قرآن کریمبه زبان فارسی

دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای پیك باز تیز پروازچو در عالم نداری یك هم آواز
دمی گر میزنی بر انجمن زننفس بیخویشتن با خویشتن زن
چو یك همدم نمی​بینم زمانیتكه خواهد بود همدم در جهانیت
تو خود را تا ابد محرم تمامیكه هم همخانه هم همدم تمامی
بگوی این قصّه و با خویشتن گویبخوشگویی ببر از خویشتن گوی
چنین گفت آن سخن ساز سخن سنجكه برده بود عمری در سخن رنج
كه شاهنشاه خوزی دختری داشتكه هر موییش در خویی سری داشت
سمنبر خواهر بهرام بودیگلش اندام و گُلرخ نام بودی
بنگشادی شكر از شرمگینیگلش می​خواندند از نازنینی
اگر عاقل بدیدی نقش رویششدی دیوانۀ زنجیر مویش
وگر دیوانه دیدی روی آن ماهچو عاقل آمدی زان نقش با راه
همه صورتگران صورت آرایز رویش نقش بردندی بهر جای
كه نقشش بود دل را نقش بر سنگچو مویش برد رویش نقش ارژنگ
چو مثل نقش گل در هیچ حالینبود امكان نقشی وجمالی
چونقاشان لطیفش نقش بستندقلم بر نقش حُسن او شكستند
زبانها پر ز شرح حال او بودبر ایوانها همه تمثال اوبود
نبودی ماه را اندازۀ اوز مه بگذشته بود آوازۀ او
كمین بر انس و جان زلفش چنان داشتكه هر موییش جانی بر میان داشت
كمان را پرّ زاغ هر دو ابروشكشیده تا بگوش از زاغ گیسوش
هزاران قلب بشكسته بدیدهاز آن مژگان صف بر صف كشیده
برخ بر هر بتی خالی دگر داشتولیكن خال او حالی دگر داشت
رخ شیرینش لعلی بود در پوستبر سیمینش سیمی بود دل دوست
لب جان بخش او را آب حیوانشده چون صورتی بیجان در ایوان
دهانش تنگ شكّر لیك گلرنگچو چشم مردم دیده ولی ننگ
بسی در چشم مردم داشتی گوشكه سیمايش كند در چشمۀ نوش
ولی چون رهگذر بربسته بودیامیدش منقطع پیوسته بودی
دهانی چون دهان همزه یك نیمچو اقلیمی شكر در چشم یك میم
زهی ملكی كه در اقلیم او بودكه عالم پر شكر از میم او بود
میان میم بی نون حرف سین داشتولی در لعل سی دُرّ ثمین داشت
چهی در سیم داشت آن سنگدل ماهرسن افگنده مشكین بر سر چاه
اگر خود بیژن مردانه بودیز عشق چاه او دیوانه بودی
بلوری را كه آبش زیر پل بودغلام ساعد سیمین گل بود
ببالا بود چون سرو بلندینبودش هیچ باقی جز سپندی
دل عشّاق خود بود آن سپندشكه می​سوخت آتش لعل چو قندش
شده هر موی بر حسنش دلیلیچه چیزش بود در خور جز كه نیلی
همه خوبان مصر حسن، آن نیلكشیدندی بنام او بتعجیل
ز دارالملك حسنش داروگیریهمه چیزیش نقد الّا نظیری
نظیرش بود گر خود گاه گاهیهمی كردی در آیینه نگاهی
ز بس كاوازۀ او شد پدیداربجان گشتند شاهانش خریدار
یكی شه بود در شهر سپاهانكه بودندی غلامش پادشاهان
نه چندانی بزرگی بود او راكه بتوان گفت شرحی زود او را
گل سیراب را خواهندگی كردتلطفها نمود و بندگی كرد
بسی نوبت زر و زاری فرستادبدلبر دل بسرباری فرستاد
كه سوی ما فرست آن سیمبر راكه قدری نیست اینجا سیم و زر را
میان سیم و زر سازم نشستشكلید گنج بسپارم بدستش
چو از من می​گشاید این چنین نقدترا بی نسیه باید بستن این عقد
جهان را نیست شهزادی به از منكه خواهی یافت دامادی به از من
شكفت از كار گلرخ شاه شاهانكه رُست او را نباتی در سپاهان
چو سالی بگذرد پیش سپاهیپس از سالی ببندد عقد ماهی
شه آن اندیشه در دل همچو جان داشتولیكن چرخ در پرده نه آن داشت
قضا را گلرخ دلبر چو ماهیببام قصر بر شد چاشتگاهی
تماشا را برآمد تا لب باغنهادش آن تماشا بر جگر داغ
بزیر بید هرمز بود خفتهز مستی عقل زایل هوش رفته
قبا از بر چو گل در پای كردهخطش بر ماه شهر آرای كرده
كتان غلغلی نو در بر گلازو غلغل در افتاده ببلبل
هزاران حلقه پیش مه فگندهذُؤابه بر میان ره فگنده
رُخی چون گل لبی چون چشمۀ نورچگویم از لب و دندان گل دور
از آن چاهش كه در زیر ذقن بودچو یوسف عقل خونین پیرهن بود
سر زلفش رسن افگنده بر ماهدل گل زان رسن رفته فرو چاه
سر آن حلقه​های زلف پر چینشده در گردن گل طوق مشكین
بتلخی پستۀ شورش دلازاربشیرینی چو شكّر تیز بازار
رخش لاف جهان آرای میزدجهان را حسن او سر پای میزد
خطی چون مشك و رویی همچو ماهیچو گل در بر فگنده خوابگاهی
شده سرو بلندش بر زمین پستمیان سایه و خورشید سرمست
خط چون طوطیش در سایۀ بیددُم طاوس نر در عكس خورشید
خرد بر گرد راه او نشستهعرق بر گرد ماه او نشسته
كمند عنبرینش خم گرفتهگل صد برگ او شبنم گرفته
غم عشقش زهی سودای بی سودلب لعلش زهی حلوای بی دود
چو گل را نرگس تر بر مه افتاددلش چون ماهتابی در ره افتاد
چو گلرخ آن سمنبر را چنان دیدچو جانش آمد بروی او جهان دید
ز عشقش آتشی در جانش افتادكه دردی سخت بی درمانش افتاد
دلش در عشق معجون جنون ساخترخش از اشك صد هنگامه خون ساخت
چو در دام بلای عشق آویختهزاران دانۀ خون بر رخش ریخت
بدانسان غمزۀ او دل ربودشكه گفتی غمزه خون آلود بودش
دلش در پای دلبر سرنگون شدسر خود برگرفت و رفت خون شد
چو مرغی در میان دام می​سوختوزان آتش چو عود خام می​سوخت
دم سرد از جگر میزد چو كافورفرو می​برد آب گرم از دور
چو ابر نوبهاری اشك ریزانچو گلبرگ از صباافتان و خیزان
بمانده در عجب حالی مشوّشز دست دل دلی در دست آتش
دلش صد داستان بر عشق خواندهچو شخصی بی خرد در عشق مانده
خرد با عشق بسیاری بكوشیدولیكن عشق یكباری بجوشید
همی بدرید جان آن سرو سرمستبجای جانش آمد جامه در دست
بزد دست و قصب از مه بیفگندكمند دلشكن در ره بیفگند
جهان بر چشم او زیر و زبر شدبیفتاد و ز مستی بیخبر شد
چگونه پر زند در خون و در گلمیان راه مرغ نیم بسمل
