قرآن کریمبه زبان فارسی

رفتن خسرو بطبیبی بر بالین گلرخ

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای سبز طاوس مقدّسز سر سبزیت عكسی چرخ اطلس
زمین و آسمان گرد و بخارتكواكب بر طبق بهر نثارت
دو عالم گرچه عالی می​نمودستدو چشم​های هستی تو بودست
چو عكس تست هر چیزی كه هستندچو فیض تست هر نقشی كه بستند
زمانی نقش بندی سخن كنچو نو داری سخن ترك كهن كن
سخن گفتن ز مردم یادگارستخموشی بی زبانان را بكارست
بگو چون فكر دور اندیش داریخموشی خود بسی در پیش داری
چنین گفت آن سخن سنج سخنرانكزو بهتر ندیدم من سخندان
كه چون شه با سپاهان شد زخوزانز عشق گل دلی چون شمع سوزان
زگرد ره چو رفت و چهر گل دیدزچهر گل دلی پر مهر گل دید
چنان از یك نظر زیروز بر شدكه گفتی از دو گیتی بیخبر شد
چو شه در چهرۀ گلرخ نگه كردگل از كین هر دو ابرو پر گره كرد
ز خشم شه قصب از ماه برداشتبیك زخم زبان صد آه برداشت
گه از مه دام مشگین بند میكندگه از مرجان كنار قند میكند
گه از نرگس زمین چون لاله میكردگه از مژگان هواپرژاله میكرد
زمانی درد خان و مان گرفتشزمانی عشق جانان جان گرفتش
چنان زان شاه گل بی برگ بودیكه گر،‌دیدیش بیم مرگ بودی
زمانی شاه را از در براندیزمانی دایه را در یر بخواندی
زمانی پرده بر ماه اوفگندیزمانی سنگ بر شاه اوفگندی
زمانی خاك ره بر فرق كردیزمانی جامه در خون غرق كردی
نه دیده یك نفس بی آب بودشنه در بستر زمانی خواب بودش
همه شب تا بروزش دیده تر بودهمه روزش ز شب تاریكتر بود
نه روز آسود تا شب از پگاهینه شب خفت از خروشش مرغ وماهی
چو برق از آتش دل تیز گشتهچو ابر از چشم، باران ریز گشته
ز چشمش بسترش جیحون گرفتهوزان جیحون جهانی خون گرفته
دلش چون دیگ جوشان بر همی شدز سر تا بن ز بن تا سر همی شد
ز جزع تر گهر بر زرهمی ریختدو دستی خاك ره بر سر همی ریخت
چو كردی یاد آن نارفته از یادبرو می​اوفتادی بانگ و فریاد
چو راندی بر زبان نام دلارامبرفتی از تنش دل وز دل آرام
نبودش خواب گر یك دم بخفتیبرو ماهی و مه ماتم گرفتی
چو اشك از چشم خون افشان براندیز اشكش بسترش طوفان براندی
اگر شب را خبر بودی ز سوزشنبودی تا قیامت باز روزش
وگر خود صبح دیدی ماتم او فرو رفتی دم صبح از غم او
وگر پروین بدیدی دُرّ اشكشچو اشكش سرنگون گشتی زرشكش
وگر دیدی شفق آن ناتوانیشچو زر گشتی ز روی زعفرانیش
وگر ماه از غمش آگاه بودیبرآوردی ز خود ناگاه دودی
وگر خورشید دیدی سوز و دردشز زاری خرقه گشتی شعر زردش
وگر دیدی فلك خونخواری اودلش خونین شدی از زاری او
وگر خود كوه آن اندوه دیدیجهانی بر دل خود كوه دیدی
وگر دریاش دیدی در چنان دردازو برخاستی در یك زمان گرد
وگر دیدی دران اندوه میغشنباریدی، مگر درد و دریغش
گهی سیلاب بست از چشم برخویشگهی چون آتشی افتاد در خویش
گهی چون شمع سر پرتاب میتافتگهی بس زار چون مهتاب میتافت
گهی بر بام میشد دست بر سرگهی میرفت همچون حلقه بر در
گهی چون بلبلی در دام ماندهگهی بر درگهی بر بام مانده
گهی از بام راه در گرفتیدگر ره راه بام از سر گرفتی
چو راه در گرفتی دل دو نیمشسگان كوی بودندی ندیمش
