قرآن کریمبه زبان فارسی

در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
ثنایی كان ورای عقل و جانستچه حدّ شرح و چه جای بیانست
ثنا و مدح صدری چون توان گفتكه مدح او خداوند جهان گفت
محمد كافرینش را غرض اوستمراد از جوهر و جسم و عرض اوست
محمد مشفق دنیا و دین راشفیع اوّلین و آخرین را
شگرف كارگاه هر دو عالمنبی و خواجۀ اولاد آدم
سوار چابك میدان افلاكنظام عالم و سلطان لولاك
لطایف گوی رمزلایزالیمعارف جوی گنج ذوالجلالی
سپهسالار دیوان رسالتامام مسند و صدر جلالت
ز عالم تا بآدم پرتو اوستز مشرق تا بمغرب پیرو اوست
سپهر دانش و خورشید بینشبزیر سایۀ او آفرینش
باصل و فرع مالك عقل و جان رابجان و دل ولی نعمت جهان را
تنش معیار دارالضرب اشباحدلش طیار دارالملك ارواح
ملایك خاشه روب گلشن اوخلایق خوشه چین خرمن او
نیازش پیك راه قاب قوسیننمازش جلوه گاه قرّة العین
خرد با حكم شرعش یافه گوییجهان از مشك خلقش نافه جویی
خدا را در حقیقت اوست بندهلباس اصطفا در بر فكنده
زر خالص ز كان كبریا اوستهمه عالم مس آمد كیمیا اوست
نه عالم بود و نه آدم كه او بودكه او بود و خدا آن دم كه او بود
چو از كُنت نبیاً راه برداشتبیك ره بر جهانی رهگذر داشت
در آن ره آن قدمها را شمارستچنین دانم كه بیش از صد هزارست
ز خاك هر قدم كان صدر برداشتخدا پیغمبری با قدر برداشت
چو شد خاك رهش در هم سرشتهسجودش كرد صد عالم فرشته
اگر ظاهر نمیدانی تو آن خاكنبود آن خاك الّا آدم پاك
نه آدم بود هرگز نه سلیمانكه او از پیش و از پس داد فرمان
چو آمد انبیا را خاتم آن صدرازان خاتم سلیمان یافت آن قدر
چو آن سلطان دین آمد پدیدارهزاران بُت ز عالم شد نگونسار
درین نه طاق ازرق خیمه افراختبچَفته طاق نوشروان درانداخت
جهان تاریك بود از كفر كفّارز نور او منّور شد بیكبار
برون آمد ز پرده همچو خورشیددل و دین را منّور كرد جاوید
چو شد لطف خداوندیش دایربران بی سایه میغ افكند سایه
چو خورشید از پس پرده زدی تیغبرو سایه فكندی یكسره میغ
چرایی تو كثیرالصّمت كافلاكز نطق تست رقّاصی طربناك
چرایی دایم الفكر اینت بس نیستكه چون از تو گذشتی جز تو كس نیست
چو مهر انبیایی در دو عالمبمهر تست ذُریات آدم
دو قوس قاب قوسین اوّل كاریكی شد كامد آن صورت پدیدار
ز چشم بد چو سربرداشت بد خواهمگر عقرب از آن افتاد در راه
درآمد جبرییل آن پیك كونینیكی تیر از كمان قاب قوسین
بزد بر عقربو بر آسمان دوحتچنان محكم كه عقرب بر كمان دوخت
ز مهر مهرۀ پشتش بر افلاكهمه مهره بریخت و حقّه شد پاك
چو ماهی گیسوی او چون زره یافتخجل شد جوشن از تشویر بشكافت
بپشتی چنان مهری كه بر پشتتو داری میشكافی مه بآنگشت
گر انگشتت نبودی در مقابلندیدی منزلت ماه از منازل
بهر منزل كه می​گردد شب و روزترا می​خواند ای درّ شب افروز
بهر منزل سلوكی طرفه داردكه گاه اكلیل گاهی صرفه دارد