چنان پر می​زد آن مرغ دل افگاركه از جان و ز دل میگشت بیكار
جهان عشق دریای عظیمستسفینه چیست عقلی بس سلیمست
تو تا مشغول بیتی و سفینهاز آن دریات نبود نم بسینه
دلش ناگه بدریایی فرو شدبكنج محنتش پایی فرو شد
میان آتش سوزان چنان بودكه نتوان گفت كز زاری چسان بود
چو طفلی شیر خواره تشنۀ آبز رنج تشنگی جان داده در تاب
چو مرغی بی زبان محتاج دانهنه بالی نه پری نه آشیانه
چو ماهی زابخوش بیرون فتادهمیان ریگ غرق خون فتاده
چو موری پر فگنده پای كندهنگونساری بطاسی در فگنده
چو آن پروانه اندر پیش آتشمیان سوختن جان می​دهد خوش
دودیده خیره و دو دست بر دلچونقش سنگ پایش مانده در گل
بمانده بی كلیدی مشكل اوجگر تفته ز ره رفته دل او
بدل گفت این چه آتش بود آخركه ازجانم برآمد دود آخر
دلم سرگشتۀ نامحرمی شدعروسی من اكنون ماتمی شد
برفت از دست من سر رشتۀ دلز دست دل شدم سرگشتۀ‌دل
ز دست تو بجان آیم دلا زودكه آوردی چنین پای گل آلود
كه داند كانچه در جان من افتادچگونه عقل ازو بر گردن افتاد
كه داند كانچه دل بر موج خون كردسر آخر از كجاخواهد برون كرد
چه سازم یا كرا بر گویم آخركه گل را باغبانی جویم آخر
چگونه ما دو را باهم توان دادكه من شهزاده​ام او باغبان زاد
نه بتوان گفت با كس این سخن رانه نتوان خواستن آن سرو بن را
نه دل را روی آزادیست زین بندنه گل را یك شكر روزیست زین قند
نه چشم از روی وی بر میتوان داشتنه او را نیز در بر میتوان داشت
اگر این راز بگشایم زمانیبزشتی باز گویندم جهانی
بسی به گر لته در حلق مانمازان كاندر زبان خلق مانم
خدایا می​ندانم هیچ تدبیرشدم دیوانه زان موی چو زنجیر
اگر جانست بیش اندیش دردستوگر دل سیل خون در پیش كردست
كمابیشی من پیداست آخرز خون من چه خواهد خاست آخر
جهان از مرگ من ماتم نگیردز مشتی استخوان عالم نگیرد
بگفت این و بصد سختی از آن بامفروتر شد بصد سختی بناكام
نه یك همدم كه یك دم راز گویدنه یك محرم كه رمزی باز گوید
همی شد از هوای خویش درخشمهمی گشت آه در دل اشك در چشم
از آن شد تفته اندر عشق جانشكه می​جوشید مغز استخوانش
چو مستی تشنه دل پر سوز ماندهلبش بی آب جان افروز مانده
كسی لب تشنه پیش آب حیوانچگونه ترك گوید ترك نتوان
چو گردانید روی از روی هرمزز دست دل شد آن بتروی عاجز
ز دست عشق غوغا كرد ناگاهبدان نظّاره آوردش دگر راه
دلش گردن كشید از دلنوازشفلك آورد گردن بسته، بازش
نمی​آورد گل طاقت دگرباربشورید ای خوشا شور شكر بار
دلش در بیخودی شد واقف عشقصلا در داد جان را هاتف عشق
همی زد مژه و خوناب می​ریختز بادام اشك چون عنّاب می​ریخت
بدل می​گفت آخر این چه حالستز هرمز خار در پایت محالست
بخوبی گرچه بی مثل جهانستولی تو پادشاه او باغبانست
بگو تا چون تو هرگز نازنینیكجا جستست زینسان همنشینی
چگونه آب با آتش شود یاربسی فرقست از طاوس تامار
جهانداری بغوری كی توان دادسلیمانی بموری كی توان داد
چو جان در آستینش شد دلاویزعلم زد عشق او چون آتش تیز
بهر پندی كه داده بود خود راشد ان هر پند او بندی خرد را
ازان پس دل ز جان خویش برداشتخرد را پیش عشق از پیش برداشت
زبان بگشاد عشق نكته پردازخرد را گوشمالی داد ز اغاز
كه گرچه نام هرمز روستاییستولی بروی نشان پادشاییست
اگر هرمز ندارد نیز اصلیترا مقصود از اصلست وصلی
چو جای وصل دارد اصل كم گیرز صد گونه هنر یك فصل كم گیر
چو هم نیكو بود هم خوش،‌گداییبسی خوشتر ز ناخوش پادشایی
ترا روی نكو باید نه شاهینكو رویست او دیگر چه خواهی
شكر چون در صفت افتاد شیرینشكر خور، می چه پرسی از كجاست این
گدایی سر كه و شاهیست شكّرترا صفرا بكشت این هر دو بهتر
گلی تو او درین باغست بلبلبسی خوشتر سراید بلبل ازگل
گلی تو او لبی دارد شكر ریزتو بیماری بشكّر گل درآمیز
چوعشق از هر طریقی گفت برهانخرد الزام گشت و عقل حیران
اگرچه بود گلرخ شاهزادهولی شه مات شد از یك پیاده
چو عشق آن شیوه شرح یاردادیدل او بیش ازو اقرار دادی
نه زانسان بود گل را عشق هرمزكزوزایل شدی چون عقل هرگز
ز بس كالقصه دزدیده نگه كردجهان برنرگس ساحر سیه كرد
بدل می​گفت ای دل كارت افتادبزن جان را كه او دلدارت افتاد
ز دل تا صبر صد فرسنگ بیشستز جان تا عشق مویی راه پیشست
چه سازم می​بباید ترك جان گفتكسی كوكاین سخن با او توان گفت
مرا نادیده ماه و آفتابیشدم زین ماه دیدن ماهتابی
مثال آنكه جانی یافت دل شدبرسوایی مثال من سجل شد
چو من ماهی كه خورشید دل افروزجهان بر روی من بیند همه روز
چو من سروی كه صد سرو سرافرازز قد من كند آزادی آغاز
چو من حوری كه حوران بهشتیز من بر خشك میرانند كشتی
چو من درّی كه گر دریا زند جوشكنم یك یك دُرش را حلقه در گوش
چو من لعلی كه یاقوت نكو رنگگرفت از خجلت من قلعه در سنگ
چو من شمعی كه چون من رخ فروزمچو شمعی شمعدان مه بسوزم
چو من گنجی كه شب پیروز گرددگر از زلفم طلسم آموز گردد
ندارد زهرۀ آن زهرۀ مستكه داند داشت زیر كوزه​ام دست
مه رخشنده با این نور دادننیارد كفش پیش من نهادن
اگر چون صبح برگردون بخندمز پسته راه بر گردون ببندم
اگر صد چرب گوی آید بحربمبچربی بر همه خوبان بچربم
اگر زلفم بر افشاند سیاهینخست ازمه در آید تا بماهی
وگر رویم ببیند ماه ازین روینهد از آسمانم بر زمین روی
ز چشم گاو میشم شیر افلاكشود مست و زند دنبال بر خاك
ز بوی طرّه مشكین من حالبر آید مرغ مخمل را پر و بال
هزاران جان شریك موی جعدمچو برقی باز می​دوزد بر عدم