زمانی با سگان انباز گشتینشستی ساعتی و باز گشتی
دگر ره سوی بام آوردی آهنگچو شب گشتی ز آه او شباهنگ
وگر شب خود شب مهتاب بودیكه داند كوچسان در تاب بودی
چو دیدی ماه، بی روی دلارامبگردیدی بپهلو جملۀ بام
نكردی بام را باران چنان تركه كردی نرگسش در یك زمان تر
چگویم من كه چون بود و چسان بودندانم تا چنان هرگز توان بود
ز بس كان ماه گرد بام و در گشتهمه شب مرغ و ماهی زو بسر گشت
ز بس كز آه سردش باد برخاستز مرغان هوا فریاد برخاست
ز بس كز آتش دل دم برافروختهمه مرغان شب را بال وپر سوخت
چو گِرد بام ماندی پای در گلدگر ره سوی درشد دست بر دل
زمانی پیش در در روی افتادزمانی باسگان در كوی افتاد
زمانی استخوان آورد سگ رازمانی با سگان بنهاد رگ را
زمانی آب زد از چشم بر درزمانی خاك ریخت از عشق بر سر
زمانی سر برهنه پای برخاكبدست خویش بر تن جامه زد چاك
فغان از دایۀ مسكین برآمدتو گفتی جان از آن غمگین برآمد
كنیزی را بخواند و كار فرمودبزودی بام و در مسمار فرمود
چنان درها بران دلبر فرو بستكه نتوانست بادی خوش بروجست
چو گل درمانده شد زدایه می​خواستكه كارگل نگردد جز بمی راست
برفتش دایه و حالی می​آوردتنی چندش ز خوبان در پی آورد
نشست آن دلبر وشمعی ببربربدستی باده و دستی بسر بر
چو جامی نوش كردی آن شكربارز خون چشم پركردی دگر بار
نكردی هیچ جام از باده خالیكه نه پر گشتی از بیجاده حالی
چو بودی نوبت خسرو دگر بارنخوردی و بكردی سرنگونسار
چنین بودی چنین می​خوردن اوزهی فریاد و زاری كردن او
جوانی بود و دلتنگی و پستیفراق و اشتیاق و عشق و مستی
چو زد صد گونه دردش دست درهمفرو شد گلرخ سرمست در غم
برآورد از جگر آهی چه آهیكه تا هفتم فلك بگشاد راهی
زبان بگشاد كاخر خرمنم سوختز خون دل همه خون در تنم سوخت
چنان از آتش دل شد خروشانكه برهم سوخت سقف سبزپوشان
ز یك یك مژه چندان اشك بارمكه یاران را از آن در رشك آرم
همه شب در میان خون چشممبزاری غرقۀ جیحون چشمم
همه روز از خروش دل نزارمبسان نای و چون نی ناله دارم
همه روز از غم دل در خروشمچو بحری آتشین در تفّ و جوشم
شبم را گر امید روز بودیكجا چندین دلم در سوز بودی
چو درد من سری پیدا نداردشب یلدای من فردا ندارد
ز آهم آسمان هر شب چنان گشتكه گویی ابر شد و اتش فشان گشت
همی هرجا كه برخیزد غباریشود هر ذرّه از آهم شراری
چگویم من كه آن سرگشته چون بودكه هر دم سوز جان او فزون بود
شبی خوابی عجب دید آن دل افروزكه میآید برش هرمز دگر روز
كبابش از دل زیر و زبر بودشرابش از خم خون جگر بود
دران آتش بدانسان سخت میسوختكه از تفش تو گویی تخت میسوخت
فغان میكرد كای دانای رازمز حد بگذشت سوز من، چه سازم
بآه سینۀ شب زنده دارانبخون دیدۀ پرهیزگاران
بدان آبی كه از چشم گنه كارفرو ریزد چو تنگش دركشد كار
بدان خاكی كه زیر خون بودتركه دارد كشتۀ مظلوم در بر
بدان بادی كه مرد دست كوتاهبرآرد از جگر وقت سحرگاه
بدان آتش كه در وقت ندامتبود در سینۀ صاحب سلامت
بباد سرد از جان كریمانبآب گرم از چشم یتیمان
بپیری پشت چون چوگان خمیدهتك گویش بسر میدان رسیده
بطفلی دیده پرنم، سینه پرتاببمرد تشنه چون گلبرگ سیراب
