قرآن کریمبه زبان فارسی

پاسخ دادن هرمز دایه را

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
چو از دایه سخن بشنود هرمزچنان شد كان نیارم گفت هرگز
بدو گفت ای ز دانش دور ماندهز غول نفس خود مغرور مانده
نداری شرم با موی چو پنبهكه حلق چون منی برّی بدنبه
ز موی همچو پنبه دام كردیچو مرغی پیش دامم رام كردی
مساز این پنبه دام مكر و فن رابنه این پنبه كرباس و كفن را
جوانی میكنی در پیش من توحساب گور كن ای پیرزن تو
بافسونی مرا می بر نشانینیم زان دست افسون چند خوانی
تو بر من مینهی كاری بصد نازنترسی كو فرو افتد ز هم باز
تو دم میده اگر همدم بماندتو برهم نه اگر بر هم بماند
بسالوسی لباسی بر سرم نهبعشوه پیش پایی دیگرم نه
كجازرق تو یابد دست بر منفسون و زرق نتوان بست بر من
مرا آهسته میرانی سوی شستچو صیدی میكشی تا بركشی دست
مشو در خون خویش و خون من تویكی دیگر گزین بیرون من تو
گر او نیكوست نیكوكاریش بادز نیكوییش برخورداریش باد
بهرنوعی كه هست او آنِ خویشستخداوندست و در فرمانِ خویشست
مرا با آن سمنبر نیست كاریكه گل را همنشین باید بهاری
كجا درماند از چون من كسی گلكه چون من خار ره دارد بسی گل
چه گردم گرد شمع عالم افروزمرا با گل نه عیدست و نه نوروز
چو من پروانۀ آن دلفروزماگر با شمع پرّم پر بسوزم
برو ای پیر جادوی فسون بازكه نتوانی شدن با من فسون ساز
بروای بوالعجب باز سیه پركه تو گمراه را دیوست همبر
برو ای شوم سرداده بتلبیسكه در شومی سبق بردی ز ابلیس
چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواندازودایه چو خر دریخ فرو ماند
بهرمز گفت ای بیشرم آخرشدی در سرد گویی گرم آخر
مشو گرم ای ز دیده رفته آبتتو از من به اگر ندهم جوابت
ازین صد بازیت بر من اگر مننیارم بر تو صد بازی دگر من
ببین كار جهان كاین روستاییدهد درجادویی بر من گوایی
چوجادویم نگویم بیش با تونمایم جادویی خویش با تو
چنانت زیر دام آرم بمردیكه بر یك خشت صد گردم بگردی
چنان گردی اگر بگریزی از دامكه می​خوانی خدا را تو بصد نام
مپیما از تهوّر درد بر منچنین منگر بچشم خُرد بر من
اگر گردم بلعب و لهو مشغولسراسیمه شود از مكر من غول
اگر بر ره نهم دامی بتلبیسز بیم من بتك بگریزد ابلیس
نگویی تو كه آخر من كراامتو گل را باش اگر نه من تراام
بدین زودی چنین گشتی تو بامننه یكدم همنشین گشتی تو بامن
ز گفت دایه هرمز گشت خاموشنكردش یك سخن را بعد ازان گوش
همی چندانكه دایه بیش میگفتز گفت دایه هرمز بیش میخفت
نه خود می دفع كرد از راه خوابشنداد آن یك سخن آن یك جوابش
چو دایه دم نمیزد هرمز از پیشبرون رفت و جدایی داد از خویش
چوهرمز رفت دایه بر جگر داغبرجعت پیش گل آمد ازان باغ
نشسته بود گلرخ دیده​ها تردلی برخاسته دو چشم بر در
همه خون دلش بالا گرفتهكنار او ز خون دریا گرفته
ز بی صبری ز دل رفته قرارشزمین پرخون زچشم سیل بارش
زبان بگشاد كای دایه كجاییچرا استادگی چندین نمایی
الا ای دایه آخر دیر كردیمرا از زندگانی سیر كردی
الا ای دایه چندینی چه بودتمگر در راه دیوی در ربودت
الا ای دایه بس چُستی تو در كارترا باید فرستادن بهر كار
الا ایدایه خوابت در ربودستو یا در راه آبت در ربودست
الا ای دایه تا كی اشك رانمبگو با من كه تا جایت بدانم
بگو تا این تن آسانیت تاكیبگو تا این گران جانیت تا كی
چراست ای دایه چندینی قرارتكه خونین شد دلم در انتظارت
مرا رمزی ز پیری یادگارستكه سوزی سخت سوز انتظارست
مبادا هیچكس را چشم بر راهكز و رخ زرد گردد عمر كوتاه
درآمد دایه گلرخ را چنان دیدرخ گل همچو برگ زعفران دید
