قرآن کریمبه زبان فارسی

نامه نوشتن گل بخسرو در فراق و ناخوشی

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای خوش تذرو سبز جامهتو خواهی بود گل را پیك نامه
تویی در نطق، زیبا گوی معنیبسر میدان برون بر گوی معنی
زبان گوهری داری گهر پاشدمی در نامۀ گلرخ شكر پاش
بجای آور سخن چندانكه دانیچنانك از هر سخن درّی چكانی
سر نامه بنام پادشاهیكه بی نامش بمویی نیست راهی
ز نامش پر شكر شد كام جانهازیادش پرگهر تیغ زبانها
ز عشق نامش، آتش در جهان زنبزن، ره بر خیال كاروان زن
جهان عشق را پا و سری نیستبجز خون دل آنجا رهبری نیست
كسی عاشق بود كز پای تا فرقچو گل در خون بود اوّل قدم غرق
اگر در عشق چون گل سوز داریدشبی در عشق گل با روز آرید
دلی دارم، چه دل، هجران رسیدهبسر گشته برون از خون دیده
ز كیش خویشتن بیزار گشتهبجان قربان راه یار گشته
فراقش در میان خون نهادهكناری خون ازو بیرون نهاده
بسی خوشتر بصد زاری بمردنكه وادی فراق تو سپردن
ز پا افتادم از درد جداییمرا گر دست می​گیری كجایی
فراقت آتشی درجانم افگندچنان كز جان بدون نتوانم افگند
بیاتادر درون میدارمت خوشكه تا بیرون نیارد بر من آتش
دلم گر بود سنگی گشت خستهز هجرت چون سفالی شد شكسته
ز سوز هجر حالی دارد اكنونكه دوزخ بر سفالی دارد اكنون
چو كوه از غم بریزد در فراقتگلی را چون بود زین بیش طاقت
ز بس كز درد تو درخون بگردمز سر تا پای گویی عین دردم
اگر از درد من آگاهیی توهمیشه مرگ من میخواهیی تو
چنین یك روز اگر در درد باشیكه من هستم، ننالی، مرد باشی
از آن میداریم در درد و در پیچكه دردی نیست ازدرد منت هیچ
برویم بیتو چندان غم رسیدستكه آن غم قسم صد عالم رسیدست
بساغم كو نداند كوه برداشتبشادی این دل بستوه برداشت
منم كاندوه بر من كوه گشتهدلم لشكر كش اندوه گشته
بسی غم دارم و یاری ندارمدلم خون گشت و غمخواری ندارم
بسی در دست بر جان من ازتوكه دردت باددرمان من از تو
ز بیرحمی تو تا چند آخربدین زاری مرا مپسند آخر
چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شدچنین دیوانگی بر من سجل شد
خرد از دست عشقت رخت بر بستنگیرد كس از این دیوانه بر دست
دلم از خویشتن بیخویشتن شدهمه كار دلم از دست من شد
دلی دارم ز عشقت از جنون پركنار از چشم و چشم از دل ز خون پر
هر آنكس را كه با تو كار افتدازین دیوانگی بسیار افتد
كنون بگذشت كلّی كارم از دستكه بیرون شد دل و دلدارم از دست
دل سوداییم یكبارگی شدخرد در كار دل نظّارگی شد
دلم در خانۀ تن می​ناستدز من بگریخت با من می​ناستد
مراهم مزد و هم شكرانه بودیاگر دل ساكن این خانه بودی
چو چشم مستم از طوفان آبیز مستی داد خانه در خرابی
چو یاری نیست با عشقت چه بازمفرو ماندم ندانم تا چه سازم
چه گویم چه نویسم چون كنم منكه وصف این دل پرخون كنم من
چنان عشق تو زوری كرد بر منكه عالم چشم موری كرد بر من
اگر دل این چنین عاجز نبودیمرا چندین بلا هرگز نبودی
وگر تن این چنین لاغر نگشتیبیك ره دولت از من برنگشتی
چه خیزد از چنین دل جز ملامتچه آید از چنین دل جز ندامت
دلم بگرفت ازین دل چون كشم بارسرتن می​ندارم چون كنم كار
چو مردم بیتو من از من چه تقصیرچو تو آگه نیی از من، چه تدبیر