بدان زاری كه پیر ناتوانیفرو ریزد بسر، خاك جوانی
بدرد نوعروس روی برخاكز درد زه بداده جان غمناك
بمشتاقان اسرار حقیقتبنقّادان بازار طریقت
بدان دل كو ز نو آشناماندبدان جان كو ز آلایش جدا ماند
بحق پادشاهی تو بر توچگویم نیز میدانی دگر تو
كه دستم گیر و فریادم رس آخربس آخر گوشمال من بس آخر
مرا از تنگنای دهر برهاندلم زین غصه و زین قهر برهان
اگر روزی ز عالم شاد بودمهزاران روز با فریاد بودم
نهایت نیست روز ماتمم راسری پیدا نمی​آید غمم را
ز زاری كردن آن ماهپارهبزاری گشت گریان هر ستاره
بآخر چون ز حالی شد بحالینجاتش داد ازان غم حق تعالی
رسید آخر دعای او بجاییبرآمد بر هدف تیر دعایی
هزاران جان نثار صبحگاهیكه آید بر نشانه تیر آهی
چو مرغ صبحگاهی پر برافشاندعروس آسمان گوهر برافشاند
برآمد صبح همچو نار خندانبزدیك خنده بر گردون گردان
بسان قبّۀ زرّین بدو نیمگرفته در دهن ماسورۀ سیم
چو یافت این طاق از رق روشناییپدید آمد نشان آشنایی
درآمد هرمز عاشق ز در دربدستان بسته دستاری بسر بر
سرای چون بهشتی دید پرنوربهشتی از بهشتی روی پر حور
بپیش صفّه تختی بود از زرمرصّع كرده او از پای تا سر
بپیش تخت در بستر فگندهبر آن بستر گل تر سر فگنده
نشسته دایه بر بالین گلرخزبان بگشاده با گلرخ بپاسخ
كه برنایی غریب اینجا فتادستكه در علم پزشكی اوستادست
تراگر قرض هرمز دارد این مردهمه درمان تواند كردن این درد
چو بشنید این سخن گلرخ نظر كرددل خود زان نظر زیر و زبر كرد
جوانی دید دستاری بسر بركتانی همچو برگ گل ببر در
خطی در گرد خورشیدش كشیدهبشاهی خط ز جمشیدش رسیده
دو لب چون پارۀ لعل دو پارهنهفته زیر لعلش سی ستاره
سر زلفش ز عنبر حلّه در بروزان هر موی را صد فتنه در سر
رخی كز برگ گل صد دایه بودشمهی كز مشگ تر صد سایه بودش
نظر چون بر رخ گلفامش افتادچو برگی لرزه بر اندامش افتاد
بپیش خطّ او شد حلقه در گوشدرآمد خون او یكباره در جوش
ز دل آرام و از سر هوش او شداسیر چشمۀ چون نوش او شد
چو چشمش در رخ آن سبز خط ماندچو حیرانی به هرمز در غلط ماند
بدل گفتا نمیدانم كه او هستكه گلرخ شد بهشیاری ازو مست
چو كس نبود نظیرش او بود ایناگر او این بود نیكو بود این
بیا تا خاك او در دیده گیریمچرا او را چنین دزدیده گیریم
دگر ره گفت ممكن نیست هرگزكه گل را باز بیند نیز هرمز
چو شد اندیشۀ گل بی نهایتز بی صبری بجوش آمد بغایت
نهان بادایه گفت این ماه چهرهكه دارد طلعتش از ماه بهره
نماند جز به هرمز بند بندشنگه كن چهره و سر و بلندش
ندانم اوست یا ماننده اوستكه دل آزاد ازو چون بنده اوست
جوابش داد حالی دایه كای حوربسی ماند بمردم مردم از دور
بكردار تو بیحاصل دلی نیستچو خواهی كرد در آبم گلی نیست
نكو افتادت الحق عشقبازیكه از سر پردۀ عشّاق سازی
مگر آن رنگرز لاف هنر زدكه چون رنگش خوش آمد ریش درزد
بگفت این و بگرمی كرد سردشكزان گفتار گل دل درد كردش
نگه كرد از كنار چشم دایهبران خورشید روی افگند سایه
چو هرمز را بدید او باز بشناختبر گل جای هرمز بازپرداخت
درآمد هرمز و از پای بنشستگرفتش چون طبیبان نبض در دست
تأمل كرد و نبضش نیك بشناختولیكن خویشتن را اعجمی ساخت
