قرآن کریمبه زبان فارسی

دگر بار رفتن دایه پیش هرمز

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بگل گفتا كه رفتم بار دیگرز سر گیرم هم امشب كار دیگر
چو روز این كار می​نتوانم اكنونبشب این قرعه برگردانم اكنون
بگفت این و فرود آمد ز منظرز پیش گل بنزد آن سمنبر
فگنده بود هرمز جامۀ خوابمیی بر لب گرفته بر لب آب
ربابی در بر و تنها نشستهبتنهایی ز نااهلان برسته
یقین میدان كه تو در هیچ كاریچو تنهایی، نیابی هیچ یاری
جوان چون دید روی دایۀ پیرزخنده شكّرش آمیخت با شیر
بدایه گفت بی نوری تو امشبچوبانگ طبل از دوری تو امشب
بیا بنشین و می بستان و می نوشچو می خوردی سبك برخیز و مخروش
حریف آب دندان دل افروزمكن بدمستی امشب همچو آن روز
سر دندان نمودم باتو ز آغازنگشتی كُند دندان آمدی باز
چرا باز آمدی ای جادوی پیركه نتوان زد چو تو جادو بصد تیر
چرا آخر مرا بیدار كردیندانم تا چرا اینكار كردی
چو گرگ گرسنه ماندی معطلمگر سیری نكردت بار اوّل
مرا كی دیو شب همخوابه باشدكه در شب دیو در گرمابه باشد
پس آنگه دایه آمد در مراعاتبدو گفت ای برخ ماه ازتو شهمات
تو میدانی كه چون گل دیگری نیستبزیبایی او سیمین بری نیست
بیا فرمان برو این كار را باشچو دل بردی ز گل دلدار را باش
زبانبگشاد هرمز كای بلایهندانم چون تو جادو هیچ دایه
مرا گویی كه ترك خویشتن كناگر خواهی و گرنه كار من كن
همه كارم نكو شدتا كنون منبكار عاشقی آیم برون من
مرا با گل بهم پهلوی این نیستبسی اندیشه كردم روی این نیست
بكاری خوض باید كرد مادامكزو بیرون توان آمد سرانجام
چنین عشقی عفو فرمای از منچو یخ بستم فقع مگشای از من
چو دادش این جواب از جای رفت اومیی بردایه ریخت و مست خفت او
بیامد دایه پیش گل دگر باردو چشمش گشته از غصه گهربار
بگل گفت از خرد بیگانه​یی توكه از بیگانگی دیوانه​یی تو
درین سودا چو دیوت رهنمونستكه این هم نیز نوعی از جنونست
بسا لوسی رگ جانم گشادیبعشوه نان در انبانم نهادی
مرا در كار خود بر دام بستیتو چون صیاد در گوشه نشستی
چرا باید كشیدن فقر و فاقهكه من نه صالحم این را نه ناقه
میم بر ریخت لختی سرزنش كردز من خود رازمانی خوش منش كرد
چو حلقه بر درم زد او بخواریچو خاك ره شدم از بردباری
تو خود دانی كه چون من آن شنودمدهن بربستم و خاموش بودم
زهرمز یافتم من حصۀ خویشبرو اكنون توخود گو قصه خویش
میاور در میانم ای دل افروزكه من خود را برون آوردم امروز
ازین پاسخ دل گل موج خون ریختگهر زانموج از چشمش برون ریخت
سمند شادی او لنگی آورددلش چون چشم سوزن تنگی آورد
از آن غم دیده تر لب خشك برجستبسوی بام شد دل داده از دست
ز سوزش تفت بر گردون رسیدهز آه او ز آهن خون چكیده
عروس آسمان را خواب بردهخروس صبحدم را آب برده
نه ماه آن شب از آن ماتمبرآمدنه زان غم صبحدم رادم برآمد
همه شب آن ز دل افتاده در كویچو پرگاری بسر میگشت هر سوی
