قرآن کریمبه زبان فارسی

بیمار گشتن جهان افروز خواهرشاه اصفهان و رفتن هرمز بطبیبی بربالین و عاشق شدن او بر هرمز

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای شهسوار رخش معنیبفكرت بحرگوهر بخش معنی
بهر گوهر كه تو منظوم كردیجهانی سنگدل را موم كردی
چو تو موم آوری از سنگ خاراكنی از موم شمعی آشكارا
چنان پیدا كنی آن شمع روشنكه از شمعت شود صد جمع روشن
جهان روشن ز شمع خاطر تستمشو غایب كه جمعی حاضر تست
چو تو بر میفروزی شمع آفاقچراغی بر فروز از بهر عشّاق
چنین گفت آنكه بودش در سخن دستكه هر دم ز یوری نو بر سخن بست
كه سلطان سپاهان خواهری داشتكه چون سرو خرامان منظری داشت
بخوبی در همه عالم علم بودجهان افروز نام آن صنم بود
زبازیهای چرخ نامساعدببستر بر فتاد آن سیم ساعد
شهنشه زود هرمز را فرستادكه ما را ناتوانی دیگر افتاد
نگه كن علّت و بشنو سخن زودمكن تقصیر، تدبیری بكن زود
چو پاسخ یافت هرمز از بر شاهروان شد تا سرای خواهر شاه
سرایی دید چون گنجی ذخیرهكه در خوبی او شد چشم خیره
بپیش صفّه تخت زر نهادهجهان افروز بروی سر نهاده
زده حوران بگرد تخت او صفگرفته عنبر و كافور بر كف
گلاب و عود بر بالین نهادهبگردش خوانچۀ زرّین نهاده
نقابی بر رخ چون مه كشیدهبزیر چشم رخ بر شه كشیده
بسوی تختش آمد شاهزادههمه دلها سوی آن ماه داده
جهان افروز چون در وی نظر كردجهان بر چشم خود زیر و زبر كرد
رخی چون آفتابی دید رخشانلبی مانندۀ لعل بدخشان
چو سروش قد و چون مه روی دیدشزمّرد خطّ ومشكین موی دیدش
ز خطّش ماه سر میتافت از راهبزیبایی خطی آورده بر ماه
خطش برگرد مه بر هم زده دستز سبزه بر گل تر نخل میبست
چو زلفش مشك باریها نمودیخط او خرده كاریها نمودی
خط او حلقه گرد ماه میزدمیان شهر زلفش راه میزد
بخوبی روی او هم آن هم این داشتكه برمه خوشه​های عنبرین داشت
سمنبر ماه را در خوشه میدیدوزان خوشه دلی در گوشه میدید
مهی و خوشه بسته عنبرینشچو مشك تازه پنجه خوشه چینش
چو رخ بنمود آن درّ شب افروزجهان افروز را تاریك شد روز
تن سیمین او بر نرم مفرشبجوش آمد چو دریایی پر آتش
بجانش آتشی سخت اندر افتادبلرزید و ازان تخت اندر افتاد
چنان میتافت زان آتش درونشكه پیراهن همی سوخت از برونش
سیه شد پیش چشمش روزگارشهزیمت گشت از او صبر و قرارش
كجا در عشق ماند صبر كس راكه دل طاقت نیارد یك نفس را
چو شد بیهوش آن دلخواه بی صبربسی باران بریخت آن ماه بی ابر
كنیزان گرد او حیران بماندندگلاب و مشك چون باران فشاندند
چو آن دلداده لختی گشت هشیارچو مستی پر گنه بگریست بسیار
ز حال خود خجل گشت و عجب ماندچو كشت تشنه زان غم خشك لب ماند
بدل گفتا بلاست این یا پزشكستكه روی من ازو غرق سر شكست
بجاآورد هرمز كان سمنبرز عشق هرمز افتادست مضطر
برفت ونبض او آورد در دستچو نبض او بدید از جای برجست
بگفتا یافتم زین كار بهرهكه دارد زشت باد این خوب چهره
بسامانش بباید ساخت درمانمگر درمان پدید آید بسامان
بگفت این وز دیوان رفت بیرونجهان افروز ازو خوش خفت در خون
بیاران گفت دل پر سوز ماندمكه در كار جهان افروز ماندم
ندانم چون كنم با او جفاییچو میدانم كزو بینم بلایی
من آنجا با دل اندوهگینمنكو بودم كه در بایست اینم
ولیكن چون كنم چون كار افتادجهان را این چنین بسیار افتاد
بدو گفتند یاران شادمان باشكه گفتت كز چنین غم سرگران باش
ترا زین جای صد شادیست امروزكه دو شهزاده بر شاهند دلسوز
جهان افروز و گلرخ یار داریچرا پس از جهان تیمار داری
كسی كو یافت پهلو زین دو همدمچرا پهلو نساید با دو عالم
نیاید زان صنم كارم فروتردوعاشق چون سه باشند این نكوتر
ز سه كمتر نشاید هیچ مایهناستد دیگ پایه بی سه پایه
كنون در عاشقی مایه تو داریتجارت كن كه سرمایه تو داری
ز دو معشوق كارت بهتر آیدبرۀ دو مادری فربه تر آید
چو دو حلقه زنی بر در زمانیكه گرزان نبودت زین درنمانی
تراست اندر پزشكی آب در جویكه نانت پخته شد اكنون ز دو سوی
خوشی میباز عشقی درنهان تومكن دل ناخوش از كار جهان تو
چنان در خنده آمد زان سخن شاهكه بست از خندۀ‌او بر سخن راه
همه شب خسرو از وسواس تا روزچو شمعی تا سحر میسوخت از سوز
چو پیدا شد دف زرّین دوّارستاره ریخت در دف سیم انوار
طبیبی را بر گل رفت خسروز بهر درد دادش داروی نو
چو خالی بود گل چون نیم غمزیبگفتش ازجهان افروز رمزی
كه تا آن دلبرم در بر گرفتستز جان خویشتن دل برگرفتست
جهان از روی گلرخ چون نگارستجهان افروز باری در چكارست
چه گر از گل دلی پر سوز دارمچرا دل بر جهان افروز دارم
ز گلرخ گو دلم پر سوز میباشجهان گو بی جهان افروز میباش
بگفت این و برفت از پیش گلرخسوی قصر جهان افروز فرّخ
همه شب در غم، آن ماه دل افروزكه تا بیند رخ خسرو دگر روز
بدست دیو داده رشتۀ دلشده یكبارگی سرگشته دل
چو خسرو را بدید ازدردناكیچو لعلی شد رخش از شرمناكی
دلش را شرمساری كارگر شدمهش از شرم زیر حجله در شد
چو مه را شهربند حجله كرد اوكنار خود ز پروین دجله كرد او
چو سیب هرمز از خط شد پدیدارفرو بارید بر رخ دانۀ نار