كجا آرد بلوری در برم تابكه از شرم تنم شد سیم سیماب
لبم را خود صفت نتوان كه چونستكه وصف او ازین عالم برونست
ز ترّی آب حیوان ناپدیدستكه از شرم لبم ظلمت گزیدست
بلب گه جان دهم گه جان ستانمز خوبی هیچ باقی می​ندانم
لبم گر باده​یی بخشد بساقیاز آن مستی نماند هیچ باقی
كنون با این همه صاحب جمالیدل لایعقلم شد لاابالی
دلی با من بسی در پوست بودهبجان شد دشمن من دوست بوده
بیك دیدن كه دیداو روی هرمزمرا گویی ندید او روی هرگز
بخونم تشنه شد و ز سینه بگریختز من آن محرم دیرینه بگریخت
گهی در چین زلفش ره بدر بردگهی راهی بهندستان بسر برد
گهی در زنگبار مویش افتادگهی در بند روم رویش افتاد
گهی شكّر خورد آب حیاتشگهی در خط شود پیش نباتش
گهی زان خنده مست مست گرددگهی زان غمزه چابك دست گردد
گهی بر پستۀ او شور آردگهی بر شكّر او زور آرد
گهی بر خطّ او در قال آیدگهی بر خال او در حال آید
گهر در نرگسش حیران بماندگهی در مجلسش طوفان براند
نمی​دانم كه تا هرگز كند رایبسوی گل چنین دل در چنین جای
ز دست این دل پر شیون خویشهمی پیچم چو دست او رنجن خویش
دل مستم اگر فرمانبرستیبسی كار دلم آسان ترستی
چه كرد این دل كه خون شد در بر منكه این از چشم آمد بر سر من
توای دیده چو خود كردی نگاهیبسر می​گرد در خون سیاهی
بیك نگرش بسی بگریستی توندانم تا چرا نگریستی تو
كنون جز صبر، من رویی ندارمز صبر ارچه سر مویی ندارم
اگر از سنگ و از آهن كنم صبردلم را بی قراری بارد از ابر
بآخر چون فرو شد طاس سیماببرآمد شاه هرمز را سر از خواب
چو شد بیدار ماه مست خفتهگل سیراب شد از دست رفته
چو زیر بید سر برداشت مویشنهانی گل بروزن برد رویش
ز مستی چشم می​مالید هرمزكه فندق سود بر بادام هرگز
چو یافت از فندقش بادام او تابز فندق گشت بادامش چو عنّاب
تو گفتی نرگسش سرخی ازان داشتكه از خون ریزیش گلرخ نشان داشت
چو زلف عنبرین بفشاند از گردگل بی دل گلابی گشت از درد
چو از بستر كلاه آورد برماهفلك پیشش كله بنهاد بر راه
چو دست دُر فشان بر خط نهاد اوبخون خلق عالم خط بداد او
چو موی مشك رنگ از راه برداشتز ناف آهوان، مشك آه برداشت
چو زلف از زیر پای آورد بر دوشبخاست از سبزپوشان فلك جوش
چو روی از گرد ره در آب شست اوهلاك ماه روشن روی جست او
چو در رفتن قدم برداشت هرمزدل گل رفت و تن افتاد عاجز
درآمد آتش عشق جگر سوزگرفت از پیش و پس راه دل افروز
گل سیراب بر آتش بماندهگلاب از جزع بر آنش فشانده
صبوری كوچ كرده عقل رفتهدل افتاده خرد منزل گرفته
جگر خسته بصر خونبار ماندهدهن بسته زبان بیكار مانده
جهان بر چشم او تاریك گشتهاجل دور از همه نزدیك گشته
بهشتی زین جهان بیرون گذشتهبرو سیلابهای خون گذشته
بدینسان مانده بود آن ماهپارهكه تا برچرخ پیدا شد ستاره
ز طاوس فلك بنمود محسوسمه نو چون هلال پرّ طاوس
چو مه رویی بود صاحب جمالیكشندش نیل بر شكل هلالی
درین شب شكل ماه نو رسیدههلالی بود بر نیلی كشیده
شهی در حجرۀ چارم بخفتهبمهری ماه را در بر گرفته
یكی جاندار خونی بر سر شاهبلی بی خون ندارد جان وطنگاه
شده در پاسبانی هندوی چستنه او مقبل نه زو یك نیكوی رست
یكی اقضی القضاتی پیشگه رامزوّر ساخته معلول ره را
بتی زا نو مربع وار كردهمثلث ساخته عود از سه پرده
دبیر منقلب پیر و جوانیقلم در خط شده زو هر زمانی
عروس شب چنان پیرایه ور بودكه چون صحن مرصّع پرگهر بود
شب آبستن آنكه در زمانیبزاده لعبت زرّین جهانی
كه داند تا چرا این هر ستارهدرستی می​نماید پاره پاره
كه داند كاین همه پرگار پركارچرا گردند در خون نگونسار
فرو میرد شبش شمع چهارمبروزش كشته آید شمع انجم
چو بسیاری برافروخت و فرو مردجهانی را برآورد و فرو برد
گهی مهرش جهان بفروخت بر ماهگهی مه نیز رویی دوخت برماه
چوماه او چنان مهرش چنینستبسی در خون بگرداند یقینست
كنون وقت آمد ای مرغ دلارامكه گلرخ را فرود آری ازین بام
چو گل بر بام همچون خار درمانددلش چون حلقۀ زیروز برماند
بلا بر جان او بیشی گرفتهوجودش با عدم خویشی گرفته
بخون گشته شبیخون در گذشتهز شب یك نیمه افزون درگذشته
بصد چشمی چو نرگس در نظارهبگل بر، خون گرسته هر ستاره
سیه پوشیده شب درماتم اوشفق در خون نشسته از غم او
صبا از حال گل آگاه گشتهز تفّ جانش آتش خواه گشته
هزاران بلبلان نوبهاریفغان برداشته بر گل بزاری
گل گلگونه چهره دایه​یی داشتكه در خرده شناسی مایه​یی داشت
فسونگر بود مرغی چابك اندیشبدیدی حیلۀ صد ساله از پیش
بشكلی بوالعجب كار جهان بودكه لعب چرخ با او در میان بود
اگر درجادویی آهنگ كردیز سنگی موم و مومی سنگ كردی
چنان در ساحری گیرا نفس بودكه شیخ نجد با او هیچكس بود
دمی كان آتشین دم بر گرفتیاگر بر سنگ خواندی در گرفتی
زبانی داشت در حاضر جوابیبتیزی چون لب تیغ سدابی
دل سنگین او از مكر پر بودبغایت سخت خشم و نرم بربود
چو صبح تیز بی خورشید روشندمی دم می نزد بی گل بگلشن
چو برگی دل برولرزنده بودشكه گلرخ گوهری ارزنده بودش
چو تخت زر ز سیمین تن تهی دیدسراچه بیرخ سرو سهی دید
وطن میدید و گوهر دروطن نهچمن می​دید و گلرخ در چمن نه
در ایوان قبلۀ جمشید می​جستچراغی خواست وان خورشید می​جست
چو لختی گرد ایوان گام زد اوقدم بر در ز در بر بام زد او
سمنبر اوفتاده دید بر خاكز خون نرگس او خاك نمناك
دلش با نیستی انباز گشتهز شخصش رفته جان پس بازگشته
گسسته عقد و بسیاری گهر زانبخاك افگنده چشمش بیشتر زان
ز خون دیدۀ آن ماهپارهشفق گشته هلالی گوشواره
