قرآن کریمبه زبان فارسی

عشرت كردن گل و خسرو باهم

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
شبی خوشتر ز نوروز جوانیمی صافی چو آب زندگانی
گل و خسرو فتاده هر دو سرمستبكش آورده پای و زلف در دست
سیه پوشیده زلف شبروگلشده شب همچو روز از پرتو گل
رخ چون روز آن دُرّ شب افروزشب تاریك روشن كرده چون روز
زمین از بوی مویش مشك خوردهشكر با قند او لب خشك كرده
بخوزستان شكر از خندۀ اوتبرزد در سپاهان بندۀ او
گل سیرابش آتش درگرفتهلبش خندان و زلفش برگرفته
جهانی دل فتاده خرقه اوخرد در گوش كرده حلقه او
چو سروی ماه گلرخ سر فگندهمهی در سر، سری در برفگنده
سر زلفش ز مشك تر زده آبز تاب روی گل گشته سیه تاب
قدح در حلق گل گشته شفق ریزشده گل چون قدح ازمی عرق ریز
چو گلرخ برقع از رخ برگرفتیز خجلت باغ، زاری در گرفتی
وگر شعر سیه بر سر فگندیمه و خورشید را درسر فگندی
وگر آن نازنین با جام بودیبگردون بر،‌نفیر عام بودی
شكر از لعل گل در یوزه گر بودبنفشه خرقه پوش آن شكر بود
زمی رنگ رخ آن ماه میتافتبتنهایی همه بر شاه میتافت
چو برخاست از نشست مسند آن ماهدل خلوت نشین برخاست از راه
گل سرمست چون برخاست از جایشهش گفت اوفتادم مست درپای
چو برخیزی تو، بنشیند سلامتچو بنشینی تو، برخیزد قیامت
دل خسرو بخون پیوستۀ تستازانم همچو خون دل بستۀ تست
یك امشب ده بدست خود شرابمكز آبادی حسنت بس خرابم
هوای دست یازی دارم امشبسرگردن فرازی دارم امشب
دو زلف چون دو هندوی زره پوشمنه در تركتازی بر سر دوش
دمی با من می گلرنگ در كشمباش ای سیمبر چون زلف سركش
بگفت این وز لعلش گلشكر ساختدو دست خویش در گردش كمر ساخت
ز رشك شه فغان برخاست از ماهكه شاهد بود شاهد بازی شاه
گل تر هند وی ز لفش ببازیدرآورده بدست تركتازی
گهر بر نطع و رخ بر شه فگندهشكر برگل قصب بر مه فگنده
میی بستد ز دست شاه گلرویمیی چون روی او گلرنگ و گلبوی
شكر میریخت، نازی تلخ میكردبشیرینی شرابی تلخ میخورد
بشكّر شیر رز را بوسه میدادبجرعه خاك را سنبوسه میداد
زبان بگشاد خسرو شاه سرمستبگل گفت ای ز مستی رفته از دست
چو تو مستی ز لب می ده بمستاندمی بنشین كه در خوابند مستان
كه خواهد یافتن زین به زمانیسر سَر دِه بده در ده زمانی
مكن دل ناخوش از قلّاشی مادمی خوش باش،‌در خوش باشی ما
بزاری میسراید مرغ شبگیربیار ای مرغ زرّین نالۀ‌زیر
چو گلرخ پاسخ شه یافت برجستبخدمت پیش شه شد باده بردست
ز قدّش سروبن تشویر میخوردز چشمش نرگس تر تیر میخورد
چو سرو آزاد كرد قدّ اوبودمقر آمد بپیش قدّ او زود
فشانان آستین میشد بر شاهگریبانش گرفته دامنماه
بمشكین زلف روی حضرتش رفتمباركباد عید عشرتش گفت
شه و گل مانده با هم هر دو تنهابمستی گام زن گرد چمنها
مشام از بوی می پر مشك كردهببوسه هر دو لب تر خشك كرده
ز می بیخود دل خونخوارۀ‌گلفروزان آتش از رخسارۀ گل
چو شد از می گل لعلش در آتشز می شد گفته​یی نعلش درآتش
ز شوق سرخی رخسارۀ ماهسیه شد دیدۀ‌خونخوارۀ شاه
بر گل رفت شه دستی بدل بركه تا با گل كند دستی بگل در
گلش گفت ای دگر ره گشته بیدادمرا از دست بیداد تو فریاد
ترا بر من چو حاصل باقیی نیستبگیر این می كه چون گل ساقیی نیست
دگر ره بازم آوردی عتابینماندت گوییا باقی حسابی
ز چشمت مستم و از باده هم مستبدار آخر ازین مست دژم دست
دل گلرخ ز نرگس پاره داریكه تو خود نرگس این كاره داری
خطی چون مشك عنبر ناك داریسخن چون ز هر و لب تریاك داری
مكن چندین بشهوت میل، حالیكه شهوت بگذرد چون سیل، حالی
ازان چیزی كه یك دم بیش نبوداگر نوشی بود جز نیش نبود
رها كن شهوت اندر ذوق مستیزمانی دور شو از هرچه هستی
چو گشتی مست، با گل كن دمی گشتبگرد مفرش زنگار گون دشت
ز عالم دلخوشی داری جهانیچو گل خوش باش از عالم زمانی
شه از گفتار گل از دست شد مستز پا افتاد مست و رفت از دست
دلش بیهوش شد از خواب نوشینكه دل پرجوش داشت ازتاب دوشین
چو طفل صبح بر روی زمانهبرانداخت از دهن شیرشبانه
چو طفلان دست از بر تنگ بگشادجُلیل از چهرۀ گلرنگ بگشاد
سر از گهوارۀ گردون بدر كردبخندید و جهانی پر شكر كرد