برخ بر از دو نرگس رود میكردبران سیبش كلوخ امرود میكرد
چو دست سیمگون از بر بكردیاساس عشق محكمتر بكردی
رگ دل چون بدست آورد جانانشتن خود را رگی میدید باجانش
چو دستش سخت داشت و روی رگ سوددلش از مهر خسرو سست رگ بود
چو دست شاه شد بر روی رگ راستدل دختر چو خون در رگ بتك خاست
برگ در شد دل در خون نهادهبرای دستبوس شاهزاده
رگ دختر ازان پس زود میجستكه میزد هر زمانش بوسه بر دست
نشسته آن دو دلبر روی در رویبزیر چشم دیده موی در موی
بنای عشق هر دوگشته محكمبیك ره حلقه شان افتاده در هم
همی گفتند بی پیغام و آوازنهان از یكدگر با یكدگر راز
نمودند از كنار چشم اشارتگرفتند از میان ترك عبارت
جهان افروز با دل گفت صد راهكه ای دل نیست این دلبر بجز شاه
همه ترتیب شاهان دیده​ام زوسخن جز بر ادب نشنیده​ام زو
مرا دل میزند كو پادشاهستكه بروی فرّیزدانی گواهست
چو این اندیشه بر دل راه داد اودل خود را بدان دلخواه داد او
بخسرو گفت كای داننده استادشهت از بهر آن اینجا فرستاد
كه تا در كار من بندی دلی رابزودی بر گشایی مشكلی را
دلم را در درون، آتش فگندیتو سوز من برون، بریخ چه بندی
تو با من در درون مانی، ز بیرونمرا با تو چه باید كرد اكنون
مكن این سركشی از سر برون كندرونم سوختی درمان كنون كن
همی گفتم درون آیی تو بر منچه دانستم برون آیی تو برمن
چه كردستم بجایت ای زبون گیردو رویی از برونت او برون گیر
شد آتش در درون من پدیداربپل بیرون مبر این شیوه كردار
همی تا دست بر دستم نهادستز دست او دل از دستم فتادست
چه غم بود این كزو بر جانم آمدازین محنت برون نتوانم آمد
سرم سودای این سركش گرفتستدرونم شعلۀ آتش گرفتست
ز سر تا پای من در سوز ماندستندانم تا جهان افروز ماندست
درین محنت ز چشم بد بترسمز رسوایی خود بر خود بترسم
بیك ره عقل رفت و بیم جانستكدامین عقل كاین سودانه آنست
بیك دم عشق تا در كارم آوردبسی دیوانگیها بارم آورد
گر این غم در دلم دارم نهان منچه سازم با رخ چون زعفران من
وگر رویم بپوشم زیر پردهچه سازم با دل تیمار خورده
مرا این درد بی درمان ز دل خاستمرا این آتش سوزان ز دل خاست
اگر صد سال بیماریم بودیبسی به زین نگونساریم بودی
بلای من بدرمان من آمدچه شورست این كه در جان من آمد
اشارت كرد شه را نزد خود خواندباعزازش بنزد خویش بنشاند
بدو گفتا نپرسی خود كه چونیز سوز اندرونی و برونی
پس احوال تبم را شرح می​پرسدرازی شبم را شرح می​پرس
طبیبانی كه از دمساز پرسندز رنجوران ازین به باز پرسند
چو دمسازان اگر بیمار داریازین به كن مرا تیمار داری
چو از دل گرمیم داری خبر تومسوز از تاب هجرم بیشتر تو
تو درمانكن كه من در دوستدارینیم دور از طریق حق گزاری
بهر كامی ترا كامی ببخشمبهر گامیت اكرامی ببخشم
امید اندر من و تیمار من بندطبیبی كن دل اندر كار من بند
مرا زین كار خود جز خستگی نیستكه در كار منت دلبستگی نیست
نمی اندیشی از بیماری منتو گویی می نه بینی زاری من
مگر از من نمی​یابی مراعاتبدی را نیكویی نبود مكافات

٭٭٭

یكی چابك كنیزك داشت كوچككه حسنا بود نام آن كنیزك
ببالا همچو سرو جویباریبلنجیدن چو كبك كوهساری
رخی چون ماه و زلفی همچو عنبربری چون شیر و لعلی همچو شكر
چو چشم سوزنش كوچك دهانیبسان رشته​یی او را میانی
لبش كرده بدو یاقوت خنداندهن بند بتان آب دندان
دو چشمش ناوك مژگان گرفتهشكار هر مژه صد جان گرفته
جهان افروز حسنا را بدو دادچو خسرو دید او را تن فروداد
چوحسنا شد بپیش شه پدیداربپیش شاه غنجی كرد بر كار
بزد ره ب شهی چون شیر بیشهبروبه بازی آن عیار پیشه
بماند از حسن حسنا شاه خیرهكه شد با عكس رویش ماه تیره
دل خسرو چنان آن ماه بربودكه سوی خانه برد آن ماه رازود
دهان آن شكرلب تنگ میدیددل از یسكو بصد فرسنگ میدید
شه دلداده چون مجنون او شدز بس دلدادگی در خون او شد
چو حسنا برقع ازگنجی برانداختببوسه شاه شش پنجی درانداخت
چو بی صبریش بر دل تاختن كردبآخر كار عشرت ساختن كرد
چو شه باماه، ماهی همره افگندز ماهی ماه مهری بر شه افگند
چنان در مهر یكدیگر بماندندكه باهم چون گل و شكّر بماندند
چو بگذشت از پس این كار ماهیبر گل رفت خسرو شه پگاهی
بددو گفتا اگر شاه آیدت پیشمرانش از بر وبنشان بر خویش
خداعی میكن و زرقی همی بازلبی پرخنده می دار و همی ساز
چو دل خوش كرد از دیدار تو شاهبرون رفتن بباغ از شاه درخواه
كه تا از باغ شه پنهان بشبگیربرون آیی تو و آن دایۀ‌پیر
چنان آسان سوی رومت برم بازكه چون كبك دری میلنجی از ناز
نگردد گرد گرد دامن تونه مویی كژ كند سر بر تن تو
چو افتادیم ما چون مرغ در دامبفرصت جست باید كام با كام
خوش آمد نیك گل را پاسخ شاهبدو گفت ای سم اسبت رخ ماه
جهان افروز را تنها بمگذارجوانی را در این سودا بمگذار
چو میدانی كه او دلدادۀ تستدلش در دام عشق افتادۀ تست
چو میدانم كه درد عاشقی چیستنخواهم هیچ كافر را چنان زیست
چه میسازی تو كار این دو عاشقكه كاری مینما ید ناموافق
ندانم تا درون با هم چه سازندمگر چون شمعشان درهم گدازند