سر زلفش پریشان گشته در خاكشده توزی لعلش بر سمن چاك
دلش در بر چو مرغی پر همی زددمی از دل بر آن دلبر همی زد
چودایه دید گل را همچنان زارچو گل شد پای او پرخار از آن كار
چنان برقی بجان او درآمدكه چون رعدی فغان از وی برآمد
گشاد اشك و بسی فریاد در بستدلش از دست شد و افتاد از دست
ز بانگ او بتان گشتند آگاهكه هر یك می​زدندی بانگ بر ماه
گل سیراب را در خون بدیدنددو چشم دل ز گل در خون كشیدند
بلا دیدند و آتش بهرۀ گلفشاندند آب گل بر چهرۀ گل
چو هر دم آتشی در نی نشیندچنان آتش بآبی كی نشیند
چو باد صبحدم بر روی گل جستبآزادی رسید آن سرو سر مست
گل بی دل چو قصد این جهان كرددو نرگس برگشاد و خون روان كرد
خیال سبزۀ خطّش عیان شدز نرگس آب بر سبزه روان شد
چو حال خویشتن با یادش آمدز هر یك سوی، صد فریادش آمد
سحر از باد سرد او خجل شدفلك از تفّ جانش گرم دل شد
برفت از هوش شكّر بار سرمستدگر باره چو بار اوّل از دست
گلی در خون و آتش بوده چندینچگونه تاب آرد نیست مشك این
گلاب و مشك بر رویش فشاندندنبود آن، گرد از مویش فشاندند
رخش چون از گلاب و مشك تر شدگلاب از آه سردش خون جگر شد
بتان در نیم شب ماتم گرفتندز نرگس ماه در شبنم گرفتند
بدر مشك از سر گیسو بكندندبفندق ماه یعنی رو بكندند
یكی بستر بیاوردند ز اطلسبایوان باز بردندش بده كس
همه شب دم نزد چون صبح ازماهكه تا پیك سپیده دم زد از راه
چونوشد نوبت روز دلاویزبرآمد نعرۀ مرغان شب خیز
چو پروین همچو گرد از راه برخاستز باد سرد صبح آن ماه برخاست
چو گل برخاست دل بنشست آزادوزان برخاستن برخاست فریاد
چو آن گنج گهر را باز دادندبصدقه گنج زر را درگشادند
دل همچون كباب و موی چون شیركباب آورد و شربت دایۀ پیر
بگل گفت ای سمن عارض چه دیدیكزین عالم بدان عالم رسیدی
فتاده قد تو چون سرو بر خاكبگرد سرو توتوزی شده چاك
مگر توزی ز رویت ریخت در راهكه توزی را بریزد پرتو ماه
زبان بگشاد گلبرگ سمن بویكه گر از صد زبان گردم سخن گوی
ز صد نتوانم ای دایه یكی گفتنه از بسیار با تو اند كی گفت
ز دل تنگی شدم بر بام ناكامكه ای من خاك بادی كاید از بام
سوی آن باغ رفتم در نظارهتماشا چون گلم دل كرد پاره
گلی دیدم چمن آراسته زوز هر برگی فغان برخاسته زو
ز بویش بود ریحانی نفس بودزرنگش دیده را از لعل بس بود
از آن گل آتشی در دل فتادستچو آن بلبل كه اندر گل فتادست
ز شاخی بلبلی چون دید آن گلببی برگی فتاد از عشق بلبل
گهی از عشق گل آوازمیدادگهی دل را بخون سرباز میداد
گهی میگشت در یكدم بصد حالگهی میزد بصد گونه پر و بال
گهی در روی گل نظّاره میكردگهی چون گل قبا را پاره می​كرد
بآخر آتشی در بلبل افتادز شاخ سبز پیش آن گل افتاد
میان خاك و خون چندان بسر گشتكه از پای و سر خود بیخبر گشت
مرا زان درد‌آتش در دل افتادز آتش دود دیدم مشكل افتاد
از آن آتش دلم چون دود خون گشتپلی بستم ز خون بنگر كه چون گشت
بیك باره دلم از بس كه خون شدبپل بیرون نشد از پل برون شد
خداوند جهان بیرون شوم داددرون دل ز سر جایی نوم داد
وگرنه باز ماندم در هلاكیچو ماهی بودمی بر روی خاكی
دواسبه سوی رفتن داشتم سازفرستادم كنون ناگاه خرباز
پس آنگه دایه گفت ای گلرخ ماهچو خورشیدی دلت شد گرم ناگاه
ندادی گوش و مستی تیز خشمیچو خورشیدت رسید ایماه چشمی
حدیث مرد حكمت گوی نیكوستكه چشم بد بلای روی نیكوست
ببین تا گفته​ام زین نوع چندیكه بر سوزید هر روزی سپندی
مرا جانیست وان در صدق پیشستكه جای صد هزاران صدقه بیشست
چو شمع آسمان آمد پدیدارستاره بیش شد پروانه كردار
چو این زرّین سپر زد بر فلك تیغچو جوشن شد ز تیغش بر فلك میغ
بسلطانی نشست این چتر زر بفتز سیر چتر او آفاق پر تفت
چو شب شد روز این درّ شب افروزبباغم گفت دل می​خواهد امروز
بیندازید گرد حوض مفرشكه دارم سینه​یی چون حوض آتش
ندیدم در جهان زین حوض خوشتركه گویی آب او هست آب كوثر
چو من بر حوض زرّین غوطه خوردمچرا پس گرد پای حوض گردم
چو آبم برد آب حوض زین پیشچرا می​ریزم آب حوض زین بیش
گلاب از نرگسان صد حوض راندمز خجلت در عرق چون حوض ماندم
بدانسان شد دلم زین حوض فرتوتكه شد این حوض بر من حوض تابوت
كه من بر حوض دیدم روی آن گلچو آب حوض رفتم سوی آن گل
چو شد دور از كنار حوض ماهمكنون آب از میان حوض خواهم
بگرد حوض خواهم بار گاهیكه گرد حوض خواهم گشت ماهی
كسی كو بر لب حوضی باستادنظر آنگه بغوّاصی فرستاد
نگونسار آید او در دیدۀ خویشازین حوضم نگونساریست در پیش
اگر از دست شد پایم بیكباركه گشتم گرد پای حوض بسیار
اگر این حوض خود صد پایه باشدبسر گشتن مرازومایه باشد
شكر با گل بیكجا نقد باشدشكر بر حوض بهر عقد باشد
گلم من با شكر در بر نشستمشكر بر حوض دیدم عقد بستم
ز حد بگذشت ازین حوضم فسانهكنون ماومی و این حوضخانه
بگرد حوض تخت زر بیارندمی و حوران سیمین بر بیارند
كه تا ز اواز چنگ و نالۀ نایبجای آید دل این رفته از جای
چرا باید ز هر اندیشه فرسودكه گر شادیست ور غم بگذرد زود
كنون باری چرا غمناك گردیمكه می​​دانیم روزی خاك گردیم
زمانی كام دل باهم برانیمكزین پس می​ندانم تا توانیم
یكی شاهانه مجلس ساز كردندسماع و نقل و می آغاز كردند
برون كردند هرمز را از آن باغدل گل یافت چون لاله از آن داغ
سبب او بود شادی و طرب راچرا پس برگرفتند آن سبب را
نگین حلقۀ آن جمع او بودندیدند از رخ چون شمع او دود
چرا كردند از آنجا شمع را دوركه بی شمعی نباشد جمع را نور
چو مطرب زیر گل بستر بیفكندز لحن چنگ بلبل پر بیفكند