نبودم بیتو یك دم بیغمی منكه صد غم می​خورم در هر دمی من
همی هر غم كه در كلّ جهان هستمرا كم نیست زان و بیش ازان هست
جگر پر خون و دل پر سوز دارمسیه شد روز روشن روزگارم
نبوییدم گلی بی رنج خاریننوشیدم شرابی بی خماری
ندیدم هرگز از شادی نشانیبكام دل نیاسودم زمانی
بچشم خود جهان روشن ندیدموگر دیدی توبی من من ندیدم
ندانم بر چه طالع زاده​ام منكه در دام بلا افتاده​ام من
تو با حوران سیمین بر نشستهمن اندر خون و خاكستر نشسته
تو در شادی و من در غم، روانیستاگر این خود رواست آخر وفانیست
نكردی هیچ عهد من وفا توچه خواهی گفت آخر با خدا تو
ترا خود بیوفا هرگز نگویمكه این از بخت بد آمد برویم
چه میخواهی ز دل كاین دل چنانستكه گر گویی چه نامی بیم جانست
مپرس از من كه گر پرسی چنانمكه بوی خون زند از سوز جانم
مپرس از دل كه حال دل چنان شدكه دریاهای خون از وی روان شد
منم در كلبۀ احزان نشستهغریب و بیكس و حیران نشسته
بیا و كلبۀ احزان من بینزمانی دیدۀ گریان من بین
منم جان بر میان چون بیقراریگرفته از همه عالم كناری
مگر زالی شدم گرچه جوانمكه با سیمرغ در یك آشیانم
گرفته عزلت از خلق زمانهشده در باب تنهایی یگانه
دلم خون گشت از رسوایی خویشبجان میآیم از تنهایی خویش
چو تو تنها نشاندی بر زمینمملامت از كه میآید چنینم
دلا تا كی چنین در بند باشیدرین سرگشتگی تا چند باشی
بسر شو گر سر آن داری از تنبرای آخر اگر جان داری از تن
میان خون نشستی در درونمكنارم موجزن كردی ز خونم
چرا از پیش من می برنخیزیكه خونم میخوری و می​ستیزی
مرا گویند آسان می نمیریكه در عشقش كم جان می​نگیری
چو در یك روز صد ره كم نمیرمچرا این جان پر غم كم نگیرم
نمی​ترسم ازان كم مرگ پیشستكه هر ناكامیم صد مرگ بیشست
مرا بیتو غم مرگی نداردكه گل بی روی تو برگی ندارد
گل صد برگ بی برگست بیتوكه او را زندگی مرگست بیتو
كسی كز خویش برهاند تمامممنش گر خواجه​ام، كمتر غلامم
اگر من آتشی از دل برارمبیكدم پای كوه از گل برارم
وگر از پردۀ دل بركشم آهشبیخونی كنم بر پردۀ ماه
وگر در ناله آیم ازدل تنگبزاری خون چكانم ازدل سنگ
وگر از نوحۀ دل دم برارمدمار از جملۀ عالم برارم
وگر پر دود گردانم زمانهز آتش دود بینی جاودانه
رسد زین سوز تا هفتم طبق دودفلك بر دوزخ اندازد طبق زود
ز چشم من بیك طوفان آبیهمه عالم فرو گیرد خرابی
توانم ریخت از مژگان چنان دُركه گردد از زمین تا آسمان پُر
توانم سوخت عالم را چنان منكه دیگر كس نبینم در جهان من
ولی ترسم كه یارم در میانهبسوزد، گر بسوزانم زمانه
منم جانا دلی بر انتظارتنهاده چشم از بهر نثارت
گل سرخ انتظار تو كشیدهبلای موت احمر در رسیده
چو چشم آمد سپید از انتظارمسیه شد همچو چشمت روزگارم
ز بس كز انتظار رویت ای ماهنهادم گوش بر در،‌چشم بر راه
هر آوازی كه بود، از تو شنیدمسراپای جهان، روی تودیدم
چو در جان خودت پیوسته بینمچرا پس ز انتظار تو چنینم
همه روزم بغم در تا شب آیدچو شمعم خود بشب جان بر لب آید
همه شب سوخته تا روز گرددچو روز آید شبم با روز گردد
از این سان منتظر بنشسته تا كیبروز و شب دلی در بسته تا كی
بتو گر بود از این پیش انتظارمكنون هست انتظار مرگ كارم
مرا گنجی روان از چشم ازانستكه در چشم من آن گنج روانست