ترا بی شك نكو نبود ز دو تنكه بر مردی ستم باشد ز دو زن
چو دو كدبانو آید در سرایینماند در سرا نور و نوایی
جوابش داد خسرو كای دل آراممرا در آزمایش میكنی رام
از آن همچون جهان گیری زبونمكه تا من با جهان افروز چونم
مرا تا در جهان امّید جانستجهان افروز بر چشمم گرانست
نیارد در جهان بستن جهانیجهان افروز را بر من زمانی
جهان را تیره تر آن روز بینمكه دیدار جهان افروز بینم
مرا جان و جهان چون زیر پرده​ستجهان افروز انگارم كه مرده​ست
منم در كار تو حیران بماندهز عشقت در غریبستان بمانده
برای تو چنین آواره گشتهگزیده غربت و بیچاره گشته
دلی چون سنگ داری ای دل افروزكه برسنگم زنی هر روز هر روز
جهان برچشم خسرو باد خاریاگر بر گل گزیند اختیاری
اگر من جز تو كس را دوست دارمندارم مغز و پیمان پوست دارم
تویی نور دل من ای پریوشمبادا بی تو هرگز یك دمم خوش
چو شكّر گلرخ آمد در مراعاتكه ای پیش رخت شاه فلك مات
دل بدخواه تو پر موج خون بادوزان یك موج صد دریا فزون باد
منم جانی وفای تو گرفتهدلی راه رضای تو گرفته
تنی و روی خود سویت نهادهسری و بر سر كویت نهاده
همی تا پای دركوی تو دارمسر نطّارۀ روی تو دارم
منم در عشق رویت با دلی پاكنهاده پیش رویت روی بر خاك
جهان بی روی تو روشن نبینموگر بینی توبی من، من نبینم
نه زان رویم من بی روی و بی راهكه در رویم شود بی روی تو ماه
نه از روی توام روی جداییستنه با روی تو روی بی وفاییست
بجای آرم بهر مویی وفاییكه تا نبود درین روی و ریایی
اگر اشكم نكردی این نكوییمرا هرگز نبودی تازه رویی
بصد روی اشك میبارم ز چشممكه بی روی تو این دارم ز چشمم
مرا تا دل درین كوی اوفگندستسرشكم بخیه بر روی اوفگندست
بجز گریه نماندست آرزویمكه در روی تو باید آبرویم
چو چشمم دید روی نازنینتگزیدم از همه روی زمینت
بهرمه ماه بر روی تو بینمهمه روی دلم سوی تو بینم
نظر گر بفگنم از سوی تو مننیارم آن نظر بر روی تو من
ندیدم ای ز روی من گزیرتبروی تو نمی​بینم نظیرت
از آن آورده​ام رویم بكارتكه در كارم ز روی چون نگارت
اگر روی تو رویاروی یابمز روی ماهرویان روی تابم
وگر آری برویم صد بلا توكجا بینی ز من روی و ریا تو
وگر روی آورم در بی وفاییبرویم باز زن درد جدایی
وگر پشت آوری بر من بیكباردر آن اندوه روی آرم بدیوار
منم ناشسته روی از خاك كویتتویی بیغم كه صد شادی برویت
اگر پای از خطت بیرون نهم منچو نقطه در میان خون نهم من
ز عشق آن دو طوطی شكرخایبشكل دایره بر سر نهم پای
چو سطح سیم آن عارض ببینمشوم گردی كه تا بر وی نشینم
چو سطر راست بازم با تو پیوستچو خطكش می​شوم در خط ازان دست
قلم در مه كشم پیش تو مه رویوگرنه چون دواتم كن سیه روی
بپیش خطّ سبز تو قلم واربسرآیم بسر گردم چو پرگار
منم پیش تو سر بر خطّ فرمانزبان با دل چو كاغذ كرده یكسان
چو گل گفت این سخن خسرو برون شدكنون بشنو كزین پس حال چون شد
ز بیماری گل چون رفت ماهیدرآمد شاه اصفاهان پگاهی
لب گل همچو گل پرخنده میدیدوزان لب جان خود رازنده میدید
شكر از خندۀ گل چون خجل بوداز آن دلتنگ شد كو تنگدل بود
سر زلفی چو شست عنبرین داشتكه هر موییش بر جانی كمین داشت
رخش در حدّ خوبی و نكوییفزون از حدّ هر خوبی كه گویی
خرد در شست او سرمست ماندهمهش چون ماهی در شست مانده
چو شاه آن ماه سیم اندام را دیدبگرد ماه مشكین دام را دید
دلش در دام گلرخ ساخت آرامكه سازد در جهان آرام در دام
بگل گفت ای شكر عكس لب توز هر روزیت خوشتر هر شب تو
مه و خورشید تاج تاركت بادچه میگویم كه هر دو صدیكت باد
اگر وقت آمد ای ماه دلازارمدار از خویشتن شه را دل افگار
اگر زر خواهی و گر سیم خواهیوگر شاهی هفت اقلیم خواهی
همه در پیش تست ای من غلامتچو من باشم غلامت این تمامت
كه باشم گر سگ گویت نباشمچه سگ باشم كه هندویت نباشم
میان حلقه بیهوش توام منغلام حلقه در گوش توام من
چنان حلقه بگوش و حق شناسمكه گوشم گیر و سرده در نخاسم
منم در شیوه و در شیون توغلام هندوی چوبك زن تو
غلام نیك میجویی چو من جویبنامم نیكبخت خویشتن گوی
چو می​بینی دلم در رشك از تولبم خشك و رخم پر اشك ازتو
مكن زین بیش با من بیوفاییكه عاجز گشتم از درد جدایی
گلش گفت ای وفا دار زمانهمنم از جان ترا یار یگانه
دلم گرمست اگر من سرد گویممرنج از من كه من بس تند خویم
تو میدانی كه چون دلداده​ام منز خان و مان برون افتاده​ام من
مبادا در رهت ازگل غباریكه گل در چشم گل گردد چو خاری
سپهر تیز رو محمل كشت بادبكام دل شبانروزی خوشت باد
كسی كو سركشد از چون تو شاهیندارد عقل آنكس سر براهی
كنون بنهادم از سرسر كشیدنترا از لعل گل شكّر چشیدن
كنون یكبارگی بیماریم رفتدو چندان زورم آمد زاریم رفت
چگویم تا مرا هرمز طبیبستتنم از تندرست با نصیبست
طبیب نیك پی هرمز از انستكه دایم هندوی شاه جهانست
اگر هرمز نبودی این طبیبتنبودی از گل سركش نصیبت
ز اوّل تا در آن نبضم بدیدستمرا بسطست و قبضم ناپدیدست
مرا هر چاره و درمان كه او ساختنشاید گفت بدالحق نكو ساخت
كنون هر كو فرود آید بیكجایز دلتنگی نیارد بود بر پای