طوافت می​كند تا در وجودستكه او رادر روش سعدالسعودست
از آن در راه قلبش منزل آمدكه پر دل رفت او و پر دل آمد
تو جانی و كسی كز عشق جان رفتاگر منزل رود پر دل توان رفت
چو پر دل بود و بر دل بود راهتخطاب آمد بدل از پیشگاهت
كه گردندانت بشكستند از سنگبر افروزیم آتش چند فرسنگ
ولیك ار سنگ در مردم فروزیمبت سنگین و سنگین دل بسوزیم
چو دندان تو از سنگی نگون شددل سنگ ای عجب از درد خون شد
بسنگ آن را كه با تو جنگ باشددل او سخت تر از سنگ باشد
چو سنگت می​زند اعدای ناچیزبزن هم سنگ دل هم سنگ را نیز
فلك از شرم او پرده نشین شدگهی بر رفت گاهی بر زمین شد
چومهرت سنگ مغناطیس آمدحسود سنگدل ابلیس آمد
كسی باتو چو سنگ و آبگینهبیك دم سنگسارش كن ز كینه
حسودت سنگ بر دل پاره پارهچو سنگ آتش آمد زخم خواره
چو سنگ افسرده آمد جانش گوییز سنگ آمد برون ایمانش گویی
اگر قرآن فرو خواندی تو بر سنگشود چون سنگ سرمه نرم و یكرنگ
بقرآن كوه سنگین شاخ شاخستاز آن روی زمین پر سنگلاخست
دل خصم تو چون نقشیست بر سنگكه از قرآن نگردد نرمتر سنگ
ز قران سنگدل را نیست تبدیلولی سنگش به از طیراً ابابیل
عدوی توبتی از سنگ داردعجب نبود كه بروی سنگ بارد
چو خصمت كرد جنگ سنگ آغازتو نیز ای شمع دین سنگی در انداز
سهیل شرع او را جدی بشناختادیم از بهر نعلینش در انداخت
رسن چون دلو گردان چرخ پرتابكه تا بهر بُراق او برد آب
چو دیدش هشت خلد از هفت پردهباستقبال شد هر هفت كرده
از آن گیسوی كژوان قامت راستز حوران صد قیامت بیش برخاست
فلك در آستین صد جان برآمدبخدمت چون گریبان بر سر آمد
چو با جان در طبق پیش آمدش بازچو طاق آمد بخدمت شد سرافراز
فلك از راه او كحلی طلب كردكه درچشم كواكب شب بشب كرد
چو گرد خاك پایش آسمان یافتكواكب پردۀ كحلی از آن یافت
فروغ صبح ازان بر عالمی زدكه با او از سر صدقی دمی زد
چراغش خواند حق تا گشت از اخلاصهمه قندیلهای عرش رّقاص
قلم در پیش او لوحی فرو خواندبسی عرش آیة الكرسی برو خواند
چو شد القصه در صدر طریقتسبق گفت انبیا را از حقیقت
وز آنجا همچو خورشیدی روان شدچو سایه هر دو عالم زو نهان شد
جهانی دید پر موج مسّمیبیك ره هم جهان محو و هم اسما
اگرچه داشت جبریل منوّرهزاران پرّ طاوس معطّر
باستاد و پیمبر گفت آنگاهمنم پروانه، شمعم نوراللّه
اگر سازد وگر سوزد چنان بهنیم من در میان حق جاودان به
تو طاوس ملایك مینماییمنم پروانۀ نور خدایی
بدر منشین چو آن همخانۀ توبیفكن پر چو آن پروانۀ تو
زهی نور جهان پرور كه او داشتكه پیشش هر دو عالم سر فروداشت
چو نور او علم زد از رهی دوردو عالم خورد با هم كوس ازان نور
چو او در بندگی داد قدم دادخداوندش چنین كوس و علم داد
چو رفت آنجا كه اصل كار آنجاستجهان را نقطۀ پرگار آنجاست
درآمد پیك الهامی ز پیشانشسخن گفت از زبان وحی در جانش
كه بنگر قاب قوسین الهیمثال بندگی و پادشاهی
