الا ای بلبل دستان زنندهگهی جان بخش و گه بر جان زننده
چو یوسف رویی و داودی آواززبور عشق چون بلبل كن آغاز
چو در افسانۀ گل بایدت بودهزار آوا چو بلبل بایدت بود
ز بلبل بیقراری بیش داریكه شرح عشق گل در پیش داری
چو تو تیغ زبان داری گهرباربیا ای ابر روحانی گهر بار
سخنگویی كه برداندر سخن گویسخن گویی چنین كرد آن سخنگوی
كه شاهی بود گیتی زیر فرمانشهمه عالم مسلّم چون سلیمانش
سپهرش بود دارالملك شاهیولی او آفتاب ماه و ماهی
چو خورشیدی بصد تعظیم میگشتمیان برج هفت اقلیم میگشت
توان گفتن بسی هر جنس و فصلشكز اجداد سكندر بود اصلش
جهان را چون سكندر پادشه بودز سر تا پای رومش پر سپه بود
ز بس لشكر، چنان افتاد رایشكه هر سالی دو موضع بود جایش
میان بحر بودش یك جزیرههمه گنج شه آنجا بد ذخیره
یكی ایوانش بودی سر بعیوقكه نرسیدی باوجش چشم مخلوق
همایی بر سر قصر سرافرازكه كردی با دونسرچرخ پرواز
بشادی پادشاه آنجا نشستیبهر سالی سه ماه آنجا نشستی
چو فصل سال نامعلوم گشتیبكشتی نوح دین تا روم گشتی
بسنبل نیز قصری داشت عالیكه كم بودی ز گلرویانش خالی
بحق چون شهریار بحر و بر بودگهش در بحر و گه در بر سفر بود
بصدق آمد جهان جان مطیعشكه ترسا بود و روح الله شفیعش
مپرس از عدل او در كشور روموگر نامش بپرسی قیصر روم
ز عدل او همه كشور چنان بودكز آبادی زمین چون آسمان بود
چو عدل و داد بودش كار و پیشهبعدل و داد فرمودی همیشه
ز بس كودر جهان داد و دهش كردجهان تند خورا خوش منش كرد
چو برحق بود، بی دینی نیاوردبناحق خونی از بینی نیاورد
نه ظلم شمع بر پروانه بگذاشتنه بومی را یكی ویرانه بگذاشت
اگر یك طفل پر زر كرده طشتیبگرد كشور قیصر بگشتی
ز بیم شه نبودی یك دلاوركه پرسیدی كه این خاكست یازر
چنان عدلش گشاده داشتی دستكه دست باد بر سنبل فروبست
كه از بیمش نكردی باد گردیكلاه گل ربودن ترك كردی
اگر بادی بجستی از درشتیندانم تا چراغی نیز كشتی
اگرچه پیلتن را بود زورینیازردی ازو بر خاك موری
اگرچه بود عالی پادشاییسخن گفتی بلطفی باگدایی
ازان زیباست شه را شهریاریكه در شاهی كند درویش داری
ترا از خُلق خوش نبود زیانیچو زر ندهی مكش باری زبانی
زبانی كاب زر ازوی چكیدستجهانی بندۀ بی زر خریدست
میان زیركان شاه گرامیبعدل و خلق گیرد نیكنامی
مكن ظلم و ز من دار این سخن یادبترس از آه پیران كهن زاد
نه شمشیر آن تواند كرد و نه تیركه در وقت سحر آه دل پیر
اگر تو پادشاهی،همچو خورشیدمكن یك ذرّه را از خویش نومید
شه قیصر كه بودش عدل ودادینكردی ظلم و داد عدل دادی
سپاه او درون هر دیاریبرون از تنگنای هر شماری
مه تو گشته طغرای وزیرانشعطارد را خط آموزد دبیرانش
حكیمانش ز دل تقویم كردهبفكرت نه فلك تقسیم كرده
ز گنجش گنج قارون صدقهیی بودكلید گنج او را حلقهیی بود
ز عدلش چشمهای فتنه در خوابز جودش ابر گریان، بحر غرقاب
بهر كشور كه شه لشكر كشیدیدر آن كشور كسی لشكر ندیدی
ظفر بودی یزك دار سپاهشفلك كردی زمین بوس كلاهش
چه گر بودش مراد و شادكامینبودش هیچ فرزند گرامی
شه آزاده چون دلدادهیی بودكه جانش بستۀ شهزادهیی بود
نبودش پیشگه را شهریاریكه تابودی پس از وی یادگاری
یكی را دل بجان آید ز فرزندیكی را جان بفرزند آرزومند
یكی در آرزوی بچه پیوستیكی را ده بچه، یك نان نه دردست
عجب كاری كه كار چرخ گردونستكه هر كس را ازو رنجی دگرگونست
همی مردم اگر هستش و گر نیستبجز غم خوردنش كاری دگر نیست