ز درد دل سرودی زار میگفتخوشی با دل بهم اسرار میگفت
كه ای دل كار خود كردی و رفتیبآخر خون من خوردی و رفتی
برو در عشق جانان راه جان گیربعشقی زنده شو ترك جهان گیر
اگر یك دم دهد در عشق دستتبسی خوشتر بود از هرچه هستت
گلی از عشق در جانم شكفتهولیك از چشم جانانم نهفته
همه گلها ز گل آرد برون سرگل جانم ز دل آرد برون سر
چو من در عشق دستی خوش نیفتدكه جز در سوخته آتش نیفتد
كجایی ای مرا چندین غم از تودلم نادیده شادی یك دم از تو
تویی شمع جهان افروز پیوستمنم پروانۀ جان بر كف دست
تویی خورشید غرق نور ماندهمنم چون ذرّه از تو دورمانده
تویی چون باز خوش برتر پریدهمنم چون مرغ بسمل سر بریده
تویی چون روز با نور الهیمنم چون شب بمانده در سیاهی
تویی چون كوه سر بر اوج بردهمنم چون كاه زیر گل فسرده
تویی دریای پر آب ایستادهمنم چون ماهی از آب اوفتاده
تویی چون چشمۀ نیسان گشادهمنم چون تشنه حالی جان بداده
تویی تیغی چوآتش برگشادهمنم در پیش تیغت سر نهاده
فروبست از غمت بر من جهان دستبكن رحمی بكن گر جای آن هست
بآخر چون سحرگه باد برخاستزبیدوسرو و گل فریاد برخاست
سحرگه آه خونین برزد از دلكه گل را بوی خون میآید از دل
همه شب در میان خون بسر گشتبهر دم بند عشقش سخت​تر گشت
عروس آسمان چون پرده درشدمه روشن بزیر پرده در شد
برآمدصبح همچون دایۀ پیرببر در روز را پرورده از شیر
خلیل شعر طفلان ستارهبیكدم در كشید از گاهواره
چو شاه شرق در مغرب فرو بستپدید آمد ز مشرق چتر زربفت
ز تف دل رخ گلرخ چنان شدكه رویش زرد همچون زعفران شد
چو كاهی از ضعیفی مبتلا گشتهوای هرمزش چون كهربا گشت
بجست از جای تا گیرد ره بامچو مرغی كو جهد از حلقۀ دام
چو دیدش دایه لب بگشاد از خشمكه ای در عشق آبت رفته از چشم
بتیغ تیز دل بركندم ازتوز جور تو سپر بفكندم ازتو
ز ناخوش خویی تو چند آخرمشو بر بام بشنو پند آخر
خرد در زیر پای آورده​یی تونكو پندم بجا آورده​یی تو
برون ناكرده سر از جیب هر روزشوی دامن كشان در پای ازین سوز
اگر گویم بكش دامن زكینمجهی با دست همچون آستینم
كه میگوید تو گلروی بهاریكه تو همچون بن گل جمله خاری
كه گفتت گل كه تیره باد كامشدهی ویران و آبادست نامش
بنزدیكی سماع سور خوشتركه هم بانگ دهل از دور خوشتر
فگندی از پگاهی زلف بردوشمگر شوریده خوابی دیده​یی دوش
در آن اندیشه​یی تا بار دیگرروی بر بام و سازی كار دیگر
نیاید ننگت ای بد نام آخرتوقف كن فرو آرام آخر
گلش گفت ای شده بی آگه از منمن اینم تو برو بگزین به از من
جهان بی او چگونه بینم آخردلم برخاست چون بنشینم آخر
دلش از عشق هرمز جوش میزدبسوی بام میشد دوش میزد
چو شد بر بام هرمز بود در باغبیك دیدن نهادش بر جگر داغ
نقاب عنبرین از ماه برداشتدل هرمز نفیر و آه برداشت
چنان دل بستۀ او شد بیك راهكه باران بهاری ریخت بر ماه