ازان در خاك میگردم چنین خواركه چشم من چو دریاییست خونبار
بدریا در تیمّم چون توان كردولی هم كی وضو از خون توان كرد
ز عشقت چون دلم در سینه خون شدچنان رفت او كه از چشمم برون شد
ازان صد شاخ خون از سردرامدكه آن شاخ از زمین دل برامد
از آن پیوسته شد شاخم ز دیدهكه پیوسته بود شاخ بریده
چو پیوسته مرا از دل برایدنیم نومید كاخر در براید
مرا گر دیر آید نوبهارمبزیر شاخ كی دارد كنارم
همه خون دلم بالا گرفتستكنار من ز دُر دریا گرفتست
بنظّاره بر من آی باریكه تا دریا ببینی از كناری
اگر خوابیم بود آن زود بگذشتكه خواب من چو خوابی بود بگذشت
دو چشم من چو دایم دُر فشانستبخون درخفت، بیداریش از انست
كنون چشمم چو اختر هست بیداراگر باور نداری بنگر ای یار
چو چشم من ز خون در هم نیایدز بی خوابم هرگز كم نیاید
ز بیخوابی نمی​میرم چه سازمكه داند قدر شبهای درازم
غم هجر از دل مهجور پرسنددرازی شب از رنجور پرسند
چو شمعم جملۀ شب سوز در پیشبسر باریم مرگ و روز در پیش
نگر تا چون درآید خواب بر منز چشم بسته چندین آب بر من
بوقت خواب هر شب بیتو اكنوندلم در گردد آخر لیك در خون
چو از خون بستر من نرم گردددو چشمم زاتش دل گرم گردد
مرا بی شك چو باشد بستری نرمدلم در گردد و چشمم شود گرم
بیا جانا كه جانان منی تواگردل برده​یی جان منی تو
ز جان خویش دوری چون كنم منندارم دل صبوری چون كنم من
مرا در آتش سوزان صبوریبسی خوشتر كه یك دم از تو دوری
چه كارست این، كه بستر آتشینستزمانی بیتو بودن، كار اینست
نیم كافر نجویم از تو دوریكه كفرست از تو یك ساعت صبوری
چو عشقت در دلم خون درتگ آورداز آن خون چشم من چندین رگ آورد
ز خون رگ گیرد و این خون ز رگ خاستز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست
دلم چون آتش آمد دیده چون ابرمیان ابروآتش چون كنم صبر
عجب دارم من بی صبر ماندهتویی ماه و منم در ابر مانده
شگفت آید مرا این مشكل مندل تو سنگ و آتش در دل من
الا ای دیده پرخون باش و پرنمكه خود خوردی و آوردی مراهم
بنادانی نظر بر مه فگندیدلم چون سایه​یی بر ره فگندی
كنون خواهی كه وصل ماه یابیتو موری سوی مه چون راه یابی
چو روی او بچشم تو درآمدچو ببرید از تو خون از تو برآمد
چو خود كردی سرشك از چشم میباركنون آن خون دل را چشم میدار
چو خود كردی خطامیدانی ای چشممرا در خون چه میگردانی ای چشم
چنان دانی مرا در خون نهادنكه نتوانم قدم بیرون نهادن
مرا از خون دل بیخواب كردیمرا صد گونه گل در آب كردی
تنم سستی و بیماری ز تو یافتدلم چندین نگونساری ز تو یافت
تو كردی با دل من هرچه كردیكنون خون ریز تا در خون بگردی
دلا تا كی كنی بر خشك شینابكه سرگردان شدم از تو چو سیماب
چو رفتی از برم او را گزیدیروان خون شد ز تو كز من بریدی
ترا گر آتش هرمز نبودیمرا چندین بلا هرگز نبودی
بعشق او قدم برداشتی توچنین آسان رهی پنداشتی تو
برآوردی بهر دم دستخیزیز نامردی نشستی در گریزی
كنون چون زهر هجر او چشیدیمخنّث وار دامن دركشیدی
كنون گر یك نفس در خورد اوییبمردی صبر كن گر مرد اویی
گرت باید كه یادآری در آغوشقدحها زهرناكامی بكن نوش
نمیدانم كه این دریای مضطربچه دل زهره خواهی برد تا سر