بقای ما بلای ماست ما راكه راحت در فنای ماست ما را
شه از اندیشه دُرّ شب افروزحكیمان را بر خود خواند یك روز
بدیشان گفت از دُرجی كه گردونستنصیب هر كسی درّی دگرگونست
چو من شاهی كه زیراین كهن دیربشاهی میزنم بانگ و لاغیر
بخدمت ربع مسكون در سجودمبعشرت سبع دریا عُشر جودم
اگر گردون بكام من نگرددنگردد تاغلام من نگردد
چنان از اخترم فالی بلندستكه چشم بد بر آتش چون سپندست
چنان از دور گردون با نصیبمكه هر كو غم خورد آید عجیبم
كند در دست شستن همّت منبهشت عدن را طشتی مثمّن
ز كوثر آب آرد حور عینمنهد كرسی ز چرخ هفتمینم
چو خشمم خط سوی دوزخ نویدجوابش نام او بریخ نویسد
چورایم دراسد خورشید گردددلم آیینۀ جمشید گردد
اگر بر خود بپیچم ز آتش خشمز بیمم آتش آرد آب در چشم
اگر گرمیم بیند دوزخ، از شرمفتد در سردسیری با دلی گرم
چو رایم دراسد آمد علم زداسد شیر علم شد تا كه دم زد
بجان من كه گر جوید جهان جنگز لشكر بر جهان آرم جهان تنگ
خطای ترك در من دایم آمدخطا گفتم صوابم خادم آمد
چنان بختم ز بیداری پر آبستكه فتنه زیر بختم مست خوابست
كجا در خواب بیند چشم جانیببیداری چو بخت من جوانی
جوانی دارم و ملك سلیمانچو فرزندی ندارم چیست درمان
مرا باید كه چون من بر نهم رختمرا تاجی بود كورادهم تخت
كنون از قعر این نه طاق دوّاركه دریایی روانست و نگونسار
چو غوّاصان بجویند آشناییمگر دریا كنار آید ز جایی
خردمندان ده و دو برج افلاكزدند از آسمان بر تختۀ خاك
وزان پس عنكبوت هر سطرلابشد از خورشید چارم پرده برتاب
چو روی عنكبوت از تف اثر یافتدو چشم ثقبه از پرده خبر یافت
چو تار عنكبوتی بود گردونز ثقبه شد بطالع وقت بیرون
تو گفتی ثقبه زیرش نور روشنبهم چون سوزنست و چشم سوزن
سوی خورشید عیسی كرد اشارتكه سوزن را بترسابر بشارت
كه خواهد خاست شه را شاهزادیهمایون طلعتی فرّخ نژادی
یكی گوهر كه در سلك زمانهسخن منظوم گوید جاودانه
بدانایی زر افشاند چو آتشچگونه آتشی، چون آب زر خوش
چنان واقف شود بر سرّ افلاككه افلاكش نهد رخساره بر خاك
بشاهی چون قبا پوشد شه نوكله بنهد بپیش او مه نو
چنان دست افتد از مردی بحالیكه رستم آیدش چون پیرزالی
چنان بخشد عطا ان نافۀ مشككه دریا آیدش چون چشمۀ خشك
چنان زیبا بود مصر جمالشكه یوسف بركشد نیل كمالش
ولی این هفت میدان جفا كیشنهد استانۀ سختش فرا پیش
چو برخیزد ز پیش آن آستانهاز آن پس راست بنشیند زمانه
چو شه را در دل آمد این بشارتدلش گفتی كه شادی كرد غارت
شه از شادی دلی چون عقل كل كردحكیمان را دهن پر زر چو گل كرد
زر و سیم و گهر چندان فشاند اوكه برچیننده درماند و بماند او
بدان بنشست تا از نقطۀ كارچه نقشی افكند تو چتر پرگار
شگفتی در پس پرده فراوانستنمیدانی و لیكن بر تو آسانست
اگر آن بر تو تابنده نبودیدلت چندین پراكنده نبودی
٭٭٭
كنیزی بود قیصر را در ایوانكه بودش مشتری هندوی دربان
نبودی آدمی در روم و بغدادبزیبایی آن حور پری زاد
لبش جان داروی دلبستگان بودمفرّح نامۀدلخستگان بود
دهانش پر شكر چون نُقل دانیچگویم پستۀ چون ناردانی
هزاران خوشۀ مشكین بمویشچو خوشه سركشیده گِرد رویش
ز مشك تازه یك یك موی شستهبآب زندگانی روی شسته
ز ابرو طاق بر گردون فكندهز گیسو مشك بر هامون فكنده
حریر عارضش نرمی خز داشترخش گلنار و گل را رنگرز داشت
در ایوان شد شه قیصر بشبگاهنشسته بود آن بت روی چون ماه
چو شاه آن چهرۀ زیبای او دیددل خود مست یك یك جای او دید
