قرآن کریمبه زبان فارسی

رسیدن نامۀ گل بخسرو و زاری كردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای منطق طیر معانیزبان جملۀ مرغان تو دانی
چو چندین میزنی بانگ و لاغیربنطق آور سخن از منطق الطیر
بگو تا بلبل مست طبیعتكند بار دگر ساز صنیعت
چو زنجیر سخن درهم فتادستز یك یك حلقه در درهم گشادست
سخن را چون نهایت نیست هرگزدمادم میرسد جان را مُجاهز
طبیعت لاجرم در هر زمانیبنو نو می​سراید داستانی
چوبس خوشگوی باشد بلبل مستناستد بر سر یك شاخ پیوست
ز عشق روی گل چون بیقرارانبسی گردد بگرد شاخساران
چو باشد سود مرد از مایه برتربهر دم می​شود یك پایه بر تر
معانی همچو بلبل بیقرارستسخن چون بوستانی پرنگارست
كنون خواهم كه از بهر معانیچو باران بر جهان گوهر فشانی
چنین گفت آن سخن ساز سخنگویكه بردار از صنیعت در سخن گوی
كه چون خسرو بخواند این نامه تنهادلش خون شد ز درد این سخنها
چگویم آنچه او با خویشتن كردكه عالم گو رو پیراهن كفن كرد
ز دل پر شد ز خون تا سر كنارشبرفت از سر خردوز دل قرارش
چنان بیصبر و بی آرام گشت اوكه گفتی آتشین اندام گشت او
زبان بگشاد كاخر این چه حالستكسی سرگشته تر از من محالست
بعالم در چو روزی گشت رازمز حد بگذشت سوز من چه سازم
فلك بر جان من تیر قضا زدمرا بر سینه بیرنگ بلا زد
ز بی خوابی سرشكم میشمارمبران بیرنگ صورت مینگارم
ازان سازم ز خون دیده صورتكه دل را همدمی باید ضرورت
كجایی، آخر ای گل سوز من بینشبم خوش میكند جان رو ز من بین
اگر صد سال در هجران بمانمببوی وصلت ای جانان بمانم
مرا تا جان بود در تن بماندهمبادا هجر تو بی من بمانده
مرا در هجر امّید وصالستولی در وصل امّیدم محالست
چگویم آنچه او بی همنفس كردنه با كس گفت و نه فرمان كس كرد
ز پیش خود سپه واپس فرستادبكار گلرخ بیكس در استاد
نماندش صبر چندانی بغم دركه كس چشمی تواند زد بهم در
بدانسان شاه گل را گشت خواهانكه باسی تن روان شد تا سپاهان
چو یك هفته برفتند آن سوارانغلط كردند راه از برف و باران
ندانستند و گم كردند ره راپریشانی پدید آمد سپه را
چوره رفتند در بیراهه ماهیپدید آمد یكی نخجیرگاهی
هویدا شد یكی نخجیر فرّخكزو بفروخت خسروزاده رارخ
چو خسرو دید اسب از پی روان كردزمین را پر هلال آسمان كرد
اگرچه اسب او میرفت چون تیرز تك یك دم نمی​استاد نخجیر
چو بسیاری براند القصّه ناگاهشبانگاهی، شكاری گم شد از شاه
جهان گشت از سپاه زنگ تیرهشه روم از جهان درمانده خیره
بسی پیش و پس آن راه دریافتنه از راه و نه ازهمره خبر یافت
فروماند و فرود آمد بجاییفرو مانده نه آبی نه گیایی
ز بی آبی زبانش در دهان خشكشده در زیر گرد ره نهان مشك
ز پشت رخش چون رستم فرو جستلگام رخش را محكم فرو بست
بخواب آورد سر، بالین ز زین كردچو روز واپسین، ‌بستر زمین كرد
شبی تیره زمان كشته ستارهبمانده صبحدم در سنگ خاره
برو چندان در آنشب خواب ره یافتكه خورشیدش دران روی چو مه تافت