چو از چشمت میان خون دری توبسی دریای خون با سربری تو
شدم چون باد خاك حور زادیكه كس گردش نمی​گردد چو بادی
مرا جانا بجان آمد دل از توولیكن حل نشد یك مشكل از تو
سبك چون آسیا، گردان از انستكه هرچ او میكند بارش گرانست
بسی غصه بحلق من فرو شدكه تا كی كار من خواهد نكو شد
مرا جان سوزی و دل باز ندهیوگر كشته شوم آواز ندهی
دلم را در میان خون نهادیچو خون روی از برم بیرون نهادی
ز بس خون كز توام در دل بماندستدو پایم تا بسر در گل بماندست
منم دور از تو در صد رنج و خواریبمانده در غریبستان بزاری
نیایی در غریبستان زمانینپرسی از غریب خود نشانی
ازان چندین مرا در بند داریكه با من در وفا سوگند داری
مرا تا عشق تو در دل مقیمستكنار من پر از دُرّ یتیمست
مرا چندین گهر می​خیزد از توكه چشمم بر زمین می​ریزد از تو
میان صد هزاران دردمندیگرفت این كار من از من بلندی
بلندی یافت تا چشمم،‌ برامداز آن اندر بلندی با سرامد
ز خون بگرفت همچون دیدگانمز تو، هم پر دلم هم پهلوانم
ز وصلت در دلم بویی نهانستكه بیتو زندگی من ازانست
ز تو آن بو اگر با من نبودیبجان تو كه جان در تن نبودی
چوبی تو زندگانی دارم از توچرا خون جگر می​بارم از تو
معاذاللّه نگویم از تو دلكشولی آبی زنم بی تو بر آتش
چنانم زارزومندی چنانمكه سر از پای و پای از سر ندانم
در افتاد از فراقت سوز در منفرو شد زارزویت روز بر من
مرا چون دیدۀ روشن تویی بسز عالم آرزوی من تویی بس
چو جان گر با منستی چشم روشنجهان بر من نبودی چشم سوزن
ز خشم جان خود را خود بكینمكه تو در جانی و من جان نبینم
ز دل جستم نشانت هر زمان منكنون ازدل همی جویم نشان من
كمر بر بسته میگردم چو موریكه تا پیش تو بازآیم بزوری
چو موری گر مرا روزی بدستیطلب كردن ترا آسان ترستی
مرا پرده چو مور و گیر جانمكه تا من با تو پرم گر توانم
خطا گفتم بتو نتوان رسیدنكه موری با تو نتواند پریدن
مرا مویی بتو امید از آنستكه من با تو رسم آن در میانست
مرا بر آسمان عشق امیدنكو وجهیست روشن همچو خورشید
گر این یك ذره امیدم نماندشبم خوش باد خورشیدم نماند
چه سازم دم ببندم از همه چیزاگر صبح امیدم دم دهد نیز
ولیكن صبح جز صادق نباشددمم ندهد بدو لایق نباشد
همه امید روی تست كارمبجز امید تو رویی ندارم
بدرد هجر درجاوید بودنبسی آسان تر از نومید بودن
ندارم گر كنندم پاره پارهمن بیچاره جز امید چاره
اگر امید در جانم نبودیبجان تو كه ایمانم نبودی
بامیدم چنین من نیم زندهكه هرگز كس نماند از بیم زنده
دلاگر ذره​یی امید داریكجا تو طاقت خورشید داری
بنومیدی فرو شو چند گوییچه گم كردی و آخر چند جویی
تو هستی همچو موری لنگ در چاهكجا یابی بطاوس فلك راه
زیارم می​نبینم هیچ یاریچو نیكو بنگرم در هیچ كاری
نبینی گرد او گر باد گردیبسایی گر همه فولاد گردی
ترا با او نمی​بینم رواییروان كن اشك خونین از جدایی
چو تو محروم نیی با خویشتن سازچو تو مفلس شدی با خویشتن باز
دلم جانا ز نومیدی فرو مردجهانی غصه هر روزی فرو برد
چو وصلت نیست ممكن هیچكس رابوصلت چون دهم دل یك نفس را
مرا شربت غم هجران تو بسمفرح درد بی درمان تو بس
منم دل در وفایت چشم بر دروفایت در دلم چون چشم بر سر
سرم گر چون قلم برّی ز تن تونیابی جز وفاداری ز من تو