بچربی گفت جانا در برم كشبنقدی بوسهیی دو بر سرم كش
كنیزك پیش شاه برجست از جاینهادش همچو گیسو روی بر پای
شه از قندش شكر را بار میكردشكر میخورد و دیگر كار میكرد
چو شه بر تل سیمین برد خیمهشد از یاقوت،دُرج دُر دو نیمه
درآمد آب گرم از باد گیریشكر در لب گداخت و ریخت شیری
چو شیر و شكّرش هر دو بسر شدكنیزك یكسر از شه بارور شد
پس از یك هفته كاری بود رفتهكه شه شد دور از آن ماه دو هفته
برون شد از جزیره همچو بادیكه پیكی در رسیدش بامدادی
كه كافر عزم شهر روم داردبترسا قصد نامعلوم دارد
شه آن بت را رها كرد و برون شدبدریا رفت و زو صد جوی خون شد
چو اسكندر به آب زندگانیبسنبل آمد آن جمشید ثانی
سپه چون مور جمله زیر فرمانشه قیصر بكردار سلیمان
درو دشت از سپاه او سیه شدز بیم شاه رنگ از روی مه شد
درآهن غرق كرده همچنان سُممگر چشم، از دو گوش اسب تادم
سپه چون كوه میشد فوج بر فوجچنانك از روی دریا موج بر موج
ز لشكر پشت ماهی شد شكستهشكم را باز برآورد خسته
نمیافكند جوشن بیم آن بودولیكن پای گاوی در میان بود
چو قیصر رفت، آن زیبا كنیزكبنازیدی بفرزند مبارك
كه گرمن مادر فرزند گردمچو شاخ سبز نیرومند گردم
چو شاخ سبزم آرد میوه دربارزبی برگی برون آیم بیكبار
وگربی میوه شد شاخ سرافرازبسوزد تا بماند باركش باز
كنون بنگر كه چرخ حُقّه كردارچگونه مُهره گردانید در كار
شه قیصر یكی خاتون زنی داشتكه دل از رشك او ناروشنی داشت
كنیزك بود ملك خود هزارشوزان صد خادم و صد پیشكارش
ز قارون كم ندیدی نعمت خویشز قیصر بیش دیدی حرمت خویش
رخی چون ماه داشت آن دانۀ دُرّبمه در ننگرستی از تكبّر
ز شیرینی چو شكّر تلخ كُش بودجهان بر وی ز شیرینی تُرشُ بود
ز كار آن كنیزك آگهی داشتهمی بر كار او اندیشه بگماشت
كه گر او را ز قیصر بچه آیدهمه كار منش بازیچه آید
ز گردون برتری جوید دماغشبپیش آفتاب آید چراغش
شود از تر مزاجی پای كوبیببندد دست من بر خشك چوبی
چو من این دم ز آتش دود بینمگر این آتش نشانم سود بینم
چو چوبی را توانی ساخت تختیاگر تو خوار بگذاریش لختی
بغفلت چون برآید روزگاریشود آن چوب تخت آنگاه داری
خرد را رهنمون باید گرفتنچنین كاری كنون باید گرفتن
چو یاری خواهی از یاری كه بایدبوقت خویش كن كاری كه باید
كنیزی را برخود خواند بانوكه درمانی بساز و گیر دارو
بحلوا كن همی داروی این دردشكر لب را بده حلوا و برگرد
مگر زین دارو آن مرغ سبكدلبیندازد بچه چون مرغ بسمل
كنیزك همچو گردون پشت خم دادچو صبحی خنده زد و انگاه دم داد
كه گر دارد رخم چون غنچه آن ماهچو گُل خونش بریزم بر سر راه
بگفت این وز پیش آن فسونگرپری رخ شد برون چون حلقه بر در
چو شد بیرون بكرد اندیشه آن ماهنداد آن گفت را در گوش دل راه
كه گر امروز گیرم سست این كاربصد سختی شوم فردا گرفتار
نباید كرد بد با بی گناهینباید كند خود را نیز چاهی
گُنه نبود بتر زین در طبیعتمكن با بی گناهی این صنیعت
دل قیصر اگر گردد خبردارمرا در خون بگرداند چو پرگار
ز قفل غم دلش در بند آمدبپیش مادر فرزند آمد
كه از خاتون شنیدم پاسخ امروزكه داری در شكم دُرّی شب افروز
مرا از درد تو فرمود بانوكه آن دُر را فرود آرم بدارو
دل من بسته دارد با خدا كارنیم این بیوفایی را وفادار
چرا باكودكی گردم فسونسازكه گردد آن فسون آخر بمن باز
دلی كو خویش را نبود نكوخواهبزودی چشم بد یابد بدو راه