برون افتاد چون آتش زبانشز حسرت آب آمد در دهانش
بدان شكّر چنان دندان فرو بردكه دندان گفتیش تا جان فرو برد
دلش دیوانۀ زنجیر اوشدمریدی گشت و زلفش پیراو شد
قضا رفته قلم تقدیر راندهشد او ناكام در زنجیر مانده
بزیر چشم روی دوست میدیدرخ چون برگ گل در پوست میدید
ز عشق گل چنان شد هرمز از ویكه شد چون گل ز هرمز عاجز از وی
جهان چندانكه جزع از آب دم زدز سودا در دلش طغرای غم زد
چو دل سر در ره پیوندش آوردبمویی زلف گل دربندش آورد
چو هرمز حلقۀ زلفش چنان دیددل خود چون نگینی در میان دید
ز بند و تاب و پیچ و حلقه هر سوهزاران حرف مشكین داشت بررو
سیاهی بود هر یك حرف گوییكه بنویسند بر شنگرف گویی
ز مشگ تازه جیم ومیم میدیدكه یعنی ملك جم اقلیم میدید
از آن گل می​نمودش جیم با میمكه یعنی ملك جم دارم در اقلیم
ز جیم و میم او هرمز همی سوختالف با یی ز عشقش می درآموخت
دلش میگفت در عالم زنم منچو جیم و میم او برهم زنم من
خرد میگفتش ای دل دم زن‌ آخرهجا آموختی برهمزن آخر
دل هرمز بپیش عشق بنشستنهاد انگشت و لوح آورد در دست
نخستین حرف او بود از معانیكالف چیزی ندارد تا بدانی
ولی زلفش الف با پیچ داردگهی بر سر گهی بر هیچ دارد
سر زلف چو سینش بی بهانهكشیده كاف كفری در زمانه
بسی دل طرّۀ زلفش بخواریبطا با دوخته در خرده كاری
میان بسته بعشق او در اطرافبسان لام الف از قاف تا قاف
چو جیم جعد را آورد در پیچهزاران دل چو واوعمرو بر هیچ
ز دل این حرفها هرمز فرو خواندچو وقت عین عشق آمد فرو ماند
چو نقد عین بودش دام بنهادز عین عشق برتر گام بنهاد
چو دل از ابجد جان برگرفت اوبپیش عشق لوح از سر گرفت او
چو بی مقصود و بی مقصد شد آخرچو طفلی باسر ابجد شد آخر
چنانش عشق گل در كار آوردكه هر مویش بعشق اقرار آورد
ببین تاكار و بار عشق چندستكه هر دم صد جهان برهم فگندست
ز عشقست این همه رونق جهان راز عشقست اتصالی جسم و جان را
نبودی ذرّه​یی گر عشق را خواستنبودی ذرّه​یی بر ذرّه​یی راست
چو عالم سر بسر طوفان عشقستز ماهی تا بماه ایوان عشقست
اگر عشق ایچ افسون برنخواندنه از سودای خویشت وارهاند
دمی در عشق اگر از جان برآیداز آن دم صد جهان طوفان برآید
از آن دم دان كه مرغ صبحگاهیبعشقی میدهد بر خود گواهی
ازان دم دان كه مرغانب هاریمنادی میكنند از گل بزاری
ازان دم دان كه بلبل در سحرگاهبصد زاری زند با عاشقان آه
ازان دم دان حضور جاودانیوگرنه مرده​یی در زندگانی
اگرچه خاص هر شب چون رسولیكند بهر تو نوراللّه نزولی
ترا از بس كه غوغای فضولستكجا یك لحظه پروای نزولست
كه هرگز غفلت آمد مست ماندهچو دستی شد مثل بر دست مانده
نه با آن دست كار تو دهد سازنه بتوانی برید از خویشتن باز
دم ای عطار هم اینجا فروبندچه میگویی كه در سودا فرو بند
كسی گوهر بر دیوانه آردكسی اسرار در افسانه آرد
فسانه نیست این لیكن بهانه​ستفسانه گوی كاین جمله فسانه​ست