پری رویان دیگر همچو لالهگرفته شیشه و جام و پیاله
پری رویی كزان یك شیشه خوردیبافسون صدپری در شیشه كردی
ز پیش چارسوی مجلس نازمنادی گر شده چنگ خوش آواز
چو شد آواز بیست و چار درگوشچه بیست و سی كه صد بودند مدهوش
پریزادی ز جن و انس آمدعجب نوعی حریف جنس آمد
حریفی زهره طبع و آب دندانچو خورشید آتشین چون صبح خندان
بریشم را بناخن ساز میدادز پرده​هاتفی آواز میداد
چوبانگ چنگ در بالا گرفتیدل از سینه ره صحرا گرفتی
ز پرده نغمه را بر تار میزددم عیسی ز موسیقار میزد
چو پیش آورد از رگ اوره راستدل از طبع مخالف طبع برخاست
نمود از ناخنی علم و عمل رابگفت از پردۀ خوش این غزل را
كجایی ای چو جان من گرامیبیاگر بر دو چشمم می​خرامی
بجز تو درجهان حاصل ندارمبرون از تو درون دل ندارم
دلی گر هست بی نامت دژم بادچنان دل را ز عالم نام گُم باد
قرارم برد زلف بیقرارتبآبم داد لعل آبدارت
نمودی روی از من زود رفتیچو آتش در زدی چون دود رفتی
چو بی روی تو جشن از رشك سازمكباب از دل شراب از اشك سازم
چنان دل مست شد از تو بیكباركه تا محشر نخواهد گشت هشیار
خوشا عشقی كه باشد در جوانیخصوصا گر بود با كامرانی
خوشا با یار كردن دست در كشخصوصا گر بود یار تو سركش
خوشا از لعل او شكّر چشیدنخصوصا گر بجان باید خریدن
چو بشنید این سخن گلروی از چنگز مژگان كرد بر گل اشك او رنگ
شد از بادام ماهش پر ستارهبفندق فندقی را كرد پاره
چو گل نازك دلی پر عشق و سرمستسماع و می صبوری چون دهد دست
چو شهزاد از صبوری گشت درویشز بیهوشی بزد یك نعره بی خویش
وجودش از دو عالم بیخبر گشتز دو عالم برون جای دگر گشت
همه رامشگران بر گرد آن ماهبزاری میزدند از راهوی راه
گل اندر پرده زان پرده بسر گشتدو چشم پرده دارش پرده درگشت
درآمد عشق و گل بیخود فروشدخدادانست و بس جایی كه او شد
چنان در عشق آن دلدار پیوستكه بگسست از خود و در یار پیوست
بخوابش دید لب بر لب نهادهچو شكّر بر لب گل لب گشاده
گرفته موی او پیچیده در دستفتاده روی بر هم خفته سر مست
بدو گفت ای نگار ناوفادارجفا ورزد كس آخر با چو من يار
چنین خود بیوفایی چون كنی توبباغ آیی مرا بیرون كنی تو
سوی باغ آمدی بشكفته چون گلمرا از آشیان راندی چو بلبل
چو تو در عشق چون بلبل نباشیاگر بلبل برانی گل نباشی
چرا راندی مرا تا بر گل مستچو بلبل كردمی زاری بصد دست
چو گل بشكفتی و خوارم نهادیچو یوسف صاع در بارم نهادی
چو گل بشنود آن از خواب برجستزبان بگشاد و صد فریاد در بست
بزاری همچو چنگی پر الم گشترگ و پی بر تنش چون زیر و بم گشت
روان شد خون زچشم سیل بارشز خون چشم پرخون شد كنارش
گل بیدل ز بیخوابی چنان بودكه از زاری چو برگ زعفران بود
چو دید آن خواب عشقش گشت بسیارشدش زانخواب چشم فتنه بیدار
گل آشفته را یكدم كفایتگل بسرشته را یك نم كفایت
غم یعقوب را یادی تمامستگل صد برگ را بادی تمامست
چو كار از دست شد گلرخ برآشفتدگر كارش صلاحیت نپذرفت
گل تر را جگر خشك و نفس سردتنش گرمی گرفت و گونه شد زرد
چو تب در گل فگند از عشق تابیعرق ریزان شد از گل چون گلابی
شبان روزی در آن تب زار میسوختتنش همواره ناهموار می​سوخت
چو خاتون سرای چرخ خضرابرآورد آستین از جیب مینا
بگردید و زرخ برقع برانداختبعالم آستین پر زر انداخت
پزشگان را بیاوردند دانابرای درد آن گلبرگ رعنا
پزشك آخر دوای گُل چه داندكه گُل را باغبان درمان تواند
بباید باغبانی همچو هرمزوگرنه گُل نگردد تازه هرگز
چو باشد بر سر گل باغبانیبگل نرسد ز هر خاری زیانی
علی الجمله دوا كردند یك ماهنشد یك ذرّه آن خورشید با راه
دوای عشق كردن رو نداردكه درد عاشقان دارو ندارد
ز درمان هر زمان دردش بتر گشتصبوری كم شد و غم بیشتر گشت
چو درمان می​نپذرفت آن سمنبربایوان باز بردندش بمنظر
بآخر به شد و بر بام شد بازچو مرغ خسته پیش دام شد باز
چو بُد مرغ دلش پرّیده از بامبسوی بام زد بار دگر گام
چو مرغی بركنار بام میگشتبپای خویش گرد دام میگشت
از آن بر بام داشت آن مرغ امّیدكه تا هادی شود در پیش خورشید
دلش بگذاشت چون مرغی وطن راكه دید آن مرغ جان خویشتن را
دلش در آرزوی چینه برخاستچو مرغ از چارچوب سینه برخاست
دلش چون مرغ وحشی در غلو بودصفیر مرغ، بازش آرزو بود
دلش پر میزد و بیشرم میرفتچو مرغی در هوای گرم میرفت
دلش برداشته چون مرغ آوازكه ای هرمز بیاچینه درانداز
صفیری زن مرا آخر سوی بامكه چون من مرغ ناید تیز در دام
نظر بگشای تا بر بامت افتدچو من مرغی مگر در دامت افتد
چو سر از چینه گردی در كمندمبدست خویشتن نه پای بندم
مرا بر چینۀ خود آشنا كنچو هادی گردم از دستم رهاكن
وگر هادی نگردم دل بپردازبزن دست و بپیش بازم انداز
من آن مرغم كه بیتو هیچ جایینجویم جز هوای تو هوایی
من آن مرغم كه زرّین بود بالمبسوخت آن بالم و برگشت حالم
من آن مرغم كه از یك دانۀ توبماندم تا ابد دیوانۀ تو
تلطّف كن دمی با همدمی سازدلم را از مدارا مرهمی ساز
بگفت این و فرو افتاد بر بامهمه بام از سرشكش گشت گل فام
چگویم همچنین آن عالم افروزبگرد بام میگشتی شب و روز
همه گر صبحدم گر شام بودیتماشا گاه گل بر بام بودی
بسی بر بام میشد شام و شبگیربتهمت اوفتاد آن دایۀ پیر
گل ارچه راز دل با كس نمی​گفتسرشك روی او روشن همی گفت
بشب در خواب دیدش گشت جوشانبجست از جای گریان و خروشان
ز بس آتش دلش چون جوی خونشدكفش بر لب ز دواز سر برون شد
چو عشق از در درآمد گام برداشتگل بی صبر راه بام برداشت