اگر آبی كند یك جای آرامبگردد رنگ و طعم او بناكام
كنونم دل ازین ایوان گرفتستكه گل را آرزوی آن گرفتست
كه روزی ده ببینم باغ شه راوزان پس پیش گیرم زودره راه
زمانی بانگ بلبل می نیوشمزمانی بر سر گل می​خروشم
خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغكه پرگل شد سپاهان چون پر زاغ
ز دلتنگی جهان بر من چنانستكه از تنگی دلم را بیم جانست
دلم آتش گرفتست و جگر خونبهر ساعت غمی دارم دگرگون
اگر دستور باشد سوی باغمتهی گردد ازین سودا دماغم
براه آیم اگر بی راهم اكنونز شاه این باغ رفتن خواهم اكنون
مگر گردد دلم لختی گشادهوگرنه میروم بیرون پیاده
چو باز آیم ندارم هیچ كاریمگر با شاه بوسی و كناری
ولیكن چون نخواهم پای رنجیبهربوسی نخواهم كم ز گنجی
وگر در خورد نیست از تست تقصیرمخر گر می نخواهی چاشنی گیر
از آن پاسخ دل شه شد چنان شادكه هر دل كو غمی دارد چنان باد
نمی​دانست شاه آن زرق و تلبیسكه استادست گل شاگردش ابلیس
مثال مكر زن، آبیست باریككه دریایی شود ناگاه تاریك
ولیكن در چنین جایی گرفتاراگر مكری كنی هستی سزاوار
شهش گفت ای گل بستان جانمكه پیش تست باغ و بوستانم
دریغم ناید از چون تو نگاریبهشتی تا چه سنجد باغ باری
برو تنها اگر تنهات بایدمگر وقتی دگر با مات باید
تو تنها رو چو همره می نخواهیكه تو خورشیدی و مه می نخواهی
روانه شو سوی آن خلد پرحوركه تنها رو بود خورشید پر نور
برو تا زود بازآیی ازین باغمگر دل را برون آری ازین داغ
برو تنها كه تنهایی زیان نیستچو با ما آب در جویت روان نیست
نخفت آن شب دمی درّشب افروزكه تا بر روی شب كی دم زند روز
خود آن شب گوییا شب ماند بر جایشدش یك یك ستاره بند بر پای
شبی بوداز سیاهی و درازیچو زلف ماهرویان طرازی
منادی گر برامد از زمانهكه روز و شب فرو شد جاودانه
چو ره برداشت سوی قیروان ماهبرامد یوسف خورشید از چاه
چو خورافگند بر دریا سمارینشست آن ماه دلبر در عماری
كنیزك صد شدند آنگه سوارهباستادند خلقی در نظاره
ز هر سو خادم و چاووش میشدكه میزد چوب و از دل هوش میشد
چو سوی باغ شد آن سرو آزادبرامد از گل و از سرو فریاد
بزیر سایۀ طوبی باغشبهشتی بود گلها چون چراغش
بخوبی باغ چون خلد برین بوددران خلد برین گل حور عین بود
سَرِ شاخ درختان سرافرازقیامت كرده مرغان خوش آواز
چمن را آب سویا سوی میرفتبگرد باغ رویا روی میرفت
چو سنگ آب روان را شد ستانههمی زد آب سیمین شاخ شانه
ز جو آب روان برداشت آوازكه من رفتم ولی نایم دگر باز
چو ابر از آسمان گریان برامدهمه روی زمین خندان درامد
بیك ره برگها زیر و زبر شدشمرها سر بسر از آب تر شده
چو باران تیر در پرتاب انداختسپر در آبدان آب انداخت
چو از هر تیر بارانی سپر ساختزهر آبی هزاران شكل برساخت
چو میغ آبزن ازكوه در گشتبتافت از آفتاب آتشین دشت
بتان سیمبر با روی چون ماهبیفگندند از تن جامه در راه
شدند آن نازنینان طرازیبرهنه تن ز بهر آب بازی
اِزاری در گل سیراب بستندچو آتش در میان آب جستند
عجب آن بود كان چندان دل افروزبگل خورشید اندودند آن روز
گروهی بر درختان میدویدندگروهی سر بر ایوان میكشیدند
گروهی سرسوی شیناب بردندگروهی سر بزیر آب بردند
یكی آب سیه در گوش رفتهیكی بر سر یكی بر دوش رفته
ز سرما هر یكی لرزید چون بیددوان گشته ز سایه سوی خورشید
چنان دادی تن آن دلبران تابكه در چشم آمدی خورشید را آب
اگر آنجا فتادی پیر صد سالشدی حالی جوانی طرفه احوال
نشسته بود گلرخ بر كرانیچو شكّر خنده میزد هر زمانی
وزانسوی دگر خسرو بدر شدپزشكی را بر آن سیمبر شد
چو گلرخ را در ایوان می​ندید اوسوی شاه سپاهانی دوید او
زمین را بوسه زد در پیش آن صدربشه گفت ای برفعت آسمان قدر
جهان تا هست فرمانت روان بادهر آنچت دل چنان خواهد چنان باد
برفتم سوی خاتون، او بباغستجهان از تف تو گویی چون چراغست
دلش گرمست و دارد این هوا تفتبسوی باغ ازین ایوان چرا رفت
كنون در باغ اگر باشد دگر راهپدید آرد همان بیماری ای شاه
همان بهتر كه امروزش بیاریبتدریجی شبانگه درعماری
مگر بیماریش از سر نگیردطبیب از درد او دل برنگیرد
شهش گفت ای طبیب عیسی آساكه كرد آخر كم از روزی تماشا
كنون آن نیست گلرخ گر تو بینیشكه با من شد چو شكّر، زهر گینیش
وفاداری و خوی خوش گرفتستدلش از مهر من آتش گرفتست
سخنهایی كه با من گفت امروزدگر نشنوده بودم زان دل افروز
دلش اكنون بسوی من هوا كردهمه خوی بد و تندی رها كرد
بگفت این و یكی خلعت بیاراستبهرمز داد و هرمز زود برخاست
چو روی چرخ زنگاری سیه شدمه از زیر سیاهی سر بره شد
بپیش دایه آمد گل كه برخیزقدم در راه نه چون پیك سر تیز
كه وقت رفتن ما این زمانستكه نه در ره عسس نه پاسبانست
بباید رفت چون شب در شكستستكه پروین نیز در پستی نشستست
بگفت این و گشاد آنگه در باغشبی بود از سیاهی چون پر زاغ
چنان شب، پیش چشم آن دل افروزنمود از بیخودی روشن تر از روز
كسی كو روی دارد سوی یاریندارد با شب و با روز كاری
همه آن باشدش اندیشۀ كاركه تا چون زودتر بیند رخ یار
