قرآن کریمبه زبان فارسی

آغاز عشقنامۀ خسرو و گل

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای درّ دریای معالیمدار از بكر معنی حجره خالی
هزاران بكر زیر پرده داریچرا از پرده بیرون می​نیاری
ترا دوشیزگان بسیار هستندبگو كز پرده​شان بیرون فرستند
اگر بنمایی آن دوشیزگان رابجلوه آرم آن پاكیزگان را
عروسانی كه در عشقند سرمستبرون آور سبك روح و سبك دست
ز سر درجلوه ده نوع سخن راكه در رشك افگنی چرخ كهن را
چنین گفت آن سخندان سخنوركه از شاخ سخن بودش سخن بر
كه چون گل كرد بر هرمز نگاهیسیه شد روز هرمز از نگاهی
یقین دانست گل كان مرغ سركشبدام افتاد از آن حور پریوش
رها كردش بدام و پای برداشتچو دانه در زمین بر جای بگذاشت
چو مرغی منقلب میگشت بر بامبآخر چون فتادش مرغ در دام
دهان پر خنده پیش دایه آمدچو خورشیدی بپیش سایه آمد
زاندامش برون میجست آتشرخی تازه لبی خندان دلی خوش
رخ چون كاه او گشته چو ماهیوزان شادی جهان بروی چو كاهی
چو گل در پوست می​گنجید با دوستدلش چون گل نمی​گنجید در پوست
چو دایه آن چنان دیدش عجب داشتكه تا گل خود چرا پر خنده لب داشت
بگل گفتا نمیدانم كه از چیستكه گل خندید یك ساعت نه بگریست
ندانستم ترا چندین دلیریستبدین روزت ندانم این چه شیریست
ز بس گرمی ز تو آتش بیایدهلاهین بوكت اكنون خوش بیاید
گشاد ابروت از جانم گره زودكه ابروی تو یكدم بی گره بود
چه خندانی بگو احوالت ای دوستكه گُل از خنده بیرون آید از پوست
بگو تا از چه لب پرخنده داریكه جان دایه از دل زنده داری
گُلش گفت این زمانم از زمانهیكی تیر آمد آخر بر نشانه
شدم بر بام و دیدم روی هرمزبدان خوبی ندیدم روی هرگز
شدم بر بام كار خویش كردمدل او چون دل خود ریش كردم
بزه كردم كمان دار و گیرشكشیدم آنگهی در تنگ تیرش
بزلفم كردمش داغ جگر سوزاز آن زلفم سیه تا بست امروز
جگر می​خوردمش او می​ندانستجگر رنگی لعل من از آنست
بچشمان خون دل پالودم از ویاز آن شد غمزه خون آلودم از وی
ز هرمز آنچنان بردم دل از تنكه هرمز برد پیش از من دل از من
چو با هرمز بهم دیدار كردیمحسابی راست چون طیار كردیم
گلی در آب كردم من گلی اودلی من بردم از هرمز دلی او
یكی دادم یكی بردم بخانهندارد جنگ كاری در میانه
حسابی راست كرد امروز هرمزكنون ماهی منم سی روز هرمز
ز تو این كار برنامد بصد باربدست خویش باید كرد هر كار
دلش بربودم و باز ندادمگلم من زین چنین خارش نهادم
یكی می خورده​ام با یار امروزدو بهره كرده​ام من كار امروز
چنانش بند كردم در زمانیكه نتواند گشاد آن را جهانی
اگرچه از بر گل دور بود اوبغمزه لعب شیرینم نمود او
كرشمه كرد با من در نهانیتو ای دایه نیی عاشق چه دانی
بخواند بلبل از گل داستانهاولی مرغان شناسند آن زبانها
كسی را سوی این رازست راهیكه او را زین نمد باشد كلاهی
سخن گرچه نگفت او نیك دانمكه میگفت او كه سر تا پا زبانم
سخن در وقت خاموشی چنان داشتكه یك یك موی او گویی زبان داشت
ندارد عشق من با عشق او كاركه او عاشق ترست از من بصد بار
مزن پر همچو مرغ ای دایه چندینكه شد مرغی كه كردی خایه زرین
كنون این پسته را عنّابی آورچو من این جوی كندم آبی آور
ز گفت گل بگل دایه چنین گفتكه ای ماه فلك را بر زمین جفت
شبت خوش باد و روزت باد فرّخلبت شهد و برت سیم و گُلت رخ
صبوری كن كه تا هرمز ز مستیچنین گردد كه تو امروز هستی
مبادت جز نشاط و عیش پیشهبكام دوستان بادی همیشه
به پیش او نباید شد بزودیكه تا داند كه بی او درچه بودی
بیكبارش میار از خاك بر تختكه تا او نیز لختی بر تند سخت
اگر آسان بدست آرد ترا اوچو باد از دست بگذارد ترا او
زری كاسان بدست آری تو بی رنجز دست آسان رود گر هست صد گنج
بیك جوزر چو از تو صد عرق ریختنیاری پیش مردم بر طبق ریخت
دل همچون صدف از صبر كن پركه تا آن قطرۀ باران شود دُر
كنون با هرمز آشفته آیمزمانی با حدیث رفته آیم