كنون من راز خاتون با تو گفتمبسی از پرده بیرون با تو گفتم
ز كارتو غمی بسیار خوردمز تو بر جان خود زنهار خوردم
چنان باید كه فرمانم بری توبكوشی تا ز فرمان نگذری تو
ترا در خانۀ خود جای سازمز رویت خانه شهر آرای سازم
بیندازم ترادر خانه بستربیایم چون قلم پیش تو بر سر
بسازم كار تو پنهان ز خاتونكه تا گل بشكفد از غنچه بیرون
چو گل بشكتفه شد برگیرم او راكجا من با دو پستان شیرم او را
ازین شهرش بشهر خود برم منبشیر و شكّرش میپرورم من
چو بالا گیرد آنگه بازش آرمبر قیصر بصد اعزازش آرم
كه گر اینجا بماند این گل نغززند خاتون زرشكش خار در مغز
شد آبستن از آن اندیشه بی خویشچو مستسقی شكم بنهاد در پیش
نمیدانست آن آبستنی شاهكه شب آبستنست و طفل در راه
چو بشنود این سخن تن زد زمانیگشاد از پسته چون شكّر زبانی
بران زیبا كنیزك آفرین كردكه منشیناد بر تو از زمین گرد
چو دور چرخ بادا زندگانیتمبادا چرخ بی دور جوانیت
ترامن ای كنیزك، گرچه خاممدلم میسوزد از جانت غلامم
ز دولتگاه جان دلداریت بادز عمر خویش برخورداریت باد
كسی كز نیكویی دارد نصیبینكو خواهی ازو نبود غریبی
ترا گر این سخن ناگفته بودیخراج گور بر من رفته بودی
كنون كاری كه میخواهی بجا آرمرا زین سرنگونساری بپا آر
كنیزك برد او را سوی خانهیكی معجون برآمیخت از بهانه
در آن خانه پر از خون كرد طاسینهاد این كار را بر خون اساسی
ز خون پر كرده طاسی مینهادندكه عشقی را اساسی مینهادند
تو هم در طاس گردون سر نگونینمیدانی كه سر در طاس خونی
گر آن خون بایدت، دل بر شفق نهفلك بر خون رود، جان بر طبق نه
كنیزك شد سوی كدبانوی خویشبشادی شكر گفت از داروی خویش
كه دارو دادم و خون شد روانهزهی دارو كه در خون كرد خانه
شنود آن قول خاتون، مكر نشناختچو چنگش در درون پرده بنواخت
بدو گفت آنچه باید كرد كردیكنون درمانش كن گر مرد مردی
چو خون خصم در گردن نشایدبیك دارو دو خون كردن نشاید
كنیزك باز گشت و چون گل از خاربپیش طاس خون آمد دگر بار
نشست و ماجرا از دل ادا كردبسی برجانش آبستن دعا كرد
كنیزك پرده دار كار او شدچو مه در پرده خدمتگار او شد
بشیر و شكّرش پروانه میدادچو شهدش تربیب درخانه میداد
چو زن را نوبت زادن درآمدز غنچه گل بافتادن درآمد
گلی بشكفت همچون نوبهاریكه حسنش ماه را بنهاد خاری
چو آمد بر زمین آن سرو دلخواهخجل در پرده شد بر آسمان ماه
چنان پاكیزه و بازیب و فر بودكه خورشیدی ز جمشیدی دگر بود
چوجانآمد عزیز از مصر شاهیچو یوسف نیل چرخ از شرم ماهی
اگرچه كودك یكروزه بود اوبتن یكسالهیی را مینمود او
چنین دانم كه از دریای عنصرنظیر او نخیزد دانۀ دُر
چو مادر دید ماه و سرو باغشجهان روشن شد از چشم چراغش
برومی كرد نام آن دلستان راكه باشد پارسی خسرو زبان را
كنیزك گفت كاكنون وقت آنستكه رفتن به بود، كار این زمانست
بشهر خود برم این دلستان راچو جانست او بكوشم سخت جان را
كه میدانست كان گل را بناچارگلی در آب خواهد بود پرخار
دُری كان از صدف آمد بصد نازبدریا افكند خاتون بسر باز
بزهر آن نوش لب را چاره جویدبدارو درد آن مهپاره جوید
بسی بگریست مادر از پس اوكه بود آن مادر بیكس كس او
ولی چون كار سخت افتاد، ناكامچو مرغی ماند بی دُردانه در دام
اگر ما روز و شب تدبیر سازیمهمان بهتر كه با تقدیر سازیم
سپر چون نیست یك تیر قضا رارضاده حكم و تقدیر خدا را
كنیزك دل از آن بنگاه برداشتبكشتی در نشست و راه برداشت