خوشا نزدیك یاری ره گزیدنكه میدانی كه بتوانیش دیدن
چو گل با دایه لختی ره بریدیدبسوی خانۀ هرمز رسیدند
یكی كنجی كه خسرو ساخته بودز بهر هر دو تن پرداخته بود
نهانی هر دو تن در كنج رفتندز بیم شاه یك ساعت نخفتند
چو مرغ صبحدم بگشاد پر راز خواب انگیخت مشتی بیخبر را
جهان از چهرۀ خورشید سركشبجوش آمد چو دریایی پر آتش
زمین در زیر گرد زعفران شدعروس آسمان در پرنیان شد
چو روشن شد زمین را روی، جملهبتان گشتند از هر سوی، جمله
بقصر گلرخ دلبر دویدندز گلرخ در هوا گردی ندیدند
نه دایه بود در باغ و نه گلرخرسانیدند سوی شاه پاسخ
كه گل با دایه ناپیدا شد از باغدل ماشد ز گل چون لاله از داغ
نیاسودیم از جستن زمانینمی​یابد كسی زیشان نشانی
پری گویی ربودست این دو تن راكجا آخر توان گفت این سخن را
ازان پاسخ دل شه سرنگون شدز خون دل لبش پر كفك خون شد
نه صبرش ماند نه آرام در دلشكست آن كام دل ناكام در دل
بدیشان گفت آخر حال چون شدنه مرغی گشت كز ایوان برون شد
مگر گل بلبلی شد در هوا رفتبخوزستان گریخت از دام ما رفت
كجا شد دایه گر گل رفت باریعجب تر زین ندیدم هیچ كاری
پری گر ماه را از باغ برداشتچرا عفریت را بر جای نگذاشت
پری گر داشت با ماه آشناییچرا آن دیو را نامد رهایی
پری گر برد حوری از بهشتیچكارش بود با دیرینه زشتی
نمیدانم كه این احوال چونستمگر در زیر این، مكر و فسونست
مرا بفریفت تا در دامم آویختبسوی باغ شد وز باغ بگریخت
كسی گویی كه از راهش ببردستبشب ناگاه از باغش ببر دست
فرو ماندم درین اندیشه عاجزكه با من این كه داند كرد هرگز
ز درد عشق دلتنگی بسی كردسواران را بهر سویی كسی كرد
منادی گر منادی كرد ناگاهكه هر كو آگهی دارد ازان ماه
نه چندان گنج یابد از خزانهكه بتواند شمرد آن را زمانه
درین اندیشه و غم شاه دلسوزبر خود خواند هرمز را همان روز
سراسر حال گل در پیش او گفتچنان كز گفت او هرمز برآشفت
بشه گفتا نگفتم سوی باغشنباید برد پر سودا دماغش
كسی را با دلی پر درد آخرتماشا چون بود در خورد آخر
تماشا را اگر دل شاد نبودتماشا كردنش جز باد نبود
چو دل خوش بود مردم اصل اینستتماشا كردن هر فصل اینست
بگفت این و بشه گفت ای خداوندترا زین غم نباید بود در بند
كه من این كار، آسان بی زجیریبرون آرم چو مویی از خمیری
ازین مشكل دل من گشت آگاهكه آن بت را پری بردست از راه
مگر آبی بپاشیدست ناخوشكه آب ما پری را هست آتش
مگر در آب بادی بوده باشدكه گل را از میان بربوده باشد
بجنبانم كنون این حلقۀ رازمگر بر دست من این در شود باز
وزان پس پیش خورشید جهان تابیكی طشت بلورین كرد پر آب
كشید آنگه خطی برگرد آن طشتعزیمت خوان بگرد طشت میگشت
گهی در آب روشن میدمیدیگه از هر سو خطی بر می​كشیدی
هران حیلت كه میدانست هرمزبجای آورد پیش شاه كربز
بدو گفتا بشارت باد شه راكه از باغت پری بردست مه را
گل تر را پری همزاد بودستكه آن همزاد او را در ربودست
چو با گل خفته بد دایه بیكجاپری آویختست او را بیك پای
كنون آن هر دو در روی زمینندولی بر پشتۀ كهسار چینند
ز شه چل روز میخواهم امان منكه تا در خانه بنشینم نهان من
نشینم در خط و خوانم عزیمتكنم از خانه دیوان را هزیمت
بسوزم عودتر در خانه بسیارپری را سر بخط آرم بیكبار
بجای آرم هران افسون كه دانمعزیمتهای گوناگون بخوانم
ولی از شاه آن خواهم كه داندكه چل روزم بپیش خود نخواند
كسی را نیز نفرستد بر منكه بر من بسته خواهد شد در من
هرانگاهی كه این چل روز بگذشتیقین دانم كه شه را سوز بگذشت
بپیش شاه بنمایم هنر رابرون آرم ز چین آن سیمبر را
چو شد بر دست من اینكار كردهبراه آید دل تیمار خورده
ولیكن چون من استادی نمودمدل شه را بسی شادی نمودم
باستادیم گنجی زر بخواهمبشاگردانه صد گوهر بخواهم
شهش گفتا چو كردی كار من راستز من بخشیدن آید از تو درخواست
دریغم نبود از تو هرچه خواهیوگر از من بخواهی پادشاهی
چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفتسوی قصر جهان افروز شد تفت
جهان افروز چون دیدار او دیددل خود تا بجان دربار اودید
نه روی آنكه با او راز گویدنه برگ آنكه رمزی باز گوید
نه صبر خامشی نه طاقت دردلبی خشك و دلی گرم و دمی سرد
جهان افروز را خسرو چنین گفتكه ای نادیده بر روی زمین جفت
شهنشه را چنین كاری فتادستكه از گل در رهش خاری فتادست
كنون آگاه باش ای عالم افروزكه من رفتم ز خدمت تا چهل روز
بكنج خانه بنشینم نهانیمگر زان گمشده یابم نشانی
جهان افروز از او حیران فرو ماندچو باران اشك از مژگان فرو راند
برامد همچو نیلی چهرۀ اوازان غم خواست رفتن زهرۀ او
نشسته بود هرمز بر سر پایكه تا چون زودتر برخیزد از جای
چو آن سرگشته سر بر پای دیدشنه تن بر ره نه دل بر جای دیدش
بهرمز گفت اینت آشفته كاریندیدم چون تو هرگز بیقراری
مگر گرد رهی كاشفته باشیكه تا بنشسته باشی رفته باشی
بشمعی مانی از تیزی و مستیكه كس رویت نبیند چون نشستی
قرارت نیست یك دم در بر منمگر پر كژدم آمد بستر من
مرا بر شكل مردمخوار دانیكه گرد من نگردی تا توانی