بدست او یكی وان چیست ایمانبدست تو یكی رفتن بفرمان
چو قوس جان من یافت استطاعتتو قوس جسم برزه كن بطاعت
چو یك زه تو كشیدی و یكی منزهی تو نه منم جمله زهی من
هزاران زه سزد یكیك زبان رااگر تو میبری این دو كمان را
نه از انگشت تو بر ماه یكباردو قوس آمد بزاغ شب پدیدار
یكی شد بعد ازان دو قوس آنگاهپدید آمد ازان دو قوس یك ماه
كنون نیز آن دو قوس قاب قوسینیكی شد از تو، ای سلطان كونین
عدد از ماه تا ماهیست در راهعدد گم گشت باقی ماند یك ماه
تویی آن ماه ای خورشید اصحابكه انجم بر تو می​لرزد چو سیماب
ز عالم نرگس چشمت فرو پوشبكش این دو كمان تالالۀ گوش
بلندی دو عالم پستی تستغرض از آفرینش هستی تست
دو گیتی حور و از شعر تو بوییدو عالم نور و از فرق تو مویی
ز دو ابروت طاق چرخ بابیز دو گیسوت مهر و ماه تابی
ز حُسنت جنّة القلبست پر نورز نورت جنّة الفردوس پرحور
چو تو آسایش عقل و روانیبحق آرایش هر دو جهانی
چه كژ موییست در چشم تو افلاكبیك یك مینگر لا تعدعیناك
تواضع می​نهد تاجی بتاركاگر خواهی علّو و اخفض جناحك
نظر درعكس این قوم اصفیااندولاتَطرُد كه عكس نور مااند
كه اوّل زمره​یی نه واقف رازترادادند از نه حجره آواز
سپهری را كه بر اندازۀ تستكنون نه حجره پر آوازه تست
بآخر نور آن حضرت علم زدمحمّد محو شد آنگاه دم زد
ز امّت در سخن آمد زمانیبدو بخشید امّت را جهانی
چو كار امّتش از پیش برخاستبحق خویش قرب خویش درخواست
میان آندو حضرت دو كمان بودز احمد تا احد میمی میان بود
چو در میمی كه می​گویی دو میمستبهر یك میم یك عالم مقیمست
چو این عالم در انعالم نهان شددومیم آمد یكی،‌ وحدت عیان شد
چو آن میم دگر برخاست از پیشاحد ماند و فنا شد احمد از خویش
ترا این سرّ كه می​گویم عیانستقل ان كنتم تحبّون صدق آنست
چوب از آمد از آنجا جانش آنجاایاز اینجایگه سلطانش آنجا
نشست القصّه پیش صفّۀ بارهمه مقصود او حاصل بیكبار
سخن از جسم و از جانش برون گفتكه نحن السابقون الآخرون گفت
چو تشریف لعمرك بر سر افكنددو گیسوی مسلسل در برافكند
بیك موی حقیقت آن مسلسلمحقق كرد نسخ دین اوّل
همه خطها از آن در درج او بودكه دخل كلّ عالم خرج او بود
زهی كونین عكس نور پاكتخطاب از نه فلك روحی فداكت
زهی كرسی درت را حلقه داریز دستت عرش اعظم خرقه داری
كجا خورشید باشد سایه داریندارد سایه با خورشید كاری
زهی در حلقۀ گیسوت مضمربرات هشت خلد و هفت اختر
تو بنشسته طویل الحزن جاویدز تو هر ذرّه می​تابد چو خورشید
تنش از سایه زان معنی جدا بودكه دایم سایه پرورد خدا بود
كسی كو در قیامت قطب مردانستوزو هفت آسیای چرخ گردانست
چو او را نیم جو هفت آسیا نیستكند دست آس چون این كار مانیست
چو این نه حجره را میكرد دست آسوزو نه آسیای چرخ را پاس
كه داند تا دران منصب كه او بودچنان عالی چرا اینجا فرو بود
ترا امّ القری كی در حسابستنبی امّی ازامّ الكتابست