دو گنجش بود در كشتی نهادهیكی از زر دگر از شاه زاده
دو خادم نیز خدمتگار بودندكه چون كافور و عنبر یار بودند
درآمد باد و ابری سخت ناگاهبگردانید كشتی قرب یك ماه
به بیراهی بس كشتی نگون كردباخر سر بآبسكون برون كرد
كنار بحر جمعی كاروان بودشكر لب همچو شمعی در میان بود
مگر آن كاروان میشد باهوازبهمراهی ایشان گشت دمساز
روانه شد چنان كز باد خاكیبزیر محمل او بیسراكی
زهر منزل بهر منزل همی شدسبك میشد از آن كز دل همی شد
شبی تیره جهانی آرمیدهسیاهی در پلاس شب دمیده
زمینی بود بگرفته سیاهیفكنده قیر برمه سایگاهی
همه شب شب سیاهی میسرشتیشتر در شب سیاهی مینوشتی
شبانروزی بماهی ره بریدندسرمه رهزنان در راه دیدند
بگرد كاروان بس حلقه كردندز حلق آن حلقه در خون غرقه كردند
مگر دزدی كه خون بی باك میریختز حلق دایه خون بر خاك میریخت
بسی از درد دل آن دایه بگریستكه بی من چون بود این طفل را زیست
ندارم از جهان جز نیم جانیدهید این نیم جان را نیم نانی
كه تا هر كار كان آید ز دستمبدان رغبت نمایم تا كه هستم
چو بس بیچاره میدیدند او رابجان آخر ببخشیدند او را
بره درباخودش بسیار بردندز بیمارش بسی تیمار خوردند
چو خوزستان پدیدار آمد از دورشكر را سر بره دادند رنجور
كنیزك ماند با آن بچۀ خردبرهنه پای و سر بر دست میبرد
گرسنه بیسر و سامان بماندهز جان سیر آمده حیران بمانده
طمع ببرید ازدور جوانیچو پیری ناامید از زندگانی
ز دست روزگارش پای در گلز چرخ بیسر و پا دست بر دل
چو ابری بر رخ صحرا بماندهچو باران اشك بر صحرا فشانده
ز نرگس، روی آن صحرا فروشستز اشك او گل از صحرا برون رست
ز خون چشم، صحرا كرد پرگلجهانی درد، صحرا كرد بر دل
دلش از صحن آن صحرا برون بودتنش وابستۀ صحرای خون بود
ز خون هر سنگ صحرا كرد گلگوندل هر سنگ صحرا گشت ازو خون
بزاری چشم بر صحرا نهادهوزو فریاد در صحرا فتاده
در آنصحرا ز ابر افزون گرستهوزو هر سنگ صحرا خون گرسته
در آن صحراش یك گرگ آشنانهز صحرا در دلش جز تنگانه
چو تنگی دید در صحرای سینهز سینه ریخت بر صحرا خزینه
بسی سودا بصحرا خواست آوردولیكن همچو صحرا كاست آورد
بآخر شش شبانروز آن دلفروزقدم میزد بره تا هفتمین روز
چو پیدا گشت از ایوان چارمبروز هفتمین سلطان انجم
ز چرخ نیلگون آیینه خورسپیده سرمه ریخت از مهبط زر
چنان آن گوی زر زیر علم شدكه لوح مه ز تیغ او قلم شد
بخوزستان رسید آن تنگ شكّرگرفته شیرخواری تنگ در بر
بره در منظری پر كار میدیدیكی ایوان فلك كردار میدید
چنان ازدور آن ایوان نمودیكه جفت طاق نوشروان نمودی
دكانی بود پیشش سركشیدهفلك بابام او سر در كشیده
كنیزك سخت سستی داشت در راهبدكانی برآمد چون بشب ماه
ز رنج شیر و تفت آشكارهبنالید آن شكر لب شیرخواره
كجا برگ گلی را تاب باشدكه در شهری شكر بی آب باشد
بسستی سیمبر را بر بیفتادزبانش پیش دراز در بیفتاد
ز نرگس روی زر پر سیم كرد اودل پرخون بحق تسلیم كرد او
چو كاری سخت آمد پیش مخروشسبك كن حلقۀ تسلیم در گوش
دلی در بند تا وقتش درآیدترازان حلقه درها برگشاید
كه حق یك در نبندد مصلحت راكه صد نگشایدت صد منفعت را
شه آن ناحیت را بود باغی زحوضش چشمۀ گردون چراغی
بخوشی باغ در عالم علم بودمگر آن باغ خوش، باغ اِرم بود
كنیزك بر در آن باغ خفتهدلش بیدار و عقل و هوش رفته
برون آمد از آن در باغبانیگلی تر دید پیش گلستانی
كجا مِه مرد بود آن مرد را نامجوانمردی او را كهتر ایام
