قرآن کریمبه زبان فارسی

آگاهی یافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
الا ای روشنایی بخش بینشتویی گنج طلسم آفرینش
تویی گنج وجهان پرگوهر از تستسپهری و فلك پراختر از تست
ز گنج عشق گوهر بر جهان ریزشراب معرفت در حلق جان ریز
جهانی خلق را یكرنگ گردانجهان بر كور چشمان تنگ گردان
ز یك رنگی برآور روشناییدو عالم را بهم ده آشنایی
چو شمعی، خویشتن سوزی بیاموزتو میسوز و جهانی می برافروز
چو هستت قدرت پاكیزه گوییكه هم یك رنگ، هم دوشیزه گویی
ز هر علمی كه باید بهره داریبمیدان سخن دل زهره داری
ز تو گر ذكر ماند در زمانهعوض باشد ز عمر جاودانه
چه بهتر مرد را از یادگاریكه بعد از وی بماند روزگاری
كنون از سر بگستر داستانیكه دربند تواند این دم جهانی
چنین گفت آنكه از ابر معانیمسلّم آمدش گوهر فشانی
كه چون هرمز نهاد آن مكر آغازكه تا گل را ستاند از پری باز
چهل روز از سپاهانی امان خواستامان دادش چنان كش دل چنان خواست
ولی شاه سپاهان آن چهل روزچهل ساله كشید از دست دل، سوز
نبودش صبر تا خود كی درآیدكه آن چل روز بی پایان سرآید
فرو شد از هم و بگداخت از سوزچله میداشت گفتی آن چهل روز
نه روزی دل بر آسودی بسوزشنه یك شب خواب بودی تا بروزش
نیابد چشم عاشق خواب هرگزكه نبود چشم او بی آب هرگز
همه اندیشه آن بودش شب و روزكه تا چل روز آید آن دل افروز
چو باز آید رهی گیرم ز سربازز پایش موزه اندازم بدر باز
بنگذارم دمی از خویش دورشكنم از هركه پیش آید نفورش
بمیزانش كشم وانگه بدرخواستخوشی در پردۀ خود بینمش راست
حسابی میگرفت آن شاه غافلكه نبود آن حساب از هیچ عاقل
بدو عقلش بگفت از خام كاریكه شاها خط دوكش گر عقل داری
بآخر چون بآخر شد چهل روزنشد آگه ز هرمز شاه دلسوز
نشست آن شه پگاه از خون برش تركه تا هرمز كی آید از درش در
بسی بنشست و بس برخاست آن شاهنیامد هیچكس پیدا ازان راه
بدل میگفت امروزی كنم صبركه تا فردا براید ماهم ازابر
بیاید پیش من هرمز پگاهیز گلرخ پس رو خود كرده ماهی
بدین امّید روز آورد با شبولی تا روز آن شب كرد یارب
همه شب جای خوابش خون گرفتهزمین از اشك او جیحون گرفته
دُرش در چشم ازان وسواس میگشتمژه در چشم او الماس میگشت
چو دُر از چشم او پیدا همی شدكنار او ز دُر دریا همی شد
گهی از روی گلرخ یاد میكردگهی از شوق او فریاد میكرد
گهی چون مرغ بی آرام میشدگهی از تخت زر بر بام میشد
گهی از در چو باد صبح میجستگهی دل در كلید صبح میبست
گهی گفت ای حكيم ناوفادارچو شد چل روز چون نایی پدیدار
مكر او نیز بر دست پری ماندپری بردش، ازان از من بری ماند
چو شمعی شب بروز آورد از سوزولی زان شب بتر بودش دگر روز
چو دراز برج گردون باز كردندكواكب خانه​ها را ساز كردند
همه یكسر بدان در، دردویدندازان چون صبح بدمد ناپدیدند
چو قرص تیغ زن بگشاد بازوچو پرآتش تنوری، در ترازو
بجوشید ازتنور آتشین خوشجهان شد جمله پر طوفان آتش
چو طاوس مرصّع بال گردونعلم زد با هزاران جلوه بیرون
یكی را شه بر هرمز فرستادكه ای استاد بگذشت آن بر استاد
بگو كز چیست این چندین مقامتبیا چون گشت چل روزی تمامت
مرا خود دل ز غم زیر و زبر شدكه تا این چل شبانروزم بسرشد
قدم در نه، رها كن از سخن دستچو زلف گلرخ این چل را مكن شست
شبانروزی دگر كاری ندارممگر بنشسته روز و شب شمارم
نهادی از پی این عهد گردنكنون هم سر مپیچ ازوعده كردن
اگر بنشسته​یی و گر بپاییز پا منشین چنان كاین دم بیایی
اگر گل را گرفتی پیشم آریمرا دلخوش كنی با خویشم آری
چو آن مرد این سخن بشنید از شاهبزخم پای گرد انگیخت از راه
چوتیری كاورد قصد نشانهشد آن پرتك سوی هرمز روانه
چونزدیك در هرمز رسید اودر هرمز چو آهن بسته دید او
بنرمی حلقه برسندان در زدچو كس پاسخ ندادش سخت تر زد
بصد در، در بزد آن در زن خواردرش نگشاد و لرزان گشت دیوار
زمانی در زدن را باز میدادزمانی از برون آواز میداد
چو دادی از برون بسیار آوازصدادادی جوابش از درون باز
یكی همسایۀ بی سایه ناگاهبرون آمد چو خورشیدی ز خرگاه
بگفتش در مزن ای در زن سردمكوب ای آهنین دل آهن سرد
كه چل روزست تا هرمز بشبگیراز اینجا شد برون چون از كمان تیر
سه زن را با دو تن دیگر ببردستمگر ایوان بدیگر كس سپردست
چو پاسخ یافت از زن مرد در زنبجست از جای چون ارزن زدرزن
چوباد از رهگذر حالی گذر كردبرشه رفت و زان حالش خبر كرد
شه از گفتار مرد از جای برجستچو شیری مست میزد دست بر دست
گهی لب را بدندان پاره میكردگهی جان را بمردی چاره میكرد
گهی ز اندیشه در سودا فتادیگهی در دست صد غوغافتادی
گهی در تاب شد چون شیر از تفگهی چون شیر میریخت از لبش كف
رگش رادیده میبرّید بی نیشدلش از غصه می​غرّید بیخویش
برآمد آه خون آلود از شاهكه دانست آنكه هرمز بردش از راه
زبان بگشاد كاحسنت ای سگ شومنكوكاری بكرد این بدرگ روم
چو بد كردم، بدم افتاد از خویشكسی كو، بد كند بد آیدش پیش
یقین دانم كه این فكری نه خردستكه این زن را چنین از راه بردست
ندانم تا چسان تزویر آمیختكه گل با او چو می با شیر آمیخت
ندانم تا چه زرق و جادویی كردكه گل با من چنین كدبانویی كرد
ندانم تا چه دم داد آهنم راكه گل برداشت چون بادی قدم را
كلوخ امرود كرد آن سگ