بگل گفت ای عزیز جان مادرنبردی پیش ازین فرمان ما در
چرا آخر چنین شوریده گشتیز سر تا پای غرق دیده گشتی
چرا آخر چنین در خون نشستیز خون دیده در جیحون نشستی
چرا آخر چنین بیخویش گشتیز یكجو صابری درویش گشتی
مرا امروز رسوا كردی ای گلز رسواییم پیدا كردی ای گل
كجادانی تو خود كاین بیوفا مردچه ناخوش گفت و با من چه جفا كرد
گرفتم طالع آن روستاییسر بد دارد و برگ جدایی
نه بتوان گفت باتو آنكه گفتمندارد برگ گل چندانكه گفتم
از اوّل در وفا میزد دلش جوشدر آخر گشت خشم آلود و خاموش
كنون گر صد سخن برهم بتابمیكی را باز می​ندهد جوابم
چو دیواری باستادست خاموشنمیدارد چو دیواری سخن گوش
كجا دیوار را گر گوش بودیسخن بشنودی و خاموش بودی
رواست از سنگ گفتار و ازو نهسخن آید ز دیوار و ازو نه
چو سوسن گرچه هرمز ده زبانستز گل دارد حیا خاموش از آنست
چنانش یافتم در سرفرازیكه نتوان كرد باوی هیچ بازی
بگفتم صد سخن زرّین و سیمیننزد یكدم كه سگ یامردمست این
چو او بر یاد باغ پادشاهستسری دارد كه بادش در كلاهست
سبك سر بود و چهره زرد كرد اوچو باد از من گذشت و گرد كرد او
چودایه گفت این و گل شنیدشچو بادی آتشی در سر دویدش
دو چشم نرگسین او ازین سوزز نوك مژه از خون شد جگر دوز
هزاران اشك خون آلود نوخیزفرو بارید از مژگان سرتیز
بدانسان در دلش افتاد جوشیكه پیدا شد زهرمویش خروشی
سر زلف جهان آرای بركندبدندان پشت دست ازجای بركند
بغایت غصّه میكردش ز هرمزكه باگل این كه داند كرد هرگز
ز اشك آتشین مژگانش میسوختز درد ناامیدی جانش میسوخت
زبان بگشاد و گفت ای دایه زنهارمشو در خون جان من بیكبار
مگرد از گل جداگر گل جفا كردكه نتوان پاره​یی از خود جدا كرد
ز دستم رفت دل و ز كار من آبدلم خون شد مرا ای دایه دریاب
اگر كار دلم را در نیابینشانم از جهان دیگر نیابی
درین اندوه جان از من برآیدبمیرم تا جهان بر من سر آید
چون من رفتم گرفتاریت باشدپشیمانی و خونخواریت باشد
بدست خود چوگل را كُشته باشیچو گل از خون دل آغشته باشی
ز گفت گل خروشان گشت دایهز تف سینه جوشان گشت دایه
بگل گفت ای خرد بر باد دادههمانا نیستی تو شاهزاده
چو هرمز شد پی او سخت میدارندیدم سست رگ تر از تو در كار
كسی را سر فرود آید بهرمزنیاید تا سر آن نیز هرگز
تو دانی آنكه من مردم درین تابدگر هرگز نخواهم گفت ازین باب
بسی گررشتۀ طبلم بتابیز من سررشتۀ این وانیابی
نخواهم نیز ره پیمود دیگربجز كشتن چه خواهد بود دیگر
ز گل این خار چون بیرون كنم منچو گل را می نخواهد چون كنم من
ترا این برزگر نپسندد آخركه آبی بر كلوخی بندد آخر
نمی​خواهد ترا كار جهان بینكرا بر گویم آخر درجهان این
بشد بر تو ز بدنامی جهان تنگكه من مردن روا دارم ازین ننگ
چو تابستان شود زین چشم بی شرمهوای هرمزت در دل شود گرم
چو باغ از برگ ریزان زرد گرددهوایت بو كه آخر سرد گردد
تو ای گلرخ دو لب داری شكر بارفرو مگذار شیر آخر بیكبار
تو ای گل مشك داری دام نسرینمشو درحلقۀ آن خطّ مشكین
برو این بار از گردن بیندازاگر جانست جان از تن بینداز
چو میدانی كه هرمز هیچكس نیستچرا از هرمزت پس هیچ بس نیست
در اوّل دل ربود و برد هوشتدر آخر هم فرو گوید بگوشت
ندارد باتو رونق كار هرمزنیاید باصلاح این كار هرگز
چو نیست این كار اسبی تنگ بستهچه شورآری چو داری تنگ پسته
چو اسبی تنگ بسته می​نبینیدلت گر برنشاند بر نشینی
مرا تو بیخبر گویی دگر باربر هرمز شو و از وی خبر آر
چو سیمابی بشادی رخ بر افروزسبویی نیز بر سنگش زن امروز
چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگاگر او را همی خواهی سروسنگ