عجب كانجا جهان بر هم نمیزددلش میسوخت اما دم نمی​زد
بفرمودش علاج و زود برخاستچو آتش آمد و چون دود برخاست
چو هرمز شد برون گلرخ بزاریز نرگس ریخت باران بهاری
ز هرمز دل چنان در بندش افتادكه آتش در همه پیوندش افتاد
همه روز و همه شب در فغان بوددلش در آرزوی دلستان بود
همان روز و همان شب هرمز از غمچو صبح آتش همی افروخت از دم
دران آتش چنان میسوخت جانشكه موج آتشین میزد زبانش
دو یار اندر برش بنشسته بودندز بیداری خسرو خسته بودند
بدو گفتند كاخر دل بخویش آرخردمندی، خردمندیت پیش آر
چو در عقل و تمیز از مافزونیچرا باید در این سودا زبونی
دل و عقل از پی این روز بایدصبوری در میان سوز باید
بدینسان بود آن شب تا بروز اونمی​آسود چون شمعی ز سوز او
چو خورشید از خم گردون درآمدز زیر چرخ سقلاطون برآمد
تو گفتی جامۀ زر بفت میبافتكه بر چرخ فلك زررشته میتافت
بر گل رفت خسرو از پگاهیكه درگل از پگاهی به نگاهی
چو در دهلیز آن ایوان باستاددلش از اشك سیلابی فرستاد
نه روی آنكه بی دمساز گرددنه برگ آنكه از گل باز گردد
بدل گفت آخر ای دل هوش میداردمی گر چشم داری گوش میدار
بآیین باش و سر در پیش افگننظر بر پشت پای خویش افگن
بگفت این و بدان دهلیز در رفتبر آن سرو قدّ سیمبر رفت
چو هرمز را بدید آن ماهپارهفرو بارید بر ماهش ستاره
گهی اشكی چو خون پوشیده میكردگهی پنهان نظر دزدیده میكرد
بسی با دل دم از راه جدل زدكه هرمز را طبیبی در بدل زد
زمانی گفت هرگز هرمز او نیستچو هرمز خفته​یی تو هرگز او نیست
اگر او هرمز مدهوش بودیكجا در پیش گل خاموش بودی
كسی پروانه گردد در خیالمكه آرد طاقت شمع جمالم
اگراو هرمز آشفته بودیبیك یك موی رمزی گفته بودی
بسی ماند بهم مردم بمردمچراغ شب بسی ماند بانجم
زمانی گفت بیشك جان من اوستكدامین جان و دل جانان من اوست
گر از انجم شود گردون شكفتهكجا مه در میان گردد نهفته
یقین دانم كه بیشك اوست این ماهولكین سوختست از رنج این راه
چو او پر سوخت دل در برازان سوختكدامین دل چه میگویم كه جان سوخت
مرا باید كه درد بیش بینمكه تا روی طبیب خویش بینم
در این دردی كه دارم مرد من اوستبهررویی طبیب درد من اوست
كنون این درد با او باز گویمطبیبم اوست با او راز گویم
بآخر چون ز حد بگذشت سوزشسیهتر شد ز صد شبگیر روزش
بزودی همچو تیری عقل او شدكمان طاقتش از زه فرو شد
بدل گفت اینت زیبا دلرباییطبیبست این پریوش یا بلایی
چه سازم تا شود با من هم آوازچه سازم چون گشایم پیش او راز
ز رسوا گشتن خود می بترسماگر زین راز چیزی زو بپرسم
ز دست دل بلایی بیشم آمدز سر در پیش پایی پیشم آمد
چو جایی بود خالی و كسی نهخصوصاً در میان دوری بسی نه
درین اندیشه چون آشفته حالیدرافگند از سر رمزی سؤالی
بدو گفت ای سبك پی از كجاییكه داری در دل ما آشنایی
خبر ده از نژاد خویش ما راكه آمد شبهتی در پیش ما را
لب هرمز ازان بت باز خندیدبشادی در رخ دمساز خندید
فسون هرمز خورشید تمثالازان یك خنده گل بشناخت در حال
بدو گفت ای جهان را نور از توبدوران چشم زخمی دور از تو
اگر تو هرمزی بر گوی حالتویا در خواب می​بینم جمالت