چو شه بیدار شد از خواب نوشیندلش پر شور شد از خواب دوشین
بسی از هر سویی صحرانگه كرددر آن صحرا نمی​دید از سپه گرد
دل غم دیدۀ او ترك جان گفتكجا آسان بترك جان توان گفت
بخرسندی گرفت او راه در پیشوزان اندیشه می​پیچد بر خویش
بیابان قطع شد تا كارش افتادوز انجا راه بر كهسارش افتاد
نه مركب را گیاهی و نه آبینه خسرو را طعامی نه شرابی
بصد سستی فرو آمد ز شبدیزخروشان گشته چون مرغان شب خیز
ز كار خویشتن حیران بماندهز یك یك مژّه صد طوفان برانده
ز درد عشق و بی آبی و سستیبرفت از وی نشان تندرستی
گهی ازتشنگی از پای بنشستگهی شبدیز را میبرد بر دست
چو پیدا شد ز شعر شب مه نوبیار امید در كنجی شه نو
عروسان فلك در پردۀ نازشدندانگشت زن و انگشتری باز
نخفت آن شب همه شب شاه تا روزگهی با تاب بود و گاه با سوز
چو این طاوس زرّین جلوه گر شدز پرّ و بال او عالم چو زر شد
برافشاند از رخ سیمین زر ساوجهان چون پشت ماهی كرد از كاو
روانه گشت وقت صبح خسروفرس افتان و خیزانش ز پس رو
بسی خوی زو گشاد و ناتوان شددل شه بستۀ آن بی​زبان شد
ز رفتن موزۀ شه گشت پارهبموزه كی توان برّید خاره
گهی رفت و گهی استاد برجایكه بودش آبله بسیار بر پای
ز گرما روی خسرو پر عرق شدچه می​گویم كه ماهش پر شفق شد
عرق بر روی چون مهپارۀ شاهچو پروین بود بر رخسارۀ ماه
ز بی آبی چنان خسرو فروماندكه صد دریای آب از رخ فروراند
زبان بگشاد كای بینای بینشسر مویی ز فیضت آفرینش
فرو ماندم ز بی آبی درین راهكه من صد ساله غم دیدم درین ماه
مرا یكبارگی گرما فرو بستز سردی جهان شستم ز جان دست
خدایا گر نگیری دستم امروزكه، فردا بیندم گر هستم امروز
چه باشد گر درین گرمی و سختیبرافروزی چراغ نیك بختی
مرا این بند مشكل برگشاییدرین بی راهیم راهی نمایی
فلك دور شبانروزی ز تو یافتخلایق روز و شب روزی ز تو یافت
مرا روزی رسان كز ناتوانیچنانم من كه میدانم تو دانی
چو آن شه باز عاجز شد ز اندوهبدید از دور جوقی كبك بر كوه
بصد لغزیدن از كوه كمردارروان گشته سوی دشت شمردار
چو جوق كبك دید ازدور خسرواگرچه بود خسته گشت رهرو
بدانست او كه زیر پرده كاریستبپیش جوق كبكان چشمه ساریست
روان شه كوثری میدید پر آبز رشك او دل خورشید در تاب
چنان چشمه اگر خورشید بودیكجا زردی او جاوید بودی
چنان صافی كه خورشید منوّرنمودی با صفای او مكدّر
بگردش سبزۀ خود روی رستهز سر سبزی بكوثر روی شسته
كنار آب و آب خوشگوارشبهشتی بود و كوثر در كنارش
ازان كوثر بدست خویش رضوانفگنده آتشی در آب حیوان
چو شاه آن چشمۀ آب روان دیدچو آب خضر شیرین​تر ز جان دید
چو مستسقی منی صد آب خورد اوازان پس رخش را سیراب كرد او
زمانی بر سر آن آب بنشستز جان آتشینش تاب بنشست
خط مشگین و روی همچو ماه اوفرو شست از غبار و گرد راه او
از آن معنی غباری بود شه راكه از خطّش غباری بود مه را
چو شد سیراب آمد كبك یادشولی تاكبك گفتی برد بادش
نگاهی كرد از هر سوی بسیارندید از كبك در كهسار دیار