مخور زان لب بسی حلوای بی دودكه بر جامه چكانی روغنی زود
بخوردی لاجرم، شادی برویتبگیرد استخوانی در گلویت
تو تازان لب بماندی خشك دندانلبت هرگز ندیدم نیز خندان
گلی نادیده لب از خنده خالیشده چون بلبلی پر كنده حالی
چگونه كس تواند دید هرگزكه تو هر روز غم بینی ز هرمز
چو در میدان رسوایی فتادیدرین میدان بزن گویی بشادی
زهی شهزاده كز ننگت چنانمكه می​خواهم كه در عالم نمانم
همه شب گل گلاب از چشم میریختعرق از روی و اشك از خشم میریخت
چو دایه این سخنها كرد تقریرگل بی برگ آبی شد ز تشویر
زمانی شمع گریان بود بر گلزمانی صبح خندان بود بر گل
ز چندان گریۀ آن ماه دلبندگهی آن میگرست و گاه این خند
چو بیرون كرد خورشید منوّرز زیر قبۀ نیلوفری سر
درآمد آفتاب از برج ماهیسپیدی ریخت بر روی سیاهی
ز زیر پرده چون چهره نمود اوبنیزه حلۀ مه در ربود او
گل عاشق دل پر تفت و پر سوزفرو افتاد در تب ده شبانروز
دو تاگشت و چنان پر درد شد اوكه در ده روز یكتا نان نخورداو
بشبها درد بیداریش بودیبرو زاندوه بیماریش بودی
نه یكساعت قرار و نه دمی صبردلی چون بحر خون و دیده چون ابر
ز سوز دل زبانش آتش گرفتهز تفت عشق جانش آتش گرفته
فتاده عكس بر موی از رخ زردفسرده اشك بر روی از دم سرد
ز چشمش رونق دیدار رفتهزبانش در دهان از كار رفته
چو دایه دید گل را این چنین زاربگل گفت ای زده در چشم جان خار
چنین تا بر سر آتش نشستیز غم بر جان من سیلاب بستی
زمانی دم زن از گریه مشو گرمز یزدان ترس دار آخر ز خود شرم
بپاسخ گفت گل چن سوكوارانچرا بر خود نگریم همچو باران
گلم زان زار می​گریم چنین منكه دور افتاده​ام از انگبین من
نیی ای دایه ازدرد من آگاهكه چشمم زیر خون دارد وطنگاه
نمیدانی كه با من چیست هر شبكه چشمم خون دل بگریست هر شب
مكن ای دایه زین بیشم مفرسایجوان و عاشقم بر من ببخشای
نمیدانی كه در چه درد وداغمكه می​جوشد ز خون دل دماغم
كنون كاری كه بر جان من آمدبسر در خون مرا در گردن آمد
چه گر یك درد بی دردی نخوردیازین ره كوفتن گردی نخوردی
ز صد دردم یكی گر بر تو بودیز آهت چنبز گردون بسودی
بسستی چون همی بینی چو مویمبسختی چند گویی پیش رویم
شوی پیشم چو آتش گرم گفتارچو یخ سردم كنی هر دم درین كار
چودل بربود عشق از آستینمبخواهش كی پذیرد پوستینم
اگر خواهم كه پنهان دارم این دردنیارم داشت چون جان دارم این درد
دل لایعقلم در دست من نیستكه این بی خویشتن با خویشتن نیست
زبان را گر كنم از عشق خاموشچگونه اشك خون بنشانم از جوش
چو دوزم جامه​یی در عشق دلجویسرشك اندازد از دل بخیه برروی
مده پندم كه پندت بند جانستنگردد به ز پند این دل نه آنست
دل گرمم نگردد سرد ازین دردمشو گرم و مزن بر آهن سرد
برو مردی بكن بهرخدا راببین بار دگر آن بیوفا را
مگر آن سنگ دل دلگرم گرددز گرمی همچو مومی نرم گردد
چو موم از گرمی ار نرمی پذیردبگرمی و بنرمی نقش گیرد
برو یك ره دگر سنگی دراندازكلوخ امروز كن دیگر ز سرباز
دل گلرخ برون آور ازین كارمگر چیزی فرو افتد ازین بار
بیكباری نیاید كارها راستبباید كرد ره را بارها راست
بیك ضربت نخیزد گوهر از سنگبیك دفعت نریزد شكر از تنگ
نگردد پخته هر دیگی بیك سوزنیابد پختگی میوه بیك روز
بروزی بیش، مه نتوان قران كردحجی نیكو بسالی میتوان كرد
برین درباش همچون حلقه پیوستچو زنجیری مگر در هم زند دست
چو تخمی را بكشتی بار اوّلز بی آبی بمگذارش معطّل
مشو زود و رو آبش ده زهروركه بس نزدیك تخم آید ببردر
سخن میگفت تا شب همچنین گرمكه تا شد دایه را دل زان سخن نرم