برهنه پای و سر بر بام می​شدبرای كام دل ناكام می​شد
جهانی بود در زیر سیاهیبیارامیده دروی مرغ و ماهی
شبی در زیر گرد تند پنهانچو دوده ریخته بر روی قطران
شبی چون زنگی اندر قیر ماندهعروس روز در شبگیر مانده
شد آگه دایه و گل را چنان دیدز تخت زر سوی بامش روان دید
فغان برداشت كاخر این چه حالستز كم عقلان چنین حالی محالست
چه گمراهیست كاكنونت گرفتستنداری عقل یا خونت گرفتست
گره بر جان پرتابم زدی توچه رنگست اینكه در آبم زدی تو
بهر ساعت سوی بام آوری رایشوی گیسو كشان چون چنگ درپای
یقین دانم كه كارت مشكل افتادكزین مشكل بس آتش در دل افتاد
زبان بگشای تا مشكل چه داریخدا داند كه تادر دل چه داری
اگر گویم چه می​سازی تو بر باممرا گویی كه تادل گیرد آرام
كجا باور كند دایه ز گل اینكجا بیرون شود با من بپل این
اگر بر تخت زرّین شب گذاریز بس سستی تو گویی جان نداری
وگر بر بام باید شد ببازیشوی تو شوخ دیده جرّه بازی
چو اسبی تند باشی بر شدن راخری كاهل فزونی آمدن را
اگر گویم سوی قصر آی از بامز صد در بیش گیری در ره آرام
فرو افتی و نشناسی سر از پاینجنبی و نگیری پای از جای
وگر گویم كه بر بام آی و برخیزبرافروزی و چون آتش شوی تیز
چو مرغی میزنی بیخود پر و بالچو روباهی نهی بر دوش دنبال
بجلدی آستین را در نوردیهمه شب بر كنار بام گردی
نهاده در كنار از دیده دودیدلی پر درد میگویی سودی
گهی ازنرگست خوناب پالایگهی بی چوب گز، مهتاب پیمای
گهی با مرغ كردی هم صفیریگهی ازناله دربندی نفیری
گهی از شاخ مرغی را برانیگهی از باغ مرغی را بخوانی
گهی سنگی دراندازی به آبیگهی سرسوی سنگ آری بخوابی
گهی گریان شوی چون شمع خندانگهی دستار چه خایی بدندان
گهی بام از گرستن رود سازیگهی سیبی كلوخ امرود سازی
گهی در دست گیری دستۀ گلگهی نوحه كنی بر بانگ بلبل
گهی بیرون كنی دست از گریبانگهی دریای اُفتی همچو دامان
گهی برروی دیوار افكنی خویشگهی دیوار پیمایی پس و پیش
گهی از دل براری آه سردیگه از گرمی فرو افتی بدردی
گهی باشد دو بادامت شكر خیزگهی گردد دو گلبرگت عرق ریز
ز بسیاری كه گرد بام پوییبدّری هر شبی كفشی ببویی
اگرچه من نیم حاضر جوابیز تو غایب نیم در هیچ بابی
همه شب گوش میدارم ترامنتو پنداری كه بگذارم ترا من
همه شب دل زمانی ساكنت نیستبجز بر بام رفتن ممكنت نیست
ازین ممكن شود واجب خیالیندانم حال و دانم هست حالی
شبی چندان نیابد چشم تو خوابكه منقاری زند یك مرغ در آب
قرارت نیست و آرامت برفتستببد نامی مگر نامت برفتست
چه حالست این ترا آخر چه بودستپری داری مگر دیوت ربودست
همه خلق جهان را خواب بردهترا گویی كه برفیست آب برده
چه می​خواهی ز پیر ناتوانیكه در عالم تویی او را و جانی
چه می​خواهی ازین مسكین بی زوركزو موییست باقی تالب گور
دلم خون شد ز زاری كردن توندارم طاقت خون خوردن تو
نیاری رحمتی بر من چه سازمتو زاری میكنی من میگدازم
چو شب درانتظار روز باشیچو شمعی تا سحر در سوز باشی
چو روز آید شوی بر رخ گهر باركه كی باشد كه شب آید پدیدار
شبانروزی قرارت می نه بینمبجز غم هیچ كارت می نه بینم
چو دایه زین سخنها لب فرو بستزبان بگشاد گل چون بلبل مست
بدایه گفت دل بر می​شكافمكه گویی زیر بار كوه قافم
چو كوه قاف با من در كمر شدز آهم خون چشمم چون جگر شد
چنین دردی كه در جانم نهفتستزبانم پیش كس هرگز نگفتست
دل دایه ز درد او چنان شدكه از دست دلش گویی كه جان شد
بگل گفت ای چو جان من گرامیبگردانیده روی از شادكامی
دلت بنشان بگو تا از كجا خاستمكن كژی و بامن دل بنه راست
بجان پرورده​ام من در كنارتمشوّش چون توانم دید كارت
چرا ای مرغ زرّین دلاویزنیابی خواب چون مرغ شب آویز
بمنظر بر روی سر پا برهنهبگوراست و مخوان تاریخ كهنه
بگو تادست سیمین تو امروزبزیر سنگ كیست ای عالم افروز
تو میدانی كه چون راز تودارمنفس از راز داری بر نیارم
ندیدستی ز من بسیار گویینه هرگز ده زبانی و دورویی
نگفتم پیش تو هرگز خطاییدروغی نیز نشنودی ز جایی
همیشه تا كه بودم بنده بودمز ماهت دل بمهر آگنده بودم
شبم شب نیست بی موی سیاهتنه روزم روز بی روی چو ماهت
همه كام دلت باشد مرادمتو باری نیك دانی اعتقادم
نداند دید بر ماه تو دایهكه یك موی افكند بی مهر سایه
اگر بر گل فتد یك سایۀ گلچو گل درخون نشیند دایه گل
تویی جان من ای دُرّ شب افروزكه جانم بر تو میلرزد شب و روز
چناندارم دل از مهر تو پرتابكه هر شب برجهم ده بار ازخواب
زمانی شمع بالینت فروزمزمانی شمع آیینت فروزم
بسوزم عود و عنبر بر سر توكنم همواره بر تو چادر تو
چو خال سبز بر رویت كنم راستشكنهای دو گیسویت كنم راست
كنم در كوزه جلّاب تو شیریننه از یكسوی از دو سوی بالین
مرا در حق تو شفقت چنینستترا ای مهربان با من چه كینست
اگرچه خستۀ ایام گشتماسیر چرخ نافرجام گشتم
جهان تا پشت من همچون كمان كردجوانی را چو تیر از من روان كرد
رگم گشته كبود و روی چون كاهزخویشم شرم آید گاه و بیگاه
جهان را مدتی بسیار دیدمچه می​جویم دگر انگار دیدم
چو حرصم شد دراز و عمر كوتاهمرا پیری پیام آورد ناگاه
كه بگذر زود چون بادی بدشتیكه سوی خاك داری باز گشتی
كنون وقت رحیل آمد بناكاممرا با تو بهم نگذارد ایام
ز تو بربایدم ایام آخربود این عمر را انجام آخر
ز عمرم هیچ دورانی نماندستمرا بر نانوانانی نماندست
چه من گر سایه​ام تو آفتابیمرا بسیار جویی و نیابی
بگو تا از كه میگردی بخون تركرامی بینی از خود سرنگون تر
اگرچه دردمند و ناتوانمروا باشد كه درمانی بدانم