خطی بر خونم آوردی دگر بارمنم سر بر خطت چشمی گهر بار
لب لعلت رگ جانم گرفتستخط سبزت گریبانم گرفتست
درشتی كرد خط باروی نرمتز رویم آخر آید بو كه شرمت
منم بی روی تو سالی، ز تیمارنشسته روی آورده بدیوار
منم بی روی تو بر روی ماندهدلی پرخون تنی چون موی مانده
ز گل بركش مرا پای دل آخرچو من كس را مكن سر درگل آخر
چو دل بربودی و جان نیز بردیدلم خستی و بر جانم سپردی
بعنّابم چو كردی مغز خستهازان در پوست میخندی چو پسته
ز دست تو چو در دستت اسیرممكن گر دستگیری دستگیرم
زبان بگشاد هرمز كای سمن بویمشو با من درین معنی سخنگوی
تو میدانی ز مهرت بر چه سانمز مهرت چون مه نو ناتوانم
شدم آواره بی روی تو از روموز انجا اوفتادم سوی این بوم
هزاران حیله و تزویر كردمكه تا با تو سخن تقریر كردم
منم امروز همچون سایه​یی خوارچو سایه بر زمین افتاده​یی زار
رهی پیشت بدان امید آیدكه سایه از پی خورشید آید
چو وقت و جای نیست ای زندگانیچگونه خواهم از تو مژدگانی
بدان ای ماه تا دلشاد گردیز بی اصلی من آزاد گردی
كه من فرزند قیصر شاه روممز رتبت سجده میآرد نجومم
چو زلف او ز سر تا بن كم و بیشیكایك شرح دادش قصۀ خویش
چو گل بشنود كوشهزاد رومستسپهر ملك و دریای علومست
لب گل شد چو گل خندان از آن كارگرفت انگشت در دندان از آن كار
بهرمز گفت اكنون كار افتادكه گل را بار دیگر خار افتاد
در آن گاهی كه بودی باغبانینبودت پادشاهی بر جهانی
بمن آنگه نمیكردی نگاهینگاهی چون كنی در پادشاهی
چه میگویم كزین شادی چنانمكه در تن همچو گل بشكفت جانم
كرا بود آگهی كاین بیسر و پاینهاده بود لایق پای بر جای
بحمداللّه كه اكنون پادشایینیی مهمرد زاد روستایی
كنون آن رفت زین پس كار من سازز راه مصلحت با خویشتن ساز
چنین مگذار بر بستر مرا زاركه در عالم ندارم جز ترا یار
طبیب من مكن از من تحاشیخلاصم ده ازین صاحب فراشی
طبیبی باش و جای من بگردانوزین موضع هوای من بگردان
ز دست افتاده​ام از جای برخیزمرا زین شهر بگریزان و بگریز
تو دانی كز توام آواره گشتهچنین عاجز چنین بیچاره گشته
پدر از من زخان و مان برامدولیكن گل ز تو از جان برامد
بیكره فتنه​ها شد روشن از توپدر آواره از من شد من ازتو
كنون چیزی كه حالی دلپذیرستوصال امشبست و ناگزیرست
چو گردون بر زمین افگند سایهبیاید در نهان پیش تو دایه
ترا درچادر و در موزه حالیفرود آرد بدین ایوان عالی
مگر امشب دمی از ما برایدوزین شادی غمی از ما سراید
سخن با خط تو دیرینه دارموزان خط نسختی در سینه دارم
چو عهد عاشقی شد تازه از ماز صد تا صد رسید آوازه از ما
ز سر در تازه گردانیم عهدیبرآمیزیم با هم شیروشهدی
بماند آنجایگه تا نیم روز اوسخن میگفت پیش دلفروز او
ازان چندان بماند آن جایگه شاهكه معجون میسرشت از بهر آن ماه
كسی گر آمدی آنجا بكاریروان كردی گلش همچون غباری
چو گل را تیر آمد بر نشانهچو تیری گشت خسرو شه روانه
برون آمد ز ایوان پیش یارانبگفت احوال خود با نامداران
چو یارانش سخن از شه شنودنداز آن پاسخ بسی شادی نمودند
چو طاس آتش گردون درافتادشفق ازحلق شب چون خون درافتاد
كبوتر خانه شكل هفت پایهبیك ره مرغ شب بنهاد خایه
