قرآن کریمبه زبان فارسی

دفن كردن گل دایه را و رفتن با خسرو بروم

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای شاخ طوبی شكل چونیچو شاخی می مكن این سرنگونی
بشرق وغرب بگذشته چو برقیولیكن تو برون غرب و شرقی
تو در مشكوة حسنی چون چراغیچراغ شاخسار هشت باغی
چو از نور دو كونی چشم روشنترا زیتونۀ قدسست روغن
ازان روغن بشكلی میفروزیكه شمع آسمان را می بسوزی
چو تو شاخ درخت لامكانیدرختت خورده آب زندگانی
ازان نور مبارك پرتوی خواهخرد را در سخن بیرون شوی خواه
طبیعت را بمعنی كار فرمایعروسان سخن را روی بگشای
كزین پس جادوییهای سخنگویترا معلوم گردد ای سخن جوی
دریغا ماه هست و مشتری نهجهان پر جوهرست وجوهری نه
سخن را نظم دادن سهل باشدولی گر عذب نبود جهل باشد
چو بنیادی نهد مرد سخن سازنشاید مختلف انجام و آغاز
كه گر شاگرد، بد بنیاد باشدنشان آفت استاد باشد
كنون ای مرد دانا گوش بگشایعروس نطق معنی بین سراپای
چنین گفت آنكه او پیر كهن بودجوان بختی كه جانش پر سخن بود
كه چون گل دایه را در گل دفین كرداز آنجا راه بر دیگر زمین كرد
گل و حُسنای حسن افزای و خسروروانگشتند با یاران شبرو
چنان راندند مركب در بیابانكه بر روی زمین باد شتابان
اگر بگذاشتی هر یك عنانرابیك تك در نوردیدی جهان را
نه باد تیز رو آن پیشه در یافتنه آن تك را بوهم اندیشه دریافت
بماهی جمله در خشكی براندندبماهی نیز در كشتی بماندند
چو خسرو شاه از دریا برون رفتبحدّ كشور قیصر درون رفت
بده روز دگر راندند یكسركه تا نزدیك آمد قصر قیصر
ز منزلگاه، فرّخ زاد شبروبتك میرفت تادرگاه خسرو
برشه بارخواست و در درون شدپس آنگه حال برگفتش كه چون شد
بسی بگریست آن دم تنگدل شاهبرآورد از میان جان و دل آه
ازان پاسخ دل شه شد دگرگونعجب ماند از عجایب كارگردون
همی گفت ای سپهر هیچ در هیچزهی بند و طلسم پیچ در پیچ
نیابد هیچكس سر رشتۀ توهمه عالم شده سرگشتۀ‌تو
منادیگر برآمد گرد كشوركه تا كشور بیارایند یكسر
ز بهر شاه، شهر آرای سازندجهان را خلد جان افزای سازند
چنان آرایشی سازند خرّمكه روم افسر شود بر فرق عالم
بهر سویی كه فرّخ زاد سریافتزهر بخشنده​یی چیزی دگر یافت
بیك ره خلق عزم راه كردندزنان شهر را آگاه كردند
دو صد خاتون و مهدی بیست زر بفتبرون بردند و فرّخ پیشتر رفت
چو ازره پیش خسرو شه رسیدندنقاب از چهرچون مه بركشیدند
زمین را پیش شه از لب بسودنددرآن گفت و شنود آن شب غنودند
چو این هفت آشیان زیر و زبر شدهزاران مرغ زرّین سر بدر شد
كبوتر خانۀ این هفت طارمتهی كردند از مرغان انجم
بیك ره از ده آیات ستارهفرو شستند لوح هفت پاره
شه قیصر برون آمد دگر روزباستقبال فرزند دل افروز
سواری ده هزارش از پس و پیشبزرگان هركه بودند از كم و بیش
چو خسرو را نظر بر قیصر افتادبخدمت كردن از مركب درافتاد
زمین را پیش شه بوسید ده جایوزان پس،‌سرفگند استاد بر پای
ز مهر دل،‌گرستن بر شه افتاددگر ره پیش قیصر در ره افتاد
شهش در برگرفت و زار بگریستمیان خوشدلی بسیار بگریست
بزرگان هر دو تن را برنشاندندسخن گویان ازان منزل براندند
سرافرازان، چو شاهان در رسیدندبزیر پای اسپ اطلس كشیدند
زمانی شور بردابرد برخاستهمه صحرا غبار و گرد برخاست
جنیبتها و هودجها روان شدز هر جانب یكی خادم دوان شد
روارو، ازیلان برخاست حالیز خلق روم ره كردند خالی
هزاران چتر زرّین نگونسازز یك یك سوی می​آمد پدیدار
نشسته بود گلرخ در عماریبزیرش مركبان راهواری
سر آن مركبان از زر گرانبارهزاران سرازان یك مونگونسار
بگرد گل عماریهای دیگرصد و پنجاه سر بت زیر چادر
كمیتی هر یكی آورده در زینسرافسارش مرصّع، طوق زرّین
زمین از زرّ و گوهر موجزن بودجهانی در جهانی مرد و زن بود
بهر صد گام طاقی بسته بودندبطاق آسمان پیوسته بودند
زهر كو، بانگ نوش مهتران بودزهر سو، نعره​یی بر آسمان بود
نشسته ماهرویان، روی بر رویمی گلرنگ میخوردند هر سوی
ز موسیقار، غلغل می برآمدز گل صد بانگ بلبل می برآمد
پیاله برخروش چنگ میشدخروش چنگ یك فرسنگ میشد
ز زیر پرده، چنگ آواز میدادچو شكّر، نی جوابش باز میداد
خرد بر سر فتاده دوش میزدچودیگی كاسۀ می جوش میزد
ز یك یك دست می دو رویه میشدبشش سه چار،‌دست انبویه میشد
پیاله كالبد را چون تهی كردهزاران كالبد را جان رهی كرد
ز بانگ دار و گیر نعرۀ نوشهمه كشور چو دریا بود در جوش
سپهر پیر را بر روی عالمز شادی لب نمی​آمد فراهم