ز بی قوتی و از بی قوّتی شاهبخواب آورد سر راه بر سر راه
نماز شام از خفتن درآمدز بیداری بآشفتن درآمد
در آن تاریك شب دركوهسارانقضا را گشت پیدا باد وباران
فلك چون پردۀ باران فرو هشتكنار خسرو رومی بیاغشت
نه جایی بود شه را نه پناهینه رویی دید خود را و نه راهی
فلك از میغ گوهر بارگشتههوا زنگی مردم خوار گشته
شبی بود از سیاهی همچو چاهیكه در وی دوده اندازد سیاهی
شبی بگذشت بر شاه از درازیكه روز رستخیزش بود بازی
چو باران جامۀ ماتم فرو شستسپیده سرمه از عالم فرو شست
چو روشن گشت روز آن شاه شب خیزندید از تیره بختی گرد شبدیز
چو ضایع گشت اسب شاهزادهقدم میزد رخی پر خون پیاده
دلش در درد اندوه اوفتادهمیان ششدر كوه افتاده
شه تشنه بمرگ از ناتوانیدلی سیر آمده از زندگانی
دگر قوّت نماندش هیچ برجایدرآمد سرو سیم اندامش از پای
كمان بفگند و بالین تیركش كرددل ناخوش بمرگ خویش خوش كرد
یكی زنگی مردم خوار بودیكه دایم تركتازش كار بودی
قضا را آن سگ بدرگ نهفتهرسید آنجا كه خسرو بود خفته
یكی بالا چو بالای چنارییكی بینی چو برجی بر حصاری
دو چشمش گوییا دو طاس خون بودبیك دستش ز آهن یك ستون بود
شه از زنگی چو دید آن تیره رنگیجهان بر چشم او شد روی زنگی
بدل گفتا ز بختم یاریی بودكه بارم را چنین سرباریی بود
گر از سستی تنم زینسان نبودیز تیغم این گدا را جان نبودی
جهانا در تو بویی از وفا نیستكه یك زخمت ز استادی خطا نیست
ز تو هرگز وفاداری نیایدعزیزان را بجز خواری نیاید
درآمد زنگی و بگرفت دستشچو سیمی دید همچون سنگ بستش
چو دستش بست در راهش روان كردكجا با ناتوانی این توان كرد
روان شد از پی زنگی بتعجیلرهی پر ریگ همچون سرمه یك میل
یكی دز گشت پیدا همچو كوهینشسته زنگیان بر در گروهی
نشیب خندقش تا پشت ماهیفرازش را مه اندر سایگاهی
ز دوری كان سردز در هوا بودتوگفتی دلو این هفت آسیا بود
یكی زنگی درآمد پیش خسروگرفتش دست خسرو گشت پس رو
سبك بردش بدز بگشاد دستشولی بند گران بر پای بستش
بیاوردند پیش او جوانیبخوردند آن جوان را در زمانی
چو خسور دید زانسان زندگانیطمع ببرید از جان و جوانی
بزاری روی سوی آسمان كردوزان پس بر زمین گوهر فشان كرد
كه یارب نیست این پوشیده بر توتوكّل كرد این شوریده بر تو
پری شد در دلم زین آدمی خواربفضل خویش زین دیوم نگهدار
گرم نزدیك آمد جان سپردنبدست دیو، جان نتوان سپردن
روا دارم كه جانم خاك باشدنه جایم معدۀ ناپاك باشد
خرد بخشا، مرازین بند بگشایچو بخشاینده​یی بر من ببخشای
اگر درویشی وگرشهریاریچو یارت اوست پس زو خواه یاری
كه گر یك دم بیاری تو آیدغمت با غمگساری تو آید
مگر زنگی ناخوش دختری داشتچو دیگ خوردنی ناخوش سری داشت
شكم از فربهی مانند كوهانبنرمی هفت اندامش چو سوهان
چو دختر آفتابی دید در بندلب خسرو شرابی دید از قند
رخی میدید مه را رخ نهادهشكر را آب در پاسخ نهاده
كمان دلبری از رخ نمودهدو خوزستان بیك پاسخ نموده