همه شب، همچو مرغان دانه میریختبگرد این كبوتر خانه میریخت
چو گیتی ماند از شب پای در قیربیامد پیش هرمز دایۀ پیر
بهرمز گفت برخیز و برون آیبچادر در شو و در موزه كن پای
روان شو از پسم تا من هم آنگاهبپیشت میبرم شمعی درین راه
بلی چون عشق در سر كارت آردز جوشن سوی چادر یارت آرد
بآخر رفت و گشت آن شمع در راهدرآمد از در دزدیده ناگاه
چو هرمز در قفای او روان شدبیك ساعت بنزد دلستان شد
برون آمد زچادر عاشق زاردرون خانه شد از صفّۀ بار
چو چشم هر دو تن افتاد بر همبپیچیدند همچون مار در هم
درامد لشكر عشق از كمینگاهفگند آن هر دو عاشق را بیك راه
سخن ناگفته یك دم آن دو سركشفتادند از دل پرتف در آتش
تو گفتی آن دو ماه اوفتیدهدو ماهی​اند بر آتش تپیده
چو باهوش آمدند آن هر دو سرمستگره كردند درهم زلف چون شست
بسی در داغ هجران بوده بودندبكام دل دمی نغنوده بودند
چو از هم صبرشان پرسید حالیجوانی بود و عشق و جای خالی
بیك ره هر دو لب بر هم نهادندچو لب بر هم نشست از هم گشادند
شه از یاقوت گل شكّر همی خوردگلاب از چشمۀ كوثر همی خورد
چو شه زان لب برون شكّر گرفتیگلش معشوق را در بر گرفتی
زهی خوشی كه شه را بود آن شبخوشی نبود كسی را لب بر آن لب
زمانی خنده زد بر لعل خندانزمانی بر گرفت از لعل دندان
علم از كوه بر روی كمر زددو دست اندر كمر گاه شكر زد
چو گل دید آن چنان حالی زدلكشبرآورد از دم سرد ازدل آتش
بدو گفت ای سراز پیمان كشیدهمرا در محنت هجران كشیده
دگر ره چون برم در برگرفتیز سر در كار خود از سر گرفتی
بدستان دست پیچ آسمانیز دستت چون نهادم همچنانی
برو برخود ببند این درچه پیچیكه نگشاید ز من جز بوسه هیچی
كنار و بوسه دارم زود برخیزبنقدی در كنار و بوسه آویز
اگر راضی نیی با من چه خفتیبرو دنبال زن بر ریگ و رفتی
سرم بار دگر زیر بغل گیرز سر در باز پایم درو حل گیر
چرا چون عود گرد پرده گردیكه شكّر یك تنه صد مرده خوردی
شكربارست لعلم در درستیمكن دربارۀ این پاره سستی
چرا ای دوست ناساز آمدی توازین ره تشنه تر باز آمدی تو
ترش كردی مرا چون غوره امشبكه تا دریابی این ماشوره امشب
شدی در بسط و در قبضم گرفتیطبیبی كاین چنین نبضم گرفتی
تو طرّاری و نقد من درستستزهی اقبال كاین سر كیسه چستست
چو دل طرّاری از روی تو دیدستدرست ر كنیم زو دركشیدست
شب تیره​ست و تو بس ناجوانمرددرستم با قراضه چون توان كرد
مده دُرد و چنین صافی بمنشینشب تیره بصرّافی بمنشین
دل شه جوش زد ازناصبوریكه بود از دیرگاهش درد دوری
دو پای گل چنان پیچیدبرپایكه گفتی چار میخش كرده برجای
چنان پیچید گل بر خود بصد رنگكه درگهواره طفل و اسب در تنگ
چو كار از حد بشد شهزادۀ رومدرآمد تا گشاید مهرش ازموم
كلید شاه ازان بر درج ره داشتكه یعنی این بران نتوان نگه داشت
گل آنجا كرد با خسرو كمرگاهكه زیر این كمر كوهیست بر راه
زبان بگشاد خسرو كای جفاكارندیدم چون تو یاری ناوفادار
نیم زانها كه آرم روی در پشتكه كار پشت و روی تو مرا كشت
چو در من پشت آوردی چنین خوارزبان را چون برآرم من بدیدار
چو صدره از سر دیوار جستمبرون آور ازین دیوار پستم
مگر چون پاسبان بیدار گردمهمه شب گرد این دیوار گردم
