قرآن کریمبه زبان فارسی

صفت جشن خسرو

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
نشسته شاه رومی همچو جمشیدبسر برافسری روشن چو خورشید
بزرگان و وزیران معظّمهمه بر پای مانده دست برهم
ز یك سو نو خطان استاده بر راهز یكسو امردان باروی چون ماه
ببردر، امردان دیبای زربفتسر هریك ز تاب باده پر تفت
كمر بسته كلاه زر كشیدهبپیش صُفّه​ها صف بركشیده
بسر بر، نو خطان تاج مكلّلكشیده حلقه چون خطّ مسلسل
بدست آورده هر یك جام زرّینچو ماهی كاورد بر دست، پروین
ز گلبن تا بگلبن می گرفتهز رنگ می رخ گل خوی گرفته
ز سر مجلس بدست پای مردانپیاله همچو دستنبوی گردان
زده گز بر گلو مرغ مسمّن:صراحی از میان پر تابگردن
چو خونی، رنگ شیر دختر رزولیكن گشته بی شوهر زبان گز
شراب زهرگین شكّر فشاندهزمی مرغ صراحی پر فشانده
صلای باده در یك گوش رفتهز راه گوش دیگر هوش رفته
بخار عود میشد بیست فرسنگمشام از مغز كرده دود آهنگ
بخور افگنده در سرها بخاریز مشك افتاده در مجلس غباری
هوای شمع روشن، گشته تیرهز دود عود و از گرد زریره
بت نوروز رخ چون عید خرّممه خورشید فر در زیر شبنم
لبالب آب دندان در برابرپیاپی كرده جام می سراسر
فروغ دامن می آستین سوزمی اندر پوست گشته پوستین دوز
صراحی همچو مرغان سحرخیزز مخلب كرده در مجلس شكر ریز
زالحان سرود عاشقانهشده رّقاص، نقش آستانه
ز عكس باده، در جام گهر دارشده سرمست صورتهای دیوار
می سركش نشسته در دم چشمز مستی پای كوبان مردم چشم
لب شیرین تركان تروش رویبنطق تلخ شورانگیز هر سوی
فروغ روی چندان حور زادهجهانی را بهشتی نور داده
ز لعل شاهدان آب دندانشده می همچو گل در جام خندان
شعاع شمع روشن كرده مجلسسماع جمع جان را گشته مونس
فروغ شمع بر جام اوفتادهبشب خورشید در دام اوفتاده
ز نور شمع شب را روز گشتهجهانی را جهان افروز گشته
چو باد صبح در عالم وزیدهحریفان را صبوحی در رسیده
بباد صبح در تختی نهادهچو آتش جمله در تختی فتاده
سپیده دم فسرده زردۀ شمعگدازان باد پیه گردۀ شمع
مه از خون شفق سر جوش خوردهشب از زرّین طبق سرپوش كرده
خمار اندر خیال می پرستانببازی خیال آورده دستان
صبوحی را صراحی پر نهادهز‌آب تلخ چرب آخر نهاده
حریفان جمله دریاكش نشستهچو كوهی بر سر آتش نشسته
شده درگوش مرغان صبوحیچو موسیقار قول بوالفتوحی
قرابه دیده چون خم دستیاریپیاله كرده از می سنگساری
قدح بر چنگ و برنای عراقیگرفته راه نی با چنگ ساقی
سبك گشته دل ازتنگی سینههمه مردان گران از آبگینه
گشاده چار رگ از لب صراحیشده خون در تن از مستی مباحی
شبی خوش بود و مهتابی دل افروزقدح مهتاب می​پیمود تا روز
بساقی گفت شاه عاشق مستكه می درده كه چون گل رفتم ازدست
ز می گر شد گران جان سبكبارگران جانی مكن دستی سبك دار
مرا چندان می خوش ده بزودیكه ماه من شود زیر كبودی
برآرم همچومستان های و هوییكه پیدا نیست هشیاریم مویی
بگفت این و سماع فرد درخواستزبی خویشی دلش ار درد برخاست