كنون چون بر زمینت نیست آرامتپیده گشته​یی چون مرغ در دام
بروتدبیر كار شاه كن زودز گلرخ شاه را آگاه كن زود
مه نو را بسی روز ای دل افروزتوان دید و تو رفتی تا چهل روز
بگفت این و هزاران دانۀ اشكفرو بارید همچون ابر از رشك
دل خسرو بسوخت اما بناكامبرون آمد زپیش آن دلارام
بسوی خانه آمد باز حالیسرای خویش كرد از رخت خالی
بیاران گفت خوردم بی گمان زهربزودی رفت می​باید ازین شهر
سه مرد و چار زن هفتیم جملههم امشب در نهان رفتیم جمله
مرا این دختر زنگی بلاییستولیك او از غم من در وفاییست
نه كشتن واجبست او را نه بردننه با او زیستن ممكن نه مردن
دگر زن هست حسنای دل افروزكه گوید ترك او كن، جز بدآموز
دگر زن دایه، دیگر نیز گلرخز مردان خسرو و فیروز و فرخ
بگفت این و ستور آورد در راهفشاند از پشت ماهی گرد بر ماه
ستوری بود در رفتن چو بادیكه در رفتن فلك را مهره دادی
بیك روز و بیك شب شست فرسنگبپیمودند صحرا را بشبرنگ
بسی بیراهه از هر سوی رفتندهمه هم پشت از صد روی رفتند
فرس راندند تا ده روز بگذشتفتادند از میان كوه در دشت
پدید آمد دران صحرا یكی دزكه در دوری آن شد وهم عاجز
یكی دز بود هم بالای افلاكبپهنا بیشتر از عرصۀ خاك
تو گفتی چرخ را پشتیونی بودكه اختر گرداو چون روزنی بود
چنان بامش بسودی روی افلاككه كردی آسمان را روی بر خاك
چنان برجش ز بار چرخ خم داشتكه گفتی چرخ پشتش در شكم داشت
غراره بود بر دیوار بالانشسته دیدبان بر چرخ والا
بیاران گفت خسرو كاین زمان زودببندید از برای خون میان زود
كه این دز جای دزدان پلیدستندیدم هرگز امّا این پدیدست
چو پیدا گشت خسرو از بیابانفغان برداشت از بالا نگهبان
چو بشنود این سخن خسرو ز بالایكی خر پشته دید او سخت والا
چو مردان پیش خر پشته باستادزنان را بر سر بالا فرستاد
چو یك دم بود دز را در گشادندسواری بیست روی از دز نهادند
بیك ره همچو شیران بر دمیدندبپیش آن جوانمردان رسیدند
شه و فیروز و فرخ هر سه از تیرسه كس در یك زمان كردند زنجیر
چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتنددگردزدان پریشان حلقه گشتند
گرفتند آن سه تن را در میانهشدند آن هر سه سرور چون نشانه
شه هرمز چو شیر باشكوهیبكردار كمر بربسته كوهی
بجوش آمد بكف در ذوالفقاریچوآتش تیز، لیكن آبداری
چنان برهم زد ایشان را بیكبارگزو گشتند سرگردان فلك وار
چو بعضی رافگندو بست لختیباستاد او بران ره چون درختی
كه تا هر كاید از دزدان دگر بارشود تیغ جگر رنگش جگرخوار
چو دزدان مردی هرمز بدیدندز بیمش چون زنان دم می​دمیدند
دو یارش از نبرد و زور و كینشعجب ماندند و كردند آفرینش
كه گر این حرب تو رستم بدیدیپی رخشت بسرهنگی دویدی
تراگر بنده بودی جای آن هستكه هستت در هنرهای جهان دست
ز یك یك موی تو صد صد نشانیتوان دادن كه تو صاحبقرانی
نبودند آن دو سرور هیچ آگاهكه گردون فعل خود بنمود ناگاه
سه مرد دزد بر بالا دویدندزنان را بر سر بالا بدیدند
بدیشان قصد آن كردند ناگاهكه سوی قلعه​شان آرند از راه
پس آنگه دختر زنگی برون جستدرآمد پیش، سنگی چند در دست
بدزدان داد روی و سنگ ها ریختچو زخم تیر دید از بیم بگریخت
یكی تیری زدندش بر جگر گاهكه پیكانش برآمد از كمرگاه
ز تیری چون كمان قدش دو تاشددمش بگسست و جان ازوی جدا شد
بجان دادن ز دل برداشت آوازكه ای هرمز بیا تا بینمت باز
ببین آخر كه داد من جهان دادبگفت این و بدیدش روی و جان داد
جهان بوالعجب را كار اینستدرخت عاشقی را بار اینست
ببین كان عاشق مسكین چه غم خوردكه تاتیری بآخر بر شكم خورد
تُرُش میجست تا در زندگانیشبتلخی جان برآمد در جوانیش
چو جان بستد سپهر جان ستانشجهان برهاند از كار جهانش
چو لختی كرد از هر سو تك و تازز خاك آمد بسوی خاك شد باز
چو دختر كشته آمد دایه برجستامان خواست و میان خاك بنشست
چو دزدان چهرۀ آن دایه دیدندز نیكوییش بی سرمایه دیدند
بریدند آن زمان حلقش بزاریبیفگندند در خاكش بخواری
بهم گفتند رستند این زمان سختچه میكردند اینجا این دو بدبخت
جوان و پیرزن هستند بس زشتكه این یك همچو برفست آن چو انگشت
ز خوبی این دو زن را هست بهریكه تحفه بردشان باید بشهری
میان خاك و خون آن دایۀ پیربسر میگشت باگیسوی چون شیر
چو لختی در میان خون بسر گشتبران سرگشته حالی حال برگشت
فراوان رنج در كار جهان بردبآخر باز در دست جهان مرد
چه بخشد چرخ مردم را از آغازكه در انجام نستاند ازو باز
دلا در عالمی دل می چه بندیكه تا صد ره نگریی زو نخندی
چه بندی دل درین زندان فانیكه دل در ره نبندد كاروانی
چو شمع زندگانی زود میرستترا به زین جهانی ناگزیرست
حیاتی كان بیكدم باز بسته​ستكسی كان دم ندارد باز رسته​ست
چه خواهی كرد در عالم حیاتیكه آن را نیست یك ساعت ثباتی
چه آویزی تو در چیزی كه ناكامز دست تو بخواهد برد ایام
چو مُردی نه زنت ماند نه فرزنددراید هفته​یی را بندت از بند
نه سیمت ماند و نه باغ و گلشننه تن ماند نه دل نه چشم روشن
چو بستانند از تو هر چه داریبدشت حشر آرندت بخواری
بدشت حشر چون آیی بدانیكه چون بر باد دادی زندگانی