ترا خود چون دهد دل بار آخرمرا با روی در دیوار آخر
ندانم تا چه دیوت راهبر بودمگر دیوار من كوتاه تر بود
چنین من سخت كوش از حیله سازیتو این را سست میگیری ببازی
چه مرغی تو كه چون پر برگشادیمرا از پیش خود بر در نهادی
گهی از ناز بر جانم سپردیگهی از دلبری جانم ببردی
نبازم غوره با عژمی دگر بارگرم این غوره درنفشاری ای یار
مرا صفرا بكشت این غورۀ‌توعفی اللّه آب تلخ شورۀ تو
نیی افعی چرا ناسازی آخرچرا این زهر میاندازی آخر
چو سنبل زهر دارد در میانهتواند بود گل را ای یگانه
گلش گفت ای مرا چون جان گرامیبنازم گر تو بر جانم خرامی
چو گل بس سخت سست افتاد بندیشچه یازی سخت تر آخر ازین بیش
تو میدانی كه چون در بندم از توبجان آمد دلم تا چندم از تو
دلم بردوش زد زین سوز جوشنندیدم یك شبت چون روز روشن
چو سر گردان شدم چون چرخ گردانز سر درباز، در پایم مگردان
نه با من عهد كردی روز اوّلكه مهر من بودمهری معطّل
ولی چون هر دو باهم عقد بندیمز چندین نسیه دل در نقد بندیم
كنون چون زار و بیمارم بدیدیبزیر چوب پندارم كشیدی
خوشم در چوب كش ای چوب تو خوشمكن دل تاخوش ای آشوب تو خوش
چو تو از گل بدینسان خرده گیرینكوتر آنكه گل را مرده گیری
ز درد گل دل خسرو چنان شدكه با همدم بهم همداستان شد
بگل گفت ای چراغ بوستانهافروغ ماه رویت شمع جانها
زنخدانت ز گردون گوی بردهشب از زلف سیاهت بوی برده
جهانی جادو از بابل رسیدهز چشمت یك بیك را دل رمیده
دل و جان خرقه و زلف تو چینیدو گیتی حلقه و لعلت نگینی
مگیر از عاشق شوریده بر دستكه بدمستی عجب نبود ز سرمست
مكن با من كه من بیمار زارمكه این جز از تو باور می ندارم
ببیماری چنین چالاك و چستیچگونه بوده​یی در تندرستی
مرا جانی و از جان نیز برترچه چیز ازجان به وزان چیز برتر
اگرچه خاك ره گشتم خجل وارمگیر از من غباری سنگدل یار
اگرچه خواجه تاش خاص و عاممبجان و دل غلامت را غلامم
بگفت این و بهم آن هر دو دلسوزشدند از خام كاری بس دل افروز
سر تنگ شكر را باز كردندشكر زان تنگ دست انداز كردند
چونی با شكّر و گل در كمر شدلب شیرین گل چون نیشكر شد
گهی پشتی بروی یار میكردگهی غنجی برخ بر كار میكرد
گهی از وی بهای ناز میخواستگهی از بوسه عذری باز می​خواست
چو خورد آب حیات از لعل خندانسكندر زد بسی دامن بدندان
بوقت فرصتی گل گشت خواهانكه شاه او را بدزدد از سپاهان
چو كار هر دو آمد با قراریبخفتند آن دو تن یك لحظه باری
چو خوش درخواب رفتند آن دو دمسازندانم تا كجا شد آن همه ناز
چو شبدیز سپهر فتنه انگیزسپیدید یافت از صبح بگه خیز
برامد صبح پرچین كرد ابروچو كرم پیله ز اطلس كرداكسو
چو روشن گشت آن ایوان عالیدرامد دایۀ فرتوت حالی
ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن رامه رخشنده و سرو چمن را
چو شه را چشم خواب آلود مخمورفتاد از خوشدلی بر چشمۀ نور
دگر ره چشم گل در خواب كردشجگر پرخون و دل پرتاب كردش
بآخر پای را در موزه كرد اوز لعلش یك شكر در یوزه كرد او
برون شد دایه با شمعی ز پیششوز انجا برد تا ایوان خویشش
چو شد روز دگر شاه سپاهانبر گلرخ بیامد نیك خواهان