نه هر چیزی همه كس داند ای ماهمرا زین حال پوشیده كن آگاه
بحق آنكه تن را جفت جان ساختخرد را كارفرمای جهان ساخت
هزاران شمع از طاقی برافروختچراغ از جان مشتاقی برافروخت
چو عنصر بود بیگانه جدا كردبما بیگانگان را آشنا كرد
بحق مریم پاكیزه گوهربناقوس و چلیپا و سم خر
بانجیل و بزّنار و به برهبانببیت المقدس و محراب و ایوان
بروح عیسی خورشید آسابایمان وفاداران ترسا
كه گر رازم تو بر گویی نهانینهان دارم چو جانش زانكه جانی
بخون دل بزرگت كردم آخربشیر و شكّرت پروردم آخر
نگاهت داشتم از آب و آتشكه تا گشتی چنین رعنا و سركش
مرادر گردنت حق بیشمارستبگو در گردن من تا چه كارست
سبك روحی تو و از خشم تو منگران جانی شدم در چشم تو من
سخنهای مرا در تو اثر نیستمرا با تو كنون كاری دگر نیست
بدان میآریم در انتقامتكه گویم شیر پستانم حرامت
چو بسیاری بگفت آن دایۀ پیربرآمد آن جوان را روی چون قیر
سرش در گشت و چشمش رود خون شدكجا بادایه آن از پل برون شد
ز شرم دایه خوی بر گل نشستشدل چون شیشه بیرون شد ز دستش
فسونگر گشت و در بیداد آمدز دست دایه در فریاد آمد
كه رسوا خواهیم كردن سرانجامچه می​خواهی از این افتاده در دام
همی از دست ندهی پیشۀ‌خویشمرا بگذار در اندیشۀ خویش
فكندی چینۀ سالوس در دامچه می​خواهی ازین سرگشته ایام
چه رنجانی من دیوانه دل راكه شد دردی عجب همخانه دل را
مرا از دست دل كاری فتادستدلم در درد وتیماری فتادست
نه درد خویش بتوان گفت كس رانگاهی كرد باید پیش و پس را
نه نیز این درد را پنهان توان داشتنه این دشوار را آسان توان داشت
بگویم بی شكی رسوا بمانمنگویم هم درین سودا بمانم
بگویم سرزنش دارم ز هر دوننگویم تا درین گردم جگرخون
بگویم در جهان گردم نشانهنگویم تا كسی آرم این بهانه
بگویم تاب رسوایی ندارمنگویم ترك تنهایی ندارم
اگر این راز من پنهان نماندیقین دانم كه بر من جان نماند
سخن تا در قفس پیوسته باشدبسان تخم مرغی بسته باشد
ولیكن چون ز دل سوی زبان جستچو مرغی گشت و بر هر شاخ بنشست
ازآن ترسم كه گر راز نهانمبگویم سر ببرّند از زبانم
كنون ای دایه چون كارم شد از دستگشایم راز اگر بر تو توان بست
ترا اكنون سخن باید چنان داشتكه از خود باید آن را هم نهان داشت
بگویم باتو تا درجان نماندكه سوز عاشقان پنهان نماند
بدان كاین باغبان مِه مرد استادپسر دارد یكی چون سرو آزاد
ز رویش ماه زیر میغ ماندهز لعلش گوهر اندر تیغ مانده
بنرگس خواب بسته جادوان رابابرو طاق بوده نیكوان را
جگر از هر دو چشمش تیر خوردهشكر از هر دو لعلش شیر خورده
لب لعلش چو گلگون را نهد ننگازو در سر بگردد زلف شبرنگ
ستاره دیده در شكّرستانشزمین بوسیده ماه آسمانش
لبش گویی كه حلوای نباتستچه حلوای نبات آب حیاتست
ز پسته طوطی خطّش دمیدهبگرد شكّرش صف بركشیده
دو چشم مور صد حلقه گشادهز عنبر بر در پسته نهاده
دو لب چون دانۀ‌ناری مكیدهبرسته دانه و سبزی دمیده
ز لعل او دمیده خط شبرنگز رشك افگنده گلگون نعل در سنگ
نمود از لب دهان غنچه را دوستخط سرسبز او چون غنچه در پوست
لبش نیرنگ خط چون برنگین زدبسبزی آسمان را بر زمین زد
خطی دیدم چو ریحان ارم مننهادم سر بر آن خط چون قلم من
خطی خوش بود لوح دل قلم كردخطی بر خونم آورد و ستم كرد
از آن خط شد پری در من چه سازمبدین سانم در آن خط عشق بازم
دلم چون شیشه​یی زان خط شد ازدستپری دل بر دو دل چون شیشه بشكست
پری در شیشه آید وین پریزاددلم در شیشه كرد و شیشه افتاد
چو خطّ او بدیدم زین دل تنگشدم در خط چو دل زد شیشه بر سنگ
كنون كز دست كودك شیشه افتادندارد هیچ سودی بانگ و فریاد
مپرس ای دایه تا من زان پری رویچگونه چون پری پویم بهر سوی
ببالای منست آن زلف شبرنگز زلفش روی گلگون بركشم تنگ
چو اوّل دیدمش در سایۀ بیدبپیش حوض خفته همچو خورشید
ز مستی از دو عالم بی خبر بودولی عالم ازو زیر و زبر بود
چو آهو چشم من بیهوش افتادز چشمش خواب برخرگوش افتاد
چو گل دید آن رخ چون ماهپارهز باد سرد كردی جامه پاره
رخش چون آتشی سیراب دیدمز آب و آتش او تاب دیدم
بجست از من دل دیوانه چون تیرنگه چون دارم از زلفش بزنجیر
چوباهوش آمد و ناگاه برخاستفغان از سرو و جوش از ماه برخاست
كُله چون كوژبنهاد و كمر بستهمه خون در دل من چون جگر بست
چو آن سروروان من عیان شدز آزادی او اشكم روان شد
چو از پیشم برفت آن گوهر خاصدل من پیش ازو میرفت رقاص
دل لایعقلم دیوانۀ اوستكه او شمعست و دل پروانۀ اوست
منم در انتظار مرگ ماندهوزان شكّر گلی بی برگ مانده
نه شب خوابست و نه روزم قرارستشب و روزم خیال آن نگارست
دلم دستی بجام ناز بردیاگر یك لحظه خوابم باز بردی
همه شب بستر نرم از درشتیكند با پهلوی من خار پشتی
كنون ناگفتنی چون باتو گفتمچه سازی تاشود آن ماه جُفتم
اگرچه از رخت شرمم گرفتستدلم گرمست ازان گرمم گرفتست
منم گلبوی و آن دلبر سمن بویبزرگی كن میان ما سخن گوی
ازین شاه آن گدایی را شهی دهوزین گل آن شكر را آگهی ده
برو گو تو عقیقی با گهر سازشكرداری بر گل گلشكر ساز
برو گو تو چو سروی من چو شمشادبیا تا بر جمال من شوی شاد
برو گو تو چو ماهی من چو مهرمچو ذرّه رقص كن در پیش چهرم
كنون ای دایه دل پرداختم منترا دربان این درساختم من
از آن پاسخ چنان شد دایۀ پیركه گفتی خورد بردل زان جوان تیر
چو بشنود این سخن برداشت پنجهبزد بر روی پرچین صد تپنچه
برسوایی خروشی درجهان بستكه هرگز آن نگوید در جهان مست
زهی همّت نكویاری گُزیدینگه دارش نكو جایی رسیدی