چو آبی سرنهم در خنجر توبآتش گر شوم دور از بر تو
وگر در خونم آری همچو خنجرز خنجر سر برون آرم چو گوهر
از آن در خنجرت گردم نهان منكه بیتو با تو خواهم در میان من
اگر من در وفای تو بمیرمكم عهد و وفای تو نگیرم
وفای تو چو جان خویش دارمكه من بر دل وفایت بیش دارم
كه گر روزی بخاك من شتابیبجز بوی وفا چیزی نیابی
وگر عمری برآید از هلاكمهمه بوی وفا آید زخاكم
دلم خون كردی و برجان سپردیچه دعوی كرد دل با سر نبردی
برفتی و كمم انگاشتی تودل از دعوی من برداشتی تو
كنون از دعوی من باز نرهیكه تا روزی دل من باز ندهی
اگر صد سال از این دعوی برآیدمگر بر جان من دنیا سرآید
بدعوی كردنت میثاق دارمهنوز از خون دل بر طاق دارم
چه گویم با تو چون می درنگیردفغان زین دل كه دل می​برنگیرد
مرا گویند بدان بت نامه​یی سازز اشك خون برو هنگامه​یی ساز
ز چندین نامۀ من نامه​یی نیستكه از اشكم برو هنگامه​یی نیست
اگر بر خاك و گر بر جامه بودممیان این چنین هنگامه بودم
چو با تو در نمی​گیرد چه سازمشوم بازلف و چشمت عشقبازم
الا ای زلف چون چوگان كجاییشدم چون گوی سرگردان كجایی
بمن گر سر فرود آید چوچوگانتكنم سر همچو گوی از بهر میدانت
گر از مشك سیه چوگان كنی توسرم چون گوی سرگردان كنی تو
تو مشكی و من آهو چشم ای دوستنه هر دو بوده​ایم آخر ز یك پوست
نیی تو مشك، عنبر مینماییولی در بحر چشمم می​نیایی
اگر آیی بدین دریا زمانیچو دریا از تو شور آرم جهانی
نیی عنبر،‌ولی زنجیر جانیكه از هر حلقه​یی صد جان ستانی
تو زنجیری و من دیوانۀ زارمرا بی بند و بی زنجیر مگذار
نیی زنجیر شستی عنبرینیكه برجانم ز صد دردر كمینی
منم چون ماهی جان تشنه غرقابدران شستم فكن تا برهم از تاب
الا ای نرگس مخمور ماندهز آب دیدۀ من دور مانده
اگردر آب چشم من نشینیز آب چشم، چشم من نبینی
بیا تا زاب چشمم آب یابیبشبنم لؤلؤیی خوشاب یابی
نیی نرگس كه بادام تری توكه جز از پرده بیرون ننگری تو
چو رخ در پرده از من دركشیدیچرا پس پردۀ من بر دریدی
نیی بادام جادوی بلاییكه وقت جادویی مردم نمایی
ترا من دیده​ام در جادویی دستتویی جادوی مردم دار پیوست
چو مردم داری ای جادوی مكّارمن آخر مردمم گوشی بمن دار
زهی رهزن كه زیر طاق ابروتویی پیوسته تیرانداز جادو
چو تو در طاق داری جای آخرچو من طاقم بر من آی آخر
الا ای خط كه مه را دامنی توتویی آن خط كه برخون منی تو
چو برخون منی چندی گریزیبیا گر خون جانم می بریزی
مرا در خط نشان تا خود چه آیدخط اندازی مكن تا خود چه زاید
مرا درخط كشید ایام بی توكنون در خط شوم ناكام بی تو
نیی خط سبزۀ بی آب ماندهمن از سودای تو بیخواب مانده
بآب چشم من یك روز بشتابكه بس نیكو نماید سبزه در آب
شدم خاكی اگر تو سبزه داریچرا از خاك سر می بر نیاری
برآی از خاك تا از خون برآیمولكین بی تو هرگز چون برآیم
نیی سبزه كه تو طوطی مثالیبسر سبزی گشاده پرّ و بالی
چو هستی طوطی دلجوی آخربیا و یك سخن بر گوی آخر
الا ای پستۀ خونخواره آخردلم كردی چو پسته پاره آخر
اگرچه تنگ توپر شكّر آیدولی گر شور باشی خوشتر آید
بیا ای پسته پیش من زمانیكه تا شور آورم پیشت جهانی
نیی پسته ولی هستی شكر توچرا زین تنگدل كردی گذر تو