چو طاوس عروس خضر خضراعلم زد بر سر این چتر مینا
برامد از حمل چون چتر زربفتجهان را سال سیم افشان بسر رفت
چو این طاوس زرّین در حمل شدزمانه با زر ركنی بدل شد
همه كهسارها از لاله جوشیدهمه صحرا ز سبزه حلّه پوشید
تو گفتی ذرّه ذرّه خاك صحرانهفت از سبزه زیر گرد خضرا
هوا را آب خضر از سر درآمدزمین را گنج قارون با سرآمد
چمن از دست گل پیمانه میخوردصبا هر شاخ را سر، شانه میكرد
كنار جوی از سبزه سپر بستمیان كوه از لاله كمربست
چمن گفتی دبیرستان همی داشتكه چندین طفل در بستان همی داشت
هزاران گل چو طفلان نوشكفتهز برگ سبز، لوحی بر گرفته
صبا چون جلوه​شان دادی بصدروحنهادی هر یكی انگشت بر لوح
جهان پیرانه سر گفتی جوان شدزمین از سبزه همچون آسمان شد
هزاران لعبت زنگار جامهشدند از شاخها پرّان چو نامه
هزاران طرفه جادوی كرشمهشده شینابگر بر روی چشمه
هزاران تیز چشم سرمه كردهبرون میآمدند از زیر پرده
هزاران طفل خرد شیرخوارهبرآورند سر از گاهواره
بزاری عندلیب از گل سخنجویگل ازگهرواه چون عیسی سخنگوی
ز شاخ سرو طوطی شكرخواربرآورده فغان از شكریار
چمن از هر طرف چون نخل بنداننموده لعبتان آب دندان
چمن مرواحه ساز از پرّ طاوسشده روح صبا چون روح محبوس
چمن از دست گل سر جوش خوردهمسطّح حلقه​ها در گوش كرده
بدم مشّاطۀ باد سحرگاهزده بر نوعروسان چمن راه
صبای تند در عالم دمیدهجُلیل سبز گل، در هم دریده
سه لب كرده دو لب خندان بیكبارلب كشت و لب جوی و لب یار
جهان جانفروز افروخته شمعبهشتی حلّه پوش از هر سویی جمع
چو سنبل خاك را زنجیر موییچو سوسن باغ را آزاده رویی
ز روی كوه لاله خنجر افرازز جرم ابر ژاله ناوك انداز
بنفشه خرقۀ‌فیروزه در برگل زرد افسر زر بفت بر سر
بنفشه جلوه كرده پرّ طاوسشكوفه در نثار و در زمین بوس
بنفشه سر گران از بس خرابیكشیده لاله در خارا عتابی
بنفشه طفل بود از ناتوانیولی نامد ازو رنگ جوانی
بنفشه بر مثال خرقه پوشانسرآورده بزانو چون خموشان
بنفشه خرقه می​پوشد بطاماتولی نیلوفرست اهل كرامات
كه نیلوفر چو نیلی پوش اصحابسجاده بازافگندست برآب
چو آب از باد نوروزی گره یافتز روی آب، نیلوفر زره یافت
چو خورشیدش بتفت و تاب افگندزره برداشت سپر بر آب افگند
برامد ارغوان همچون تبرخونفرو میریخت گفتی از جگر، خون
سراسر پیرهن در خون كشیدهزبانها از قفا بیرون كشیده
تنش در دام، كافورنهانیشده چون پنبه، مویش در جوانی
چه، كز روز جوانی پیر میزادولی كش ابرهر دم شیرمیداد
چو چشم چشمه​ها گرینده شد بازدهان یاسمین از خنده شد باز
چو شد خندان، پدید آمد زبانشزبان بگشاد و پیدا شد دهانش
برامد لاله همچون عود و مجمربرون آتش، درون عود معنبر
بسان شعلۀ‌آتش بر افروختبران آتش دلش چون عود میسوخت
درآمد پای كوبان بلبل مستكه گل درجلوه میآید بصد دست
چو بلبل بر سر گل نوحه گر شدگل از پیكان برون آمد سپر شد
همی كز مهد زنگاری جدا شدبیك شبنم كلاه او قبا شد
گل نازك چو در دست صبا ماندبرای دفع او بر خود دعا خواند
چوگل خواندی دعابستان شنیدیصبا ازدم دعا را در دمیدی
چوشد پیكان گل از خون دل، پركف ابرش نثاری كرد از دُر
چو دُر بستد، نمود از كف زر زردبمرد باغبان گفت از سر درد
كه زر بستان و دُر از ناتوانیمرا یك هفته ده آخر امانی
بآخر مرد، آن دُرّو زر ساونه زر بستد نهدادش هفته​یی داو
چو گل در بار كم عمری فتادیبزاری بانگ بر قمری فتادی
ز گل قمری خوش الحان همی خواندهمه شب ق و القرآن همی خواند
چو موسیقار درس عاشقان گفتچو موسی بلبل عاشق برآشفت
ز مستی طوف در گلزار میكردهمه شب آن سبق تكرار میكرد
زبان بگشاد چون داود بلبلزبور عشق خود، میخواند بر گل
چو گل از صد زبان تكبیر گفتیز گلبن فاخته تفسیر گفتی
همه شب فاخته میگفت یاحیمن از سر شاخ طوبی دورتاكی
چوسار از سرو گفتی سرگذشتیصریر نعره زن از سر گذشتی
چو یك بلبل ز شاخ آواز دادیدگر بلبل جوابش بازدادی
بنعره بلبلان دُردانه سفتندهمه شب تا بروز افسانه گفتند
ز یك یك شاخ بانگ چنگ برخاستهزاران مرغ رنگارنگ برخاست
ندانم تا كرا باغی چنان بودوگر بود آنچنان بر آسمان بود