در آن نزدیك طفلی مرده بودشجهان پیر جانی برده بودش
مصیبت خورده مرد از باغ میرفت ز درد طفل دل پر داغ میرفت
زن مِه مرد با او بود همراهز طفل رفته اندر ناله و آه
جهان آن طفلشان افكند در سركه تا این طفل را گیرند در بر
چو دیدندنش چنان بر در بماندهمهی ماه نوش در بر بمانده
بدو مِه مرد ظنّی بس نكو بردبكهتر خانۀ خویشش فرو برد
نشست القصه مرد و زن سخنوربپرسیدند حال آن سمنبر
سمنبر گفت حال من درازستنمانده آب و یك نانم نیازست
كه این گلرخ ز بی شیری مادرگدازان شد ز بهر شیر و شكر
توانم دید خود را خاكسارینیارم دید بر فرقش غباری
بشد مِه مرد حلوا برد و نانشكه طفلش مرده بود این بود و آنش
توهم ای مرد مرده باش از پیشكه تا حلوا رسد از تو بدرویش
چو حلوا خوردن تو بیش گرددشود خون و سزای نیش گردد
چراحلوا بشیرینی كنی نوش كه خون آرد بشیرینیت در جوش
ز حلوا كی بود روی سلامتكه حلوا در قفا دارد حجامت
درونت دوزخست ای مالك خویشطبق دارد ز جسمت هفت بندیش
گر آرندت طبق با نان ز مطبخطبق بانان در اندازی بدوزخ
بهر گندم كه خوردی بیحسابیدلت را با بهشت افتد حجابی
شكم چون دوزخی با هفت در داندرو هروادیی وادی دگر دان
ازان یك وادیش پیشان نداردكه حرص آدمی پایان ندارد
اگر معده نبودی غم نبودیخصومت در همه عالم نبودی
شنودی قصّۀ حلوا و نان رابسست این زلّه كن این را و آن را
كنیزك چون بسی حلواو نان خورددلش شد گرم و تن زنهار جان خورد
عرق همچون گلاب از وی روانشددو گلبرگش چو شاخ زعفران شد
دو چشمه خشك باز آمد ز پستانشدو چشمۀ چشم بگشاد ازنم آنش
ز بیماری درآید كوه از پایچه سنجد كاه برگی باد پیمای
برنجوری شكر شیرین نیایدكه لب را از شكر تلخی فزاید
بتراز تن شكستن زحمتی نیستورای تندرستی نعمتی نیست
دو نعمت را مكن در شكر سستییكی امن و دگر یك تندرستی
چو در باغ آن سمنبر گشت بیماربماند آن باغبان در رنج و تیمار
بزن گفت ای غلام تو زمانهنهان دار این كنیزك را بخانه
كه تا گر این كنیزك زار میرددلم این طفل را دلدار گیرد
كه هرگز در همه روی زمین منندیدم ماهرویی مثل این من
ببینی گر بود از عمر بهرهكه چون زیبا شود این ماه چهره
بدین روی و بدین منظر كه او راستبماهی و بسروی ماند او راست
بجان خواهم كه كارش را كنی سازنگیری زین شكر لب شیرخود باز
زنش گفتا بجان فرمان برم منكه گر این طفل بردم جان برم من
چنان در پرده پنهان دارم این رازكه نتواند شدن از پرده آواز
ز زیر پرده این دُرّ شب افروزنگردد آشكارا گر شود روز
چو نور دیده او را راز دارمبزیر هفت پردهش باز دارم
زن بد را مده نزدیك خود جایكه مردان از زن نیكند بر پای
بسی بهتر بود در كُنج خانهعیال نیك از گنج و خزانه
چو مرد نیك رازن سازگارستهمه كارش بدان زن چون نگارست
٭٭٭
كنیزك را چو وقت مرگ آمددرخت عمر او بی برگ آمد
جهانش دستكاری خواست كردنطریق كژ نمایی راست كردن
هنوز آن روی چون گل ناشكفتهگل او خواست شد در گل نهفته
چو مرگ آمد دلش برخاست از دردكه شد خورشید عمرش ناگهان زرد
كنیزك بر جوانی زار بگریستز جور چرخ كج رفتار بگریست
زن مه مرد را گفت ای گرامیسرآمد بر دل من شادكامی
جهانم می بنگذارد چه سازمكه پیش آمد رهی دور و درازم
صلای عمر من در داد ایامبجای مرگ بنشینم سرانجام
بسی رفتیم و چون ره بس درازستكه میداند كه چندین راه بازست
ندیدم شادی و غم بیشمارستچگویم چون نه دل نه روزگارست
ولی این كودك نیكو لقا رانگهدارید از بهر خدا را