رخ گل را طراوت دید بسیارلب گل را حلاوت دید بسیار
لبی میدید چون یاقوت خندانخرد زان لب بمانده لب بدندان
رخی میدید خوبی را سزاوارازانرخ ماه كرده رخ بدیوار
چو ملك خوبرویی لایقش دیدبهرمویی هزاران عاشقش دید
ببر سیم و بلب قند و برخ ماهچو شاه او را بدید از دست شد شاه
بگل گفت ای نگارستان خوبیرخ خوبت گل بستان خوبی
ز رویت ماه سرگردان بماندهگهی پیدا گهی پنهان بمانده
ز قدّت سرو با فریاد گشتهز قدّ خویشتن آزاد گشته
ز لعلت تنگ شكّر خسته ماندهازان معنی بشوری بسته مانده
دو چشمت نیم مست بازگشتهمشعبد وار لعبت بازگشته
ز عشقت چند گردانی بخونمچه میدانی كه در عشق تو چونم
دلم تا كی بخون بنشیند آخربزن، تا مهره چون بنشیند آخر
چو شه را تو دُر شهوار دُرجیمباش آخر كبوتروار، برجی
چنان آورده​یی در بند داممكه نگشاد از تو جز خون از مشامم
چرا تو جان من ازتن ببردیچوجان بردی و نام من نبردی
اگر بیماریت آمد بهانهكنون بیماریت رفت ای یگانه
چو بس بیمار میدیدی تو خود رازهی قربان كه كردی چشم بد را
ترا بیماری ای بت سازگارستكه در بیماریت رخ چون نگارست
مرا عشق تو پیوسته چو ابروتو سر میتابی از من همچو گیسو
بغمزه میزنیم از چشم، زخمیدلم را میبری از چشم زخمی
بچشم خود دلم را مست داریكه تو در مست كردن دست داری
چو دل پروانه شد در عكس رویتجنون آوردم از زنجیر مویت
دلم تا در خم زنجیر دیدمهوای زلف تو دلگیر دیدم
مكن ای ماه، تن در ده بكارمكه پركردی ز خون دل كنارم
گرت از من برای آن ملالستكه تا ترك تو گویم، این محالست
گل از گفتار او فریاد در بستكه فریاد از تو ای بیدادگر مست
مرا از خان و مان آواره كردیجهانی خلق را بیچاره كردی
بغارت درفگندی خان و مانمكنون گردی ز سر در قصد جانم
بگفت این و برفت از هوش آن ماهبماند از كار او مدهوش آن شاه
برخود خواند هرمز را از ایوانز بهر كار گل برساخت دیوان
بهرمز گفت آخر چاره​یی سازمگر كاین زن شود با من هم آواز
شدم بیمار در تیمار این زنمرا رایی بزن در كار این زن
زنا دانی خرد را خیره كردستز گریه چشم روشن تیره كردست
بزاری گاه میخوانم بخویششبخواری گاه میرانم ز پیشش
نه زاری سود میدارد نه خواریمن این دارم تو برگو تا چه داری
جوابش داد هرمز خوش جوابیكه گل با دل مگر خورده​ست تابی
زخشم شاه ازان صفرا براندستكه دروی اندكی سودا نماندست
اگر خواهی كه بازآید براهینپیوندی درو زین پس بماهی
مگر لختی دلش آرام گیردمزاج گرم او انجام گیرد
من اكنون هرچه باید ساخت سازموزین خدمت بگردون سرفرازم
چنان سازم كه تا یك ماه دیگرنداند جز بر شه راه دیگر
ز درد دل سوی درمانش آرمبپیش شاه در فرمانش آرم
نگردم هیچ باز از خدمت توكه بسیارست حق نعمت تو
خوش آمد شاه را گفتار هرمزبدو داد آنچه نتوان داد هرگز
نچندان داد شاه او را زر و سیمكه داده بود كس در هفت اقلیم
چو یافت از شاه بسیاری مراعاتشهش گفتا دگر یابی مكافات
چنان بر چرخ سازم پایگاهتكه ماه آسمان بوسد كلاهت
هنرمند و خموش و پاك راییمبارك دستی و نیكو لقایی
اگر زر دارم وگر مال دارمترا دارم كه رویت فال دارم
بگفت این و بصد انعام و اعزازفرستادش سوی ایوان خودباز