الا ای شكر افتاده در تنگجگر خوردی مرازانی جگررنگ
تو شكّر من نی خشكم نظر كنبیا و دست با من در كمر كن
گر این نی را ببینی زیر خون توازاین نی چون شكر جوشی فزون تو
بشیرینی ز شمع خود بریدیوزان برّیدگی خونم چكیدی
نیی تو انگبین، لعل مذابیكه در یك حال هم آتش هم آبی
كسی كو آب و آتش با هم آمیختچراپس با من مسكین كم آمیخت
بیا گر تنگ میجویی دلی هستدگر با من بگو گر مشكلی هست
چو میدانی كزین دل تنگ داریچرا پس از دل من ننگ داری
نیی تنگ شكر آب حیاتیز خطّ سبز سرسبز نباتی
مرا هر ساعتی صد مرگ، هجراندرآب زندگانی كرده پنهان
اگر یك قطره آب زندگانیبحلق جان این بیدل چكانی
مرا جانی كه آن جان نیست مزدموگرنه دور از روی تو مردم
دلم پر آتش و چشمم پر آبستاگر با من درآمیزی صوابست
الا ای لؤلؤ پیوسته در درجبشكل سی ستاره در یكی برج
تو مروارید و مرجان سپیدیز تو چشمم سپید از ناامیدی
چو مرجانی تو از دریا براییچه گر از راه چشم ما برایی
چو دیدار ترا در چشم آرمچو مردم آشنا در چشم دارم
نیی مرجان كه هستی تو ستارهبتو دریا توان كردن گذاره
چو در دریا ستاره می​نبینمدرین دریای چنین گمراه ازینم
ستاره نیستی درّ یتیمیخوشاب و مستوی و مستقیمی
كیم من در غریبستان اسیریچو تو درّ یتیم و بی نظیری
بیا تا هر دو با هم راز گوییمغم دیرینۀ خود باز گوییم
الا ای گوی سیمین مدوّرز چوگان خطت گشته معنبر
چو بر ماهی تو در تو چاه چونستعجب تر آنكه چاهی سرنگونست
چو تو همچون منی در سرنگونیمنم در چاه، تو بر ماه چونی
اگرچون گوی آری سوی من رایچو چوگانت دهم صد بوسه بر پای
چو گویی تو كه من بیتو بزاریبماندم در خم چوگان خواری
تو هستی گوی میدان نكوییجهان پر گفت و گوی تست گویی
نیی تو گوی، هستی سیب سیمینندیدم چون تو الحق سیب شیرین
اگر نه تن نه دل نه زور دارمبسی زان سیب شیرین شور دارم
ترا بر سیب سیمینست خالیمرا از خال تو شوریده حالی
مگر آمد بدان سیب تو آسیببرون افتاد ناگه دانه سیب
سلام من بدان ماه دلارایكه بر من شد چنین مهتاب پیمای
سلام من بر آن زلف مشوّشكه دارد پای همچون گل در آتش
سلام من بدان جزع جگرسوزكه دارد در كمان تیر جگر دوز
سلام من بران یاقوت خندانكه اوست الحق حریفی آب دندان
سلم من بدان یك پستۀ تنگكه خط بر لعل دارد فستقی رنگ
سلام من بدان سی درّ خوشابكه گه گه پسته می​ریزد بعنّاب
سلام من بدان سیب دل افروزكزورخ چون تهی دارم درین سوز
سلام من بدان خطّ گهرپوشكه از جانش توان شد حلقه در گوش
سلام من بران خورشید شاهیكه بر ماه افگند زلف سیاهی
سلام من بدان كس تا قیامتكزو هرگز ندیدستم سلامت
ازان دردی كه پرخون كرد جانمیكی از صد نیاید بر زبانم
بهر دردی كه از تو یادم آیدچو چنگ از هر رگی فریادم آید
چو بی رویت قلم برداشتم منهمه نامه بخون بنگاشتم من
اگر تو نامه خون آلود بینییقین دانم كز آتش دود بینی
هر آن خونی كه چشم از پرده راندز آه سرد من افسرده ماند
بس از تفت دلم بگداختی بازقلم كار نبشتن ساختی باز
چگویم بیش ازین ای همدم منكه نتوان گفت در نامه غم من
چه گر چندانكه پیوندم بهم درهمی دور از تو ماندم من بغم در
بجای هر غمم صد شادیت بادز اندوه جهان آزادیت باد
برین مسكین خدایت مهربان كنبرای حق تو این آمین ز جان كن