چو دارد خط حق نقش دل خویشچه بنویسد، چنان خطیش در پیش
چو علم اوّلین و آخرین داشتچه برخواند كه ناخواندن ازین داشت
چو سر بر خط نهادش عرش و كرسیبسش این خط، دگر از خط چه پرسی
خدا چون خواند در دارالسلامشچه خواهد خواند این خواندن تمامش
دلش چون غرق قرآن بود و اخباردرین منصب چه خواهد كرد اشعار
چو شد بیت الله و بیت المقدّسردیف این دو بیتش شعر من بس
دم سحر حلال بیت دامستكه بیت لایقش بیت الحرامست
اگر اوّل گل سرخش عرق كردازان در آخرش زرّین طبق كرد
كه تا بر نام او زر میفشاندگلاب از دیدۀ تر میفشاند
ازان گل صدورق شد در ره نازكه تا آن صدورق از هم كند باز
ازان یك یك ورق چون عاشق مستصفات روی او خواند بصد دست
چو بسیاری بود آن شرح عالیفرو ریزد ز هم از سرّ جالی
شنودی آنكه طشت آورد جبرئیلنه برشق كرد صد را و بتعجیل
چو عكس انداخت این طشت مثمنز عكسش گشت این نه طاس روشن
مزین كرد آن طشت از دل اوچنانك آن طاق ازرق از گل او
دل او می​بشست این كی بود راستكه فردوس از دل او می​بیاراست
غلوّ قهر شرع موسوی بودغلوّ لطف دین عیسوی بود
یكی از قهر ملّت نفس می​سوختیكی از لطف دین دل می بر افروخت
چو قهر و لطف با هم معتدل شدرسول ما طبیب نفس و دل شد
چو او سلطان دارالملك جانستسر موییش بیش از دو جهانست
چو هفده موی شد در دین سپیدشدو عالم سر بسر اندر امیدش
چنان آن هفده مویش سایه انداختكه هژده الف عالم سر بر افراخت
چو نور هفده مویش موجزن شدنماز هفده فرض مرد و زن شد
خدا‌آن هفده میدانست از پیشفریضه هفده كرده از همه بیش
رخ او را و مه را اهل اقلیمهمی گفتند چون سیبی بدونیم
چو سیب ماه را بشكافت ز انگشتسخنها چون چراغی در دهان كشت
چو گویی دید ماه آسمان راشبی ز انگشت چوگان ساخت آن را
چو زخمی شد ز چوگانش آشكارهبیك ره گشت گوی مه دو پاره
كنون از شوق انگشتش از آنگاهگهی گوی و گهی چوگان شود ماه
چو خورشید رخش افگند سایههمای چرخ را بشكست مایه
ز فرّ او از ان مه پاره آمدكه او خورشید صد مهپاره آمد
ازان مه پارۀ هست آسمان شدكه او مهپارۀ هر دو جهان شد
زهی روشن چراغی كوبانگشتچراغ ماه را بر آسمان كشت
زهی چشم و چراغ چرخ چارمزهی نور دو چشم هفت طارم
زهی برقبّه افلاك جایتزهی بر فرق ساق عرش پایت
اگر فر تو همچون فیض یزدانبموری بگذرد گردد سلیمان
تو بی شك از سلیمانی بسی بیشمنت پای ملخ آورده​ام پیش
ز من بپذیر زیرا كاین حكایتز تو كردند ره بینان روایت
كه پیغمبر كه داغ كبریا داشتیكی مُهر مدوّر بر قفا داشت
بسی سر سبزی ونورش از آن بودكه در سرّ حقیقت آسمان بود
ز مهر مُهر پشتت ای سرافرازبصد پشتی بپشت افتاده​ام باز
طمع دارم كزان مهر نبوّتنهی بر كار من مهر مروت
میان از بهر فرمان بسته دارمكه نامت حرز جان خسته دارم
اگر من ذرّه​ام امیدوارمكه در پرده چو تو خورشید دارم
سبكسارم كن ای پشت و پناهمكه از صد ره گران بار گناهم