كه این طفل گرامی شاهزادستز شاهی در گدایی اوفتادست
سزد از ترك خورشیدش غلامیكه قیصر زاد روم است این گرامی
خدا را دارد این طفل و شما راگواه این سخن كردم خدا را
سپردم با شما او را بصد نازكه تا فردا سپاریدش بمن باز
ندارد هیچكس خصمش، خدایستكنون این كار كار آن سرایست
نهان در موی یك انگشتری داشتكه مُهر او نشان قیصری داشت
بدو گفت این پسر با این نشانیاگر در خفیه با قیصر رسانی
ز رفعت سر بگردونت رساندبنقد گنج قارونت رساند
چو هر دو این سخن را گوش كردندتو گفتی زهر ازان لب نوش كردند
بسی بگریستند و جای آن بودپذیرفتند ازو ورای آن بود
كنیزك را از آن گرداب حسرتروان شد از دو نرگس آب حسرت
چو درتلخی مردن مبتلا شدبسختی جان شیرین زو جدا شد
فرو مرد آتش روز جوانیبرش طفلی چو آب زندگانی
چنان زین تنگنا بگذشت زود اوكه گفتی در جهان هرگز نبود او
جهان پیرست امّا طفل سالستكه در پیریش طفلی همچو زالست
اگر پیری نبودی طفل پیشهنگشتی سال و ماهش نو همیشه
گل بی برگ را بی مایه بگذاشتچه مادر چه پدر چه دایه بگذاشت
بسی دارد جهان زین دستكارینخواهد یافت یك جان رستگاری
اگر جانست نام و گر جهانتجهان بیجان كند در یك زمانت
درین عالم همه غرق جهانیدر آن عالم همه مشغول جانی
جهان را ترك گیر و خصم جان شوز هر دو بگذر و جان جهان شو
ز كار این زن بی كس زمانیاگر مردی تو خون بگری جهانی
مثال كار عالم همچو میغستكه برقش درد و بارانش دریغست
دریغا خفته ماندی و بصد سوزدریغا بر تو میبارد شب و روز
كنیزك چون جهان بروی بسر شدجهان جان بستدو جای دگر شد
چو زن در خاك كرد آن مهربان رابجان پذرفت طفل دلستان را
نهادش نام هرمز طفل دلریشگرفتش زن ببر همچون دل خویش
چو چشمش جای زیر پرده كردندبشیر و شكّرش پرورده كردند
چنان پرورده شد در پردۀ نازكه بیرون نامدش از پرده آواز
چو در پرده بت آفاق بودیپس او در پردۀ عشّاق بودی
چو شد آن سرو سیمین پنج سالهبلالایی برویش رفت لاله
چنان بی مثل گشت آن ماهپارهكه گشت از رشك رویش، ماه پاره
اگر من دم زنم از شرح رویشپریشانیم بار آرد چو مویش
چو در وی یك نظر ارزید جانیبمهرش هر نفس نازید جانی
كسی كز دور وصفش میشنیدیترنج ودست بی او میبریدی
همه كشور ازو پرجوش میشدكه هركش دید ازو مدهوش میشد
دل مِه مرد از آن دُرّ گرامیچو دریا موج میزد شادكامی
جهان بی صبح روی او ندیدیدعا چون صبح بروی میدمیدی
بخوزستان شهی خورشید فر بودكه او را پنج ساله یك پسر بود
بنام آن مهر پرور بود بهرامكه از بهرام بهری داشت جزنام
چو هرمز بود آن شهزاده را حالبهم آن هر دو مه بودند همسال
چو وقت آمد كه آن شهزاده بهرامشود چون مشتری در علم احكام
خدیو شهر خوزان شاه اقلیمنشاندش پیش استادی بتعلیم
بسی همزاد او با هم نشستندهمه از جان دلی در كار بستند
ز چندان كودكان هرمز یكی بودكه عقلش بیش و عمرش اندكی بود
زاندك عمر بسیاری خرد داشتز عمر خویش كاری نیك برداشت
چو هرمز لوح بگرفت و قلم زدز نور علم جان او علم زد
علی الجمله در اندك روزگارینماندش در هنر آموزگاری
اگرچه یك سخن چون موی بودیازو یك موی را صد روی بودی
چنان در بذله گفتن بی بدل شدكه آن بیمثل در گیتی مثل شد
چنان برداد و دانش شد تواناكه شاگردیش كرد استاد دانا
لغتها تركی و تازِی درآموختز عبری و ز رومی دل برافروخت
چنین میگفت با مه مرد استادكه گاوی را فریدون حق فرستاد
بصورت فرّۀ شاهیست او رابمعنی سخت آگاهیست او را