منه دل بر جهان ناوفاداركه نه تختش بماند با تو نه دار
چو میدانی كزین زندان فانیبعمر خود ندیدی شادمانی
ترا پس حاصلی زین تیره بنگاهبجز حسرت چه خواهد بود همراه
گرت امروز گردون مینوازدمشو ایمن كه او با كس نسازد
كه گردون همچو زالی كوژپشتستبسی شوی و بسی فرزند كشتست
نخواهد كردن از كشتن كنارهچه صد ساله بود چه شیرخواره
چه ماتم چه عروسی غم نداردكه او زین كرم خاكی كم ندارد

٭٭٭

چه گلرخ دایه را جان داده میدیدمیان خاك و خون افتاده میدید
نبودش تاب آن بیداد و خواریبرآورد از جهان فریاد و زاری
كتان سنبلی بر تن بدرّیدچو گل بر خویش پیراهن بدرّید
ز خون نرگسش گل گشت هامونشد از شبرنگ چشمش خاك گلگون
فغان میكرد و میگفت ای گرامیچرا كردی برفتن تیز گامی
چو حلقه سر نهادی بر در منبزاری جان بدادی بر سر من
دل و جان در سر و كارم تو كردیوفاداری بسیارم تو كردی
تو بودی از جهان جان و جهانمچو رفتی از جهان برگیر جانم
تو بودی غمگسارم در جوانینخواهم بیتو اكنون زندگانی
تو بودی مونسم در هر بلاییتو بودی مشفقم در هر جفایی
دریغا كز طرب لب تر نكردیكه عمری رنج بردی برنخوردی
تو بودی كار ساز و ساز گارمتو بودی مهربان و راز دارم
خداوندا بمردم در جوانیكه من سیر آمدم زین زندگانی
چو ابرو از طرب پیوسته طاقمكه هر دم یاریی بدهد فراقم
فلك هر ساعتی از بی وفائیدهد از همنشینانم جدایی
عجب نبود كه همچون دایۀ منجدایی گیرد از من سایۀ من
چه بودی گر برفت آن مهربانمكه رفتی بر پی او نیز جانم
چو دزدان روی گل دیدند ناگاهچو غنچه باز خندیدند ازان ماه
نگه كردند حُسنا در برش بودیكی خورشید و دیگر اخترش بود
گرفتند آن دو بت را و ببردندبسوی دز بدزبانان سپردند
چو دزدان سوی دز رفتند از جنگببالا كرد خسرو شاه آهنگ
چو بر خر پشته آمد شاهزادهدو زن را دید بر روی اوفتاده
بخواری هر دو زن را كشته دیدنددو دیگر از میان گمگشته دیدند
بهم آن هر سه تن اقرار كردندكه دزدان پلید آن كار كردند
دو ناخوش روی را كشتند ناگاهدو نیكو روی را بردند از راه
سیه كردند كار خویشتن راكه كاری سخت آمد آن سه تن را
شه سرگشته دل در پیش یارانفرو می​ریخت خون دل چو باران
بیاران گفت چندین مكر كردهبلا دیده بسی و اندوه خورده
بچندین شهر چندین غم كشیدهكنون چون لقمه شد بر لب رسیده
یكی از دست ما این لقمه بربودولی چه سود ازین چون بردنی بود
اگر صد موی بشكافم بتدبیربرون نتوان شدن مویی ز تقدیر
همه روز آن سه تن با هم ببودندز گلرخ راز گفتند و شنودند
نمیدیدند روی رفتن خویشنه روی ماندن و آسودن خویش
بهم گفتند اگر باشیم یك ماهز ما یك تن نیابد سوز دز راه
مگر مرغی شویم و پر برآریمكه تا از برج این دز سر براریم
دل خسرو ازان غصه چنان شدكه خونی گشت و از چشمش روان شد
رخش چون زعفران گشت و لبش خشكدو دستی خاك میافشاند بر مشك
حمیّت بر تن او كارگر شددلش همچون فلك زیر و زبر شد
بیاران گفت آن درمانده مسكینچه سنجد در كف دزدان بی دین
خداوندا تو میدانی كه چونمتویی هم رهبر و هم رهنمونم
ببخشی بر من بیچاره گشتهز خان و مان خویس آواره گشته
بفضلت بندازین سرگشته بگشایمرا دیدار آن گمگشته بنمای
ندارم از جهان جز نیم جانیبكام دل نیاسودم زمانی
دل خود را دمی بیغم ندیدمبشادی خویش را یك دم ندیدم
دلم خون شد بحق چون تو خاصیكزین دردم دهی امشب خلاصی
چو شد زاندازه بیرون زاری اودرامد یار او دریاری او
بخسرو شاه گفت آزاده فرّخكه فارغ باد شاه از كار گلرخ
كه من در شبروی بسیار بودمبسی در عهدۀ این كار بودم
هم امشب نیز آن مه را بد زدموگرنه سر بتاب از پایمزدم
ازان شادی دل خسرو چنان شدكه گفتی پیر بود از سرجوان شد
بسی بر جان فرّخ آفرین كردكه بادی جاودان ای پیش بین مرد
بدین امّید میبودند آن روزكه تا ناگه فرو شد گیتی افروز
چو خورشید از فلك در باختر شدهمه دریای گردون پر گهر شد
شه زنگ از حبش لشكر برون كردفلك را پایگاهی قیرگون كرد
شبی بود از سیاهی همچو انقاسنشسته پاسبان بر منظر پاس
شبی در تیرگی از حد گذشتهچو نیل و دوده در قطران سرشته
شبی تاریك و فرّخ زاد در خشمسیه پوشیده همچون مردم چشم
چو فرّخ زاد با شب همقبا شدنه شب از وی نه وی از شب جدا شد
چو فرّخ شد برون از پیش هرمزبتنها باز میگشت از پس دز
دزی بد خندقش در آب غرقهشده درگرد آن دز آب حلقه
نمیدید از پس دز پاسداریبپل بیرون شدش بس روزگاری
ز زیر خاك ریز آن دز از دوركمند افگند بر یك برج معمور
چو گربه بر دوید و بر سر آمدز سگ در تك بصد ره بهتر آمد
بزیر باره با می​دید والاكمند افگند در دیوار بالا
بیك ساعت ببام آمد ز بارهبجایی روشنی دید از كناره
برهنه پای سوی روزنی شددو چشمش سوی مردی و زنی شد
بزن میگفت آن مرد جفا گیشكه ای زن ناجوانمردی مكن بیش
بكین چون آب داده دشنۀ توز بی آبی بخونم تشنۀ تو
چرا پاسخ بكام من نگوییچرا ناكام كام من نجویی
اگر كام دلم حاصل نیاریسر جان داشتن در دل نداری
بیا فرمان من بر كام من جویهوای همنشین خویشتن جوی
خود آن زن بود حُسنای دلارامچو مرغی سرنگون افتاده در دام