ترا یاری چنین در پردۀ نازچرا بامن نمی​گفتی یكی راز
نبتوان گفت باری این همه جایكه شرمت باد ای بی عقل بی رای
ز گفت دایه شد در خشم گلرخبدو گفت ای بتلخی زهر پاسخ
اگر صد پند شیرینم دهی تونیم من زانكه هم زینم دهی تو
برامد از دل پر بنددودیندارد آتشین را پند سودی
دل خود را بصد در پند دادمچو پیمان بستدم سوگند دادم
چرا پس زین سبب فریاد كردیهمه سوگند و پیمان یاد كردی
دگر ره دایه شد زان كار دلتنگكه گل را عشق نقشی بود در سنگ
سخن را رنگ داد آن مرغ استادباستادی ز در بیرون فرستاد
زبان را در فسون گل چنان كردكه بلبل را زبان بند زبان كرد
به گلرخ گفت نیكو آوریدیكه بر شاهی گدایی را گزیدی
ترا نقدست با هم ترك و هندوكدامت دل همی خواهد زهر دو
ترا شاه سپاهان خواهد، آخرتوتن خواهی ترا جان خواهد آخر
كسی در شاهی و در كامرانیچگونه آرزو خواهد شبانی
كسی را نقد باشد ماهپارهچگونه مهر جوید از ستاره
چو این بی جان تن آسانست بگذارهمه تن گر همه جانست بگذار
اگر تو توبه نكنی زارزویتبگویم تا ببرّد شاه مویت
هوا در تفّ و در سوز اوفگندتچه بدبختی بدین روز اوفگندت
مگر نشنیدی این تنبیه هرگزسیه سر بر نتابد پیه هرگز
تو خسرو او گدایی بچه آخرتو شاه او روستایی بچه آخر
تو نوروز بتان جان فزاییبرو عیدی بكن بی روستایی
بعالم نیست طوطی را شكر باركه پیش گاوبندی خر كنی بار
گِل و بیلست او را كار پیوستببیل او ترا كی گل دهد دست
زهی خر طبعی آخر ازتو چندیبآخر میچمی از گاوبندی
كه دارد پهلویی و دستگاهیكه پهلو ساید او با چون تو ماهی
اگر زین گاو باشد یك دمت وصلبخر گم كرده​یی مانی تو بی اصل
بدست خویش افگندی تو در پایسر خود از یكی تا پای بر جای
چه خلقی تو چنین آشفته رفتاركه یك جو می​نگیرد در تو گفتار
من از هر نیك و از هر بد كه گفتمیكی دردت نكرد از صد كه گفتم
تو شسته چشم از ناشسته روییز خون خویش شستی دست گویی
ببد نامی خود گسترده​یی پربرسوایی برهنه كرده​یی سر
اگر آبت بریزد نیست بیمتكه نفروشد كسی نانی بسیمت
ترا دیو هوی دیوانه كردستخرد را با دلت بیگانه كردست
خجل شد گل چنان كز خوی بیاغشتز شرم او نقاب از گل فرو هشت
بدایه گفت من عاجز ازین كاربیكسوكی شوم هرگز ازین كار
اگر بسیار گویی ور نگوییمرا یكسانست تا دیگر نگویی
چنان سوداش در دل محكم افتادكه در سنگ آنچنان نقشی كم افتاد
مبادا جان من گر سوی او نیستمبادا چشم من گر روی او نیست
بچشم تو اگر آن ماه زشتستبچشم من چو حوری از بهشتست
بچشم تو اگر دیوست پر خشمبچشم من چو مردم اوست در چشم
بچشم خویش كار خویشتن بینبچشم من جمال یار من بین
مدارای دایه زان دلخواه بازمچو دل او را همی خواهد چه سازم
ازین محنت ترا بادا سلامتكه هرگز برنگردم زین ملامت
چو دل امّید بهبودی نداردملامت كردنت سودی ندارد
چه میریزی میان ریگ روغنبهرزه آب میكوبی بهاون
گشادم پیش تو راز نهانیبگفتم گفتنی اكنون تو دانی
ببین تا چند سوگندان بخوردیكه هرگز از سر پیمان نگردی
كنون با آن همه سوگند خوردهز من می بگسلی پیوند كرده
چرا شرمت نمی​آید ز رویمكه گویی تا ببرّد شاه مویم
ترادیدم چو نرم آهن دلی سختز دایه نیست دلداری زهی بخت
دمی نبود كه در خونی نگردماگر عاشق شدم خونی نكردم
تو میگفتی بگو، چون گفته شد رازشدی در خشم و كردی فتنه آغاز
بسی عیب من آتش فشان توچو آب از برفروخواندی روان تو
چوكارم می بنگشایی تو آخربچه كارم همی آیی تو آخر
چو صیدی مرده در شستم فتادیچو پای مور در دستم فتادی
چو پیش دام بگرفتی مراتوگرفته میزنی ای بیوفا تو
دلیری گر دلیری را گرفتیزهی شیری كه شیری را گرفتی
نباید بامنت زین بیش آویختكه هر مرغی بپای خویش آویخت
بده آبم چو قرعه بر من افتادكه باتو نان من در روغن افتاد
مكن ای نرم زن با من درشتیكه ما بر خشك میرانیم كشتی
شدم در پای محنت پست تو منفرو كوبم بسی از دست تو من
ترا چون مردمان گر شرم بودیمرا پشتی برویت گرم بودی
چو گربه نقد بیند دیگ سربازنیابد شرم، سگ به زوبدر باز
بگفت این و خروشی سخت برداشتبچشم دایه رخت از تخت برداشت
چو دایه این سخن بشنید از خشمدل خونین برون افگند از چشم
بگل گفت از هوا دلگرم كردیمرا صد باره بی آزرم كردی
ز پیش خویش صد بارم براندیبخواری آستین بر من فشاندی
سگم خواندی و بانگم بر زدی توچو گربه زود در بانگ آمدی تو
ترا صد بار گفتم هوش میدارسخن در گوش گیر و گوش میدار
اگر رازیت باشد فرصتی جویدهان برگوش من نه راز برگوی
زبان بود اینكه با دوشم نهادیدهان بود اینكه بر گوشم نهادی
لباس نیكنامی بردریدیبزر خواری و بدنامی خریدی
چو گل پاسخ شنود از جای برجستز چشم دایه جایی دور بنشست
بیك ره صبر ازو زنجیر بگسستبزخم او زه صد تیر بگسست
ز آه و نالۀ آن ماهپارهبیك ره در خروش آمد ستاره
زمین پر گرد گشت از آة سردشفلك پر درد شد از سوز دردش
دلش در آتش و تن مانده در آبنه خوردش بود ازین اندیشه نه خواب
نه بادایه سخن گفت و نه باكسكه یار من درین محنت خدابس
همه بیچارگان را غمگسار اوستهمه وقتی همه جاییت یار اوست
رضای او طلب تا زنده گردیخداوندی مكن تا بنده گردی
خداوندا دلم را بنده گردانبفضلت مرده​یی را زنده گردان
دلم می​خواهد از تو یاری توكرامت كن مرا بیداری تو
دلا افسانه گفتن شرع و دین گفتچرا گفتی كه آوردت بدین گفت
دمی كانرا بها آید جهانیپی آن دم نمیگیری زمانی
گرفتی از سر غفلت كم خویشنمیدانی بهای یك دم خویش
ازین غفلت چو فردا گردی آگاهپشیمانی ندارد سودت آنگاه