ندانم تا كجا خواهد رسیدنكنون باری بما خواهد رسیدن
چنان بیدار بختی گشت هرمزكه نتوان دید آن درخواب هرگز
دمی دم می نزد بهرام بی اوزمانی مینیافت آرام بی او
بشادی از دبیرستان خود شاهبسوی باغ رفتندی شبانگاه
همه شب چون دو شاه از دلنوازیبگرد باغ گشتندی ببازی
چو مرغ صبح افتادی بفریادچو جوزا هر دو رفتندی باستاد
چو از انواع دانش بازپرداختبتیر و تیغ و یوز و باز پرداخت
دوبازو همچو دوران هیون كردبمردی شیر مردان را زبون كرد
بیكدست آسیا سنگی سپردینماندی گرچه فرسنگی ببردی
برافگندی بقوّت گرز از مشتقلم كردار بگرفتی بانگشت
اسد چون بر فلك میدید كارشخجل میشد ز گرز گاو سارش
چو بر مركب شدی چون ژنده پیلیبدشواریش بردی اسپ میلی
چو تیرش ازكمان یك نیم رفتیسخن در موی یا در میم رفتی
چو رفتی از كمان تیرش بتعجیلبپیكان دركشیدی مور رامیل
چو گشتی از سر مویی هدف سازچو موئی سر زهم بشكافتی باز
بتاب ار تیر پرتابی گشادیازین عالم بدان عالم فتادی
اگردر خشم تیری دركشیدیبچشم سوزن عیسی رسیدی
كشیدی تیر تا گوش و وزان چشمز گوش خود رسانیدی بدان چشم
وگر تیری زدی بی هیچ زوریقلم كردی ز پیكان پای موری
چو تیغ نیلگون در كف گرفتیز تیغش بحر نیلی كف گرفتی
ز بیم تیغ او چون میغ لرزاناجل بر تیغ رفتی خسته از جان
ز تفّ برق تیغش نامدارانسپر بر آب افكندی چو باران
چو از فتراك بگشادی كمندیهژبران را بگردن برفگندی
چو سر پنجه زدی بر پای نیزهز سندان بر دمیدی سنگ ریزه!
چنانش نیزه گردان بود در چنگكزو آتش شدی سیماب در سنگ
اگر در پیش رُمحش خاره بودیبیك ساعت همی صد پاره بودی
وگر سوی فلك زوبین فگندیبزخمی خوشۀ پروین فگندی
چو چوگان گیر و مدیان جوی گشتیفلك چوگان و ماهش گوی گشتی
چو گوی آن ماه افگندی بره درمه از كویش ببردی گوی بر سر
شد آن چشم و چراغ روی آفاقبعلم و زور چون ابروی خود طاق
چنان آوازۀ او معتبر شدكه چرخ ازوی بپا آمد بسر شد
چو سال هرمز آمد برده و ششرخش برنه جهان بفروخت آتش
بخوبی خطّ زیباییش دادندمثال عالم آراییش دادند
درآمد خطّ سبزش از بُناگوشخطش شد سبزه زار چشمۀ نوش
خط سبزش كه جان را قوت بودیزمرّد رنگ بر یاقوت بودی
سر زلفش كمند جان و تن بودلب لعلش بلای مرد و زن بود
بهرجایی كه حوری سیمبر بودز عشق روی او رویش چو زر بود
بتی كو طوطی خطّش بدیدیدلش در بر چو مرغی میتپیدی
ز عشقش جمله را خفتن نبودیولیكن زهرۀ گفتن نبودی
چو زیر خط نشست آن مشك ماهشفغان برخاست از خطّ سیاهش
ز زیبایی كه خط او بپیوستنمیآموخت كس را بر خطش دست
چو طوطی بود خطّش پر گشادهدری در بسته و شكّر گشاده
ز سنبل در خط آمد لاله زارشچو گلبرگی كه باشد مشك خارش
نبودش جز تماشا هیچ كاریكبابی و شرابی و شكاری
عجب ماندند از رویش جهانیكه چون خیزد شهی از باغبانی
چو بر گلگون نشستی روی چون ماهفرو بستی زبس نظّارگان راه
یكی میگفت هرمز آن او نیستكه شهزادیست هرگز آن او نیست
یكی گفتی ازو چون، شاه خیزدز خوزستان چگونه ماه خیزد
چو هرمز در توانایی چنان شدكه هر مردی ز زورش ناتوان شد
بآسانی شبی آن كار كردیكه ده روز آن كسی دشوار كردی
چنان مه مرد بر وی مهربان شدكه مهر هرمزش مُهر روان شد
وزانجا كاصل فرهنگ شهی بوددل هرمز ز مهر او تهی بود
بدل میگفت مه مردم پدر نیستمرا در دل ز مهر او اثر نیست
نماند چهر او با چهرۀ منندارد هرگز او خود زهره من
ازین غم گرچه دل پرجوش بودشضرورت را زبان خاموش بودش