بپیش دزد میگفت ای خداوندنخستین شاه ما را دست بربند
چو شه در بندت آمد من ببندمكه من از بیم او اندیشمندم
چو آن هر سه گرفتار تو آینددل و جانم خریدار تو آیند
تو ایشان را زره بر گیر وانگاهبكام خویش كام خویش در خواه
سخن میگفت زینسان پیش آن مردكه تا برهد مگر زان ناجوانمرد
چو از روزن فراتر رفت فرّخشنود از دور جایی بانگ پاسخ
سوی آن بام روی آورد چون دودكدامین دود، نتوان گفت چون بود
سرایی دید ایوان برگشادهنشسته گلرخ و شمعی نهاده
یكی دزدی بپیش گل فگندهدهانش بسته و چشمش بكنده
چو فرّخ آن بدید از ناز و از كامصفیری زد بسوی گلرخ از بام
چو گلرخ دیده سوی بام انداختصفیر مرد حیلت ساز بشناخت
بسوی بام رفت و در گشادشبیك ساعت سلاح و تیغ دادش
بفرخ گفت ده مردند در دزدگر مشتی زنند ادبار و عاجز
ترا گر خود نبودی راه بر مننجستندی ز من یك مرد و یك زن
كنون چون آمدی برخیز هین زودبرآور زین گروه آتشین دود
كه پرخون شد ز درد دایۀ‌منهمه پیراهن و پیرایۀ من
مرا آن دم كه دزد از جای بربوددلم از درد مرگ دایه پر بود
ندانستم در آن دم هیچكس رانگاهی می​نكردم پیش و پس را
وگرنه دزد كی بردی مرا زودولی این كار تقدیر خدا بود
بگفت این وزدرد دایه برجستچونی بر كینۀ دزدان كمر بست
روان شد همچو شاخ سرو گلرخدوان سر بر پیش آزاده فرخ
چو پیش خانۀ حُسنا رسیدندصفیر از حیله درحسنا دمیدند
چو آن دزد پلید از پس نگه كردسرش را زودحسنا گوی ره كرد
چو دل فارغ شدند و راه جستندز هر سو قلعه را درگاه جستند
برون بردند یك مرد و دو زن راهوزانجا برگرفتند آن سه تن راه
چو برسیدند با پیش و پس دزبدز در خفته بد ده مرد كربز
كم از یك ساعت از زخم كتارهسه تن كردند ده كس را دو پاره
چو دل از كار ایشان بر گرفتنداز آنجا راه بالا برگرفتند
زنان را دست بر بستند یك سرگشادند آنگهی آن قلعه را در
شه و فیروز را آواز دادندكه تا هر یك جوابی باز دادند
ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاهكه چون شوریده​یی سر داد در راه
چوآن آزادگان آنجا رسیدندببستند آن در و سر در كشیدند
گل آشفته خون می​ریخت برخاكنشسته خاك بر سر پیرهن چاك
ز نرگسدان چشمش خون روان كردادیم خاك را چون ارغوان كرد
ز باران سرشكش گل برون رستكجادیدی گلی كان گل ز خون رست
خروش و جوش چون دریا برآوردچو كوهی لاله از خارا برآورد
دل شه تنگ شد زانماه چهرهبگل گفتا زعقلت نیست بهره
كسی چون كشته شد اكنون چه تدبیركه درمانی ندارد درد تقدیر
قضا از گریۀ گل برنگرددكه تقدیر خدا دیگر نگردد
چو ما را فتنه زین دزدان كژخاستچنین كاری نیاید بی كشش راست
درست از آب ناید هر سبوییزهی سنگ و سبوی تند خویی
بماتم گر قیامت كرده​یی سازنبینی تا قیامت دایه را باز
تو خود دانی یقین كان دایۀ پیربسی سیری نمود از چرخ دلگیر
بدو نیك جهان بسیار دید اوزهر نوعی بسی گفت و شنید او
غم او می مخور چندان كه دایهز عمر خود تمامی یافت مایه
غم آن دختر زنگی خور آخركه بود از دایه بس نیكوتر آخر
غم او خور كه او بهتر ز دایهكه از فرهنگ وخوبی داشت مایه
ز كشتن كار دختر را مزیدستكه دزدان غازیندو او شهیدست
سمنبر راز خسرو خنده آمدتو گفتی مرده​یی بد زنده آمد
همه شب هم درین بودند تا روزكه برگردون علم زد عالم افروز
زمین چون رود نیل از جوش برخاستفلك صوفی نیلی پوش برخاست
عروس آسمان از پردۀ قارچو طاوسی برون آمد برفتار
بهر یك پر هزاران پرتوش بودكمیتی ازرق تنها روش بود
گل خورشید چون از چرخ بشكفتبجاروب شعاع اختر فرو رفت
دو زن با فرّخ و با شاه فیروزبگردیدند گرد دز دگر روز
فراوان مال و نعمت یافت خسروچه زرّ كهنه و چه جامۀ نو
بفیروز و بفرخ داد جملهكه صد چندین شما را باد جمله
بسی فیروز بر شاه آفرین كردزبان بگشاد فرخ همچنین كرد
كه ما از بندگان شهریاریمبدیدار تو روشن روزگاریم
ترا برجان ما فرمان روانستچه میگوییم ما چه جای جانست
اگر زر بخشی و ور سیم ما رانیابی كار جز تسلیم ما را
ز فرمان تو هرگز سر نپیچیمكه بی فرمان تو كمتر ز هیچیم
چو بربستند بار سیم و زر همگشادند آن زمان از یكدگر هم
كه گر خواهید در بنگاه گیریدوگرنه هم از اینجا راه گیرید
ازان پس جمله پیش پشته رفتندبر آن عورتان كشته رفتند
ز خون آن هر دو زن را پاك كردنددلی پرخون بزیر خاك كردند
همه خلقی كه در افلاك بودسترهش از خون بسوی خاك بودست
تو نیز ای مرد عاقل همچنینیكه گه خونی و گه خاك زمینی
كسی كو زیر چرخ سرنگونسترجوع او میان خاك و خونست
تو تا در زیر این زنگار رنگیاگرچه زنده​یی مردار رنگی
بسختی گر پی صد كار گیریاگر خود زاهنی زنگارگیری
چو اینجا پایداری نیست ممكنچگونه میتوانی خفت ایمن
همه شب سر چرا در خواب آریكه تا روز قیامت خواب داری
تن مردم كه مشتی خاك و خونستمیان آمد و شد سرنگونست
ببین تا آمدن بر چه طریقستكه خون و درد زه با او رفیقست
نگه كن تا شدن چون بود و كی داشتكه مرگ و حسرت دایم ز پی داشت
درین آمد شد خود كن نگاهیكه تا چندان بیفزایی بكاهی
كسی از آدمی شرمنده​تر نیستكه هر ساعت ز گریه چشم تر نیست