خطش چون مورچه پیرامن گلكه عنبر ریزه می​چیند بچنگل
ز عشقش جان دختر گشت مدهوشبجوش آمد از آن خط و بناگوش
چنان زان ماه جانش آتش افروختكه آتش سوختن از جانش آموخت
بزیر پرده شد تا شب درآمدجهان در زیر نیلی چادر آمد
چو مجلس خانۀ چرخ آشكارهمنوّر گشت از نقل ستاره
فلك دریای دُر درجوش انداختشب آن دُرها همه در گوش انداخت
هلاك ازدختر زنگی برآمدبلب جانش ز دلتنگی برآمد
برون آمد چو شمع سرگرفتهشبی تیره چراغی در گرفته
چو بنهاد آن چراغ، آورد خوانیكبابی كرده از نخجیر رانی
بدو گفت ای مرا چون دیده در سرجهان همتای تو نادیده سرور
همه دل مهر و از مهر تو كینیهمه چین مشك و از مشك تو چینی
همه تن گوش، و از نوش تو رازیهمه جان هوش و از چشم تو نازی
منم جانی همه مهر تو رستهخیال صورت چهر تو بسته
ولی سودای تو در سر گرفتهتنی اندوه تو در بر گرفته
كبابی چون دل من پرنمك زنمرا در آزمایش بر محك زن
چو شه در آرزوی یك خورش بودكه شد ده روز تابی پرورش بود
بخوان تازید و نانی چون شكر خوردبلب همكاسۀ خود را جگر خورد
چو از خوان برگرفتی یك نوالهبرفتی اشك دختر صد پیاله
چو لب در لقمه خوردن برگشادیچو چشمه چشم دختر سرگشادی
چو دست از چربی بریان ستردیدل بریان دختر جان سپردی
چو خسرو شست پیشش دست از خوانبشست آن دختر آنجا دست از جان
چو فارغ گشت شه مستی دمش دادز راه عشوه تن اندر غمش داد
بدختر گفت اگرچه تو سیاهیبشیرینی مرا كشتی، چه خواهی
مرا تا با تو پیوند اوفتادستبترزین بند صد بند اوفتادست
ببند پای خود خرسندم از توكه از سر تا قدم در بندم از تو
بگفت این و بصد نیرنگ در سركشید آن تنگدل را تنگ در بر
چنان بر سر كشیدش بوسه​یی خوشكه در دختر فتاد از خوشی آتش
اگرچه بس خوش آمد آن سیه راولیكن سخت ناخوش بود شه را
چنانش پای بند یك شكر كردكه چون باید دل از دستش بدر كرد
چو شه، زین كرده اسبی پیشش آوردبیك ساعت بزیر خویشش آورد
چو كارش سر بسر فی الجمله شد راستز حال قلعه و زنگی خبر خواست
كه این زنگی مردم كش ترا كیستكه بس سختست با زنگی ترازیست
كند از آسمان حورت زمین بوستو با دیوی نشسته اینت افسوس
مرا گر بر مرادی راه بودینشست مسندت بر ماه بودی
زبان بگشاد دختر گفت ای ماهمرا هست او پدر من دخت او، شاه
سپاهش هست پنجه دیو كربزكز ایشانند صد ابلیس عاجز
همه مردم خورند، القصه هموارترا هم بهر آن كردند پروار
ولیكن تا مرا جانست در تنبجانت حكم و فرمانست بر من
مرا گر نقد صد جان هست بدهمولیكن كی ترا از دست بدهم
ندارم غایبت از چشم خود منز بیم چشم بد یك چشم ز دمن
دل خسرو ز دختر شادمان شدبر آن دختر چو ماهی مهربان شد
بدختر گفت رایی زن در این كاركه تا من چون برآیم از چنین بار
چو من در بند باشم یار سركشنیارم با تو كردن دست دركش
دلم در بند تست ودیده خونبارتلطف كن ازین بندم برون آر
كه تا من چون برون آیم ز بندتشبانروزی شكر چینم ز قندت
شكر از پستۀ گلرنگ خایمشكرچون خورده شد با تنگ آیم
چو یافت آن چرب پاسخ دختر زشترخش بفروخت زان آتش چو انگشت
بغایت اشتها بودش همانگاهكه با او دست در گردن كند شاه
بخسرو شاه گفت ایمایۀ نازدو چشم دلبری بر روی تو باز
رخت با ماه دستی در سپردهنموده دستبرد و دست برده
لبت بر شهد و شور انگیز كردهشكر زان شهد دندان تیر كرده
خطت زنجیر گرد ماه گشتهخرد سر بر خطت گمراه گشته
قدت را سرو سر برره نهادهز سروت مشك سر بر مه نهاده
تنت با سیم سیمین بر نمودهز رشكت سیم رنگ زر نموده
ترا غم نیست تا یار توام منكه از هر بدنگهدار توام من
چو تو یار منی با یار سازمبزودی چارۀ این كار سازم
چو بر ما شد در این خوشدلی بازتو مانی و من و صدعیش و صد ناز
چنین دانم كه امشب شاه مستستكه بالشكر بمی خوردن نشستست
چو هر یك مست افتادند، برخیزبران مستان شبیخون آر و خون ریز
دمار از جان بدخواهان برآورجهان بر جان بدراهان سرآور
بگفت این وز پیش شه بدر رفتبپای آمد، بخدمت چون بسر رفت
بصحن قلعه آمد پیش مستانتفحص كرد حال می پرستان
پدر را دید باپنجه تن آنجافتاده هر یكی بر گردن آنجا
چو دختر زنگیان را سرنگون دیدبصد عالم از این عالم برون دید
بزودی نزد خسرو شد كه هین خیزبخواری خون مستان بر زمین ریز
دگر هرگز چنین فرصت نیابیوگریابی، ز كس رخصت نیابی
بگفت این و یكی سوهان پولادز بهر بند ساییدن بدوداد
چو بندش سوده شد برداشت تیغیبریخت آن قوم را خون بی​دریغی
چو او از زنگیان فارغ دل آمدبسی زنگی دلی زو حاصل آمد
بدز دربندیان بودند بسیارهمه از بهر قربان كرده پروار
بمرگ خویشتن دل كرده خرسندنشسته دست بر سر پای دربند
چو در شب روشنی دیدند از دوردل هریك چو شمعی گشت پر نور
بصد سختی و بند سخت بر پایبسوی روشنی رفتند از جای
بدان امید تا باشد كه خاصیدهد آن قوم را آخر خلاصی
یكی نیكو مثل زد عاشق مستكه غرقه در همه چیزی زند دست
چو ناگه روی خسرو شاه دیدندتو گفتی یوسفی در چاه دیدند
بپیش شاه رخ برره نهادندبزاری پیش خسرو شه فتادند
كه ای برنای زیباروی هشیارز ما این زنگیان خوردند بسیار
جهان برجان ما خوردست سوگندبجانی بازخر ما را ازین بند
ز جان برخاستن هست اوفتادنكه شیرینست جان، تلخست دادن
چو شاه از بندیان بشنود پاسخازان پاسخ چو گل افروختش رخ
زبند آن بندیان را زود بگشادهمی آن را كه بندی بود بگشاد
دو نیكو رای نیكو چهره بودندكه همچون شیر با دل زهره بودند
یكی فرّخ دگر فیروز شب رودو شب رو همچو گردون بوالعجب رو
دو صعلوك زبان دان زبون گیرفسون ساز و درون سوز و برون گیر
دل شه فتنۀ آن هر دو تن شدمگر با هر دو در یك پیرهن شد
خوش آمد شاه را گفتار ایشانتفحّص كرد ازیشان كار ایشان
زبان بگشاد فرّخزاد شب روزمین را بوسه زد در پیش خسرو
كه حال و قصۀ من بس درازستسخن كوته كنم چون وقت رازست
به نیشابور شاهی شادكامستكه عدلی دارد و شاپور نامست
قضا را از خبر گویان اطرافمگر شاپور می​پرسید اوصاف
ز هر شهری و هر جایی نشانیزهر دلداده​یی و دلستانی
خبر دادند از هر شهر شه راكه از هر سوی پیمودیم ره را
بخوبی درجهان صاحب جمالیكه دارد حسن و ملح او كمالی
بتی زیباست چون ماه فروزانشكر لب دختر سالار خوزان
سمنبر عارضی گل فام داردز لطف و نازكی گل نام دارد
فصیحانی كه در روی جهانندچو سوسن وصف گل را ده زبانند
كه گر خورشید رانوری نبودیز شرم رویش از دوری نمودی
اگر خورشید بیند روی آن ماهبسر گردد ز مهر موی آن ماه
ز نقش روی او در هر دیاریبر ایوانها كنند از زرنگاری
چون آن صورت فرا اندیش گیرندهمه صورت پرستی پیش گیرند
جهان را زندگی از پاسخ اوستتماشاگاه جان نقش رخ اوست
اگر آن نقش بیند مرد هشیاربماند خیره همچون نقش دیوار
وگر در مردم چشم آید آن رخز لطف روی او آید بپاسخ
شه شاپور چون بشنید این حالچو مرغی از هوا میزد پر و بال
شد از سودای آن دلبر چنان مستكه گفتی شست جانش از جهان دست
من و فیروز خدمتگار بودیمبصد دل شاه را جاندار بودیم
ز بهر نقش گل ما هر دو را شاهبسی زر داد و پس سر داد در راه
بآخر چون به خوزستان رسیدیمبدیناری صد آن صورت خریدیم
چو ما با نقش گل دمساز گشتیمز خوزستان هماندم بازگشتیم
ز گمراهی سوی این دز فتادیمبدست زنگیان عاجز فتادیم
قوی اقبال یاری مینماییكه چندین خلق یافت از تورهایی
كنون در بر چو جان داریم سختتكه كرد اقبال ما را نیك بختت
چه سازم پیشكش جز جان ندارمز تو جان دارم و پنهان ندارم
مرا با خویشتن چیزی كه زیباستز مال این جهان یكپاره دیباست
كه نقش گل منقّش كردۀ اوستبسی سرگشته دل خوش كردۀ اوست
بدانسان صورت او دلستانستكه گویی صورتش معنی جانست
مكن صورت كه صورتگر ضرورتچنین صورت تواند كرد صورت
سر هر ماه نو صورت نبنددكه ماه نوبرین صورت نخندد
گر این صورت بدیوار آورد رویفتد زو صورت دیوار در كوی
ازین صورت صفت خامش زبانستصفت نتوان كه این صورت جسانست
بگفت این و پس آن صورت كه بودشنهاد از زیر جامه پیش، زودش
چو خسرو پیش صورت شد ز جان بازدلش صورت پرستی كرد آغاز
چوجانی، شاه،‌صورت را نكو داشتكه آن صورت كه با جان داشت اوداشت
از آن صورت چو چشمش جوی خون شدز چشمش صورت مردم برون شد
شه دلداده چون صورت پرستانصفت پرسید ازان صورت بدستان
بسی زان پیش نقش او بود دیدهصفت پرسید تا گردد شنیده
بدیده نقش او میدید و هوششبدان، تا بهره یابد نیز گوشش
بخسرو گفت فرخ كای جوانمردز حال تو تعجب میتوان كرد
كه با این صورت از بس آشناییتو با او هم ز یكجا مینمایی
ازاین پاسخ لب شه گشت خنداننمود از بسّد لب درّ دندان
ز دل آهی بزد بس سرد آهیكه غایب بود از وسالی و ماهی
بفیروز و بفرخ گفت خسروكه ای آزاده صعلوكان شبرو
اگر در راز داری چست باشیدبگویم لیك ترسم سست باشید
چو از خسرو شنیدند آن دو تن رازبسی سوگندها كردند آغاز
كه چون این نیم جان ما از تو داریمبجانت تابود جان حق گزاریم
نهان نبود وفاداری مردانگواهست این سخن را حال گردان
وفای صاف ما كی درد باشدكه حقّ جان نه حقّی خرد باشد
نكرد القصّه خسرو هیچ تأخیرز اوّل تا بآخر كرد تقریر
چو هر دو واقف آن راز گشتندبسوی عهد و پیمان باز گشتند
ز سر در عهد خسرو تازه كردندوفاداری بی اندازه كردند
بدو گفتند از مه تا بماهیكه بیند چون تویی در پادشاهی
كسی را چون تو شاهی بیش باشدخلاف از كافری خویش باشد
تو خورشیدی دگر شاهان ستارهنگیرد از تو جز در شب كناره
چو تو خورشید مایی ناتوانیمچو سایه از پس و پیشت روانیم
چو ناگه تیغ زد خورشید روشنجهان در سر فگند از نور جوشن
منوّر گشت ایوان معنبرفلك نیلی شد و هامون معصفر
چو آن هندوی شب برخاست از راهفلك آن زنگیان را كرد در چاه
چو پردخته شدند از كار دیوانشد آن دختر ز بیم خود غریوان
بسی خود را بزاری بر زمین زدكه نپسندم من از خسرو چندین بد
جوانم من توهم شاه جوانیجوان بر جان بسی لرزد تو دانی
بدین شخص جوان من ببخشایبجان خود كه جان من ببخشای
شهش گفتا اگر خواهی ازین دزنگردانم ترا محروم هرگز
وگر خواهی رهی در پیش میگیرتو به دانی قیاس خویش میگیر
بشه گفت ای زده بر جان من راهتو باری هستی از جان من آگاه
چو خود رابی جمالت مرده دانمچگونه بیتو یك دم زنده مانم
اگر خواهی سرم از تن جدا كنو یا نه در بر خویشم رها كن
مرا یكسو میفكن از بر خویشكه از پایت نگر دانم سر خویش
مرا از سوز عشقت دل دو نیمستكه سوز عاشقان سوزی عظیمست
بدیدار از تو قانع گشته​ام منتو میدانی كه خون آغشته​ام من
مرا تا زنده​ام تو پادشاهیمگر مرگم دهد از تو جدایی
اگر بد كرده​ام من، هم تو بد كنو یا بنشین حساب عهد خود كن
چو شد بسیار سوز و آه سردشبدرد آمد دل خسرو ز دردش
بدو گفتا كه دلتنگی مكن نیزنگویم جز بكام تو سخن نیز
اگر قانع شوی از من بدیداربدین درخواستت هستم خریدار
سخن چون قطع كرد آن پادشه زاددل دختر بدان پاسخ رضا داد
ازان پس بندیانراشه كسی كردبجای هر كسی احسان بسی كرد
شه و فیروز و فرخ ماند و دختردگر از دز برون رفتند یكسر
بآخرجمله ره را ساز كردنددر گنج كهن را باز كردند
ستوران زیر بار ره كشیدندازان دز سوی صحرا گه كشیدند
دو شبرو با شه و دختر سوارهبراندند از درون قلعه باره
بسی راندند مركب نیكخواهانكه تا رفتند در شهر صفاهان
وثاقی سخت عالی راست كردندمتاعی لایقش درخواست كردند
درون خانه​یی شد شاه سرمستدلی برخاسته در نوحه بنشست
فلك را از تف دل گرم دل كردزمین در عشق گل از دیده گل كرد
دلی بودش بخون در خوی كردهوزان خون هر دو چشمش جوی كرده
نه روز آرام ونه شب خواب بودشرخی پر نم دلی پرتاب بودش
گهی چون ماه در خوانابه بودیگهی چون ماهی اندر تابه بودی
گهی چون شمع دل پر سوز بودشگهی فریاد شب تا روز بودش
گهی بیخود شرابی دركشیدیگهی بانگ ربابی بركشیدی
سرود زار درد آمیز گفتیغزل گفتی و شورانگیز گفتی
چو با خود نوحه​یی آغاز كردیز خون صد بحر دل پرداز كردی
بمانده در غریبستان بزاریفشانده خون چو ابر نوبهاری
بعالم نقش آن بت مونسش بودكه نقش گل ندیم نرگسش بود
بمانده جملۀ شب چون ستارهعجب در صورت آن نقش پاره
گهی بر روی صورت اشك راندیگهی باب كتاب رشك خواندی
چه گریاران همی دادند پندشنیامد پند ایشان سودمندش
بدل میگفت ای دل چندم از توكه دربندست یك یك بندم از تو
ز تاج و تخت یك سویم فگندیچو زلف دوست در رویم فگندی
محالی در دماغ خویش كردیمرا چون خونیان در پیش كردی
شدی از دست و در پای او فتادیمراد خویش را بر باد دادی
كنون بگذشت روز نیكبختیفزوده تن بناكامی و سختی
بآخر رفت روزی سوی بازاردلش از خارخار گل پرآزار
ز دست عشق بس دلخسته میشدیكی دستار در سر بسته میشد
بگرد شهر از هر راه میگشتز حال شهریان آگاه میگشت
وسیلت جست از ارباب بینشسخن گفت از نهاد آفرینش
میان زیركان نكته پردازشد از بسیار دانی نكته انداز
چویك چندی ببود او ذوفنون بودبهر علمی ز اهل آن فزون بود
چوصیت علم او ز آوازه بگذشتنكونامی او ز اندازه بگذشت
خبر شد زو بر شاه سپاهانكه برناییست تاج نیكخواهان
ز شهر خویش اینجا اوفتادستبغایت در پزشكی اوستادست
كسی گر صد سؤالش امتحان كردجواب او بیكساعت بیان كرد
جهان را مثل او دیگر نبودستازو پاكیزه​تر گوهر نبودست
تو گویی آدمی نیست او فرشته​ستكه از فرهنگ ودانایی سرشته​ست
زبانش بند مشكل را كلیدستكسی شیرین سخن​تر زوندیدست
اگر در پای گل خاریست اكنونجز این برنا كه خواهد كرد بیرون
شه الحق زین سخن شادی بسی كردكسی را نیك پی حال كسی كرد
برون آمد ز ایوان مرد كربزجنیبت برد و خلعت پیش هرمز
درودش داد از شاه جوانبختشه خورشید تاج آسمان تخت
كه شاه ما یكی بیمار داردكزو بر دل بسی تیمار دارد
اگر باشد دم تو سازگارشتو باشی تا كه باشی رازدارش
كنون برخیز، چون ره نیست بس دورقدم را رنجه كن نزدیك رنجور
كه دی در پیش شه گفتند بسیاركه در دانش نداری هیچكس یار
چو بشنود آن سخن خسرو چنان شدكه از شادی دلش در برتپان شد
چو بی غم كارش آخر راست افتادزهی شادی كه در ره خواست افتاد
بدل میگفت كای دل، مرد درویشچرا آخر نخواهد گنج در پیش
گهی میگفت كای سرگشته برناچه باید كور را جز چشم بینا
اگرچه رنج بی اندازه دیدیبدان گنجی كه می​جستی رسیدی
كنون چون سوی گنجی رای داریچنان خواهم كه دل برجای داری
بدانش عقل را بر جای میداربمردی خویش را بر پای میدار
طبیب از درد خود گر پس نیایدازو درمان دیگر كس نیاید
چو برخود خواند مشتی پند و امثالجنیبت برنشست و رفت در حال
روان شد، تا فرود آمد بدرگاهسرایی چون بهشتی دید پرماه
چو چشمش بر جمال شاه افتادبخدمت پیش شه، در راه افتاد
زبان پر آفرین بگشاد بر شاهكه از تو دور بادا چشم بدخواه
فلك درگاه شه را آستان بادزمین بدخواه او را آسمان باد
ز شاخ عمر چندان بهره بادشكه گر گوید كه خضرم زهره بادش
بزرگانی كه پیش تخت بودندبصد نوع امتحانش آزمودند
چو در هر علم عالی گوهر آمدز هر یك همچو گوهر بر سر آمد
چو بس شایسته آمد هر چه او گفتشهش بسیار بستود و نكو گفت
چو خسرو بود در دانش بسامانسوی گلرخ فرستادش بدرمان