قرآن کریمبه زبان فارسی

خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای قمری مست خوش آوازازین خاشاك دنیا خوی كن باز
چو هادی گشته​یی بگذار خانهچه خاشه میكشی بر آشیانه
تو تا این آشیان بر خاك دادیز راه پنج حس خاشاك دادی
دمی طوبی لك، از زندان غدّاربسوی شاخ طوبی پربهنجار
بزیر سایۀ او بال بگشایگلوخوش كن وزان پس راز بسرای
چنان بسرای كان پاكان حلقهبیك ره بر تو اندازند خرقه
ز بستان سخن در فكر گلرویچو سوسن ده زبان شو حال گل گوی
چو یك مه خشم گل بادایه برداشتوزان خورشید طلعت سایه برداشت
دلش در عشق آن گلرخ همی سوختچو شمع از تاب آن فرّخ همی سوخت
بگل نزدیك شد در رنج دوریكه برخیزد ز دست ناصبوری
چو دید آن آفتاب دلنوازانچو شمع از آتش گل شد گدازان
دلش را شعله​های آتشین بودچو مومی شد دلش گر آهنین بود
رخش را قطره​های خون نهان داشتبروشد خونفشان گر سنگ جانداشت
تنش را ذرّه​ها شد همچو سیمابچگونه ذرّه آرد در هوا تاب
شبی تاریك بود و سینه پرجوشز بیصبری نشد یك ذرّه خاموش
چو شب شد از دو جزعش پر ستارهشب آنشب ماند برجا ازنظاره
زبان بگشاد گل كای بیخور و خوابز بیخوابی شدم از دیده غرقاب
ازان خوابی بچشمم می​نیایدكه آب چشم، خوابم در رباید
ندانم تا چه خواهم دید ز ایامكه من نه خواب می​یابم نه آرام
مگر خوابم ببست افگند در آبكه سربگشاد آب از چشم بیخواب
منم امشب چو شمع از سوز زندهنخواهم بود جز تاروز زنده
منم امشب دلی بریان بدادهچو شمع از آتش دل جان بداده
منم امشب چو شمعی عمر كوتاهچنین در سوز مانده تا سحرگاه
شبی بودآسمانی چون زمینششده روز قیامت همنشینش
جهان را روی قیر اندود كردهز ماهی تا بمه پردود كرده
مه گردون بداده پشت ازخشمزده انگشت شب انگشت در چشم
همه چوبك زنان بام گردونفتاده مست سر، در طشت پرخون
نهاده بند بر پای ستارهدر افتاده مؤذن از مناره
خروس صبح در ویرانه مردهدهل زن را زنش در خانه مرده
گشاده زنگی شب دست​ها رادر آتش كرده مار و اژدها را
فلك را قطب كرده میهمانیفگنده قطب بر گردون گرانی
شباهنگ فلك در گور ماندهچراغ آسمان شب كور مانده
قبا بدریده دوران قمر رازبان ببریده مرغان سحر را
همه شب صبحدم دم دركشیدهپلاسی را بعالم دركشیده
ستاره چار میخ و ماه دربندسپاه روز دور و راه در بند
دمیده چشم اختر میل در چشمپلاس شب كشیده نیل در چشم
شده اسكندر شب در سیاهینهان چون خضر مرغ صبحگاهی
بیك ره كهكشان هفت پردههمه داروی بیهوشانه خورده
فتاده زنگی شب سرنگونسارستاره دامنش راكرده مسمار
سیه پوشیده هاروت سپیدهفتاده ماه در چاه زبیده
بسوزن مرغ شب از هفت طارمهمی چید ارزن زرّین ز انجم
چنان شب نوك سوزن چون توان دیدبسوزن ارزن آخر كی توان چید
شبی چون روی زنگی پر سیاهیرسیده زنگ شب تا پشت ماهی
كلید صبح در دریا فتادهجهان را كوه بر بالا فتاده
تو گفتی صبح را پروای دم نیستز سنگ آید برون آن نیز هم نیست
فغان دربست گل كای شب زمانیدری بگشای و بازم خر بجانی
تو ای شب گرنه روز رستخیزیچرا آخر سبك تر برنخیزی
چو شمعی مانده​ام در سوز امشبمگر شب را فرو شد روز امشب
دلم تا چند بریان داری ای صبحدمی بر زن اگر جان داری ای صبح
مگر ای صبح از آن برنخیزیكه همدستان روز رستخیزی
چو از حد رفت نامعلومی صبحگشاده گشت قفل رومی صبح
چو صبح این دیبه زر بفت گردونگرفت از كارگاه سبز بیرون
چو گرد نیل شب از راه برخاستچو یوسف روی روز از جای برخاست
همه شب دایه گل را گوش میداشتدر آن بیهوشی او را هوش میداشت
نمی​آورد طاقت دایۀ پیركه گلرخ زار می​نالید چون زیر
برگل رفت و چون گل زار بگریستبسی بررخ زد و بسیار بگریست
بپهلو در بر آن مه بگردیدمیان خاك و خون ره بگردید
بگل گفت ای شده در خون جانمبجانم سیر كردی از جهانم
منم ماهی میان خشك ماندهتویی ماهی كناری خون فشانده
مرا ماهیست تا حالیست بی توكه از ماهم شبی سالیست بی تو
مپرس از من كه من چونم درین حالفرومانده چو مرغی بی پر و بال
نه روی آنكه سازم چارۀ كارنه برگ آنكه ماند گل چنین زار
ز دست تو من كار اوفتادهبیكبار از دو خر ماندم پیاده
كنون چون ترك نام وننگ گفتمبعیاری برین سر سنگ خفتم
چه فرمایی مرا تا آن كنم منكه فرمانت از میان جان كنم من
كجا در تو رسد سگ با قلادهچو تو بر گاو افگندی لُباده
كنون چون دوست میداری چنینشبكوشم تا برارم از زمینش
بقیل و قال و افسون و فسانهبدم بیرونش آرم زاستانه
چو گفت این دایه و دمساز گردیددهان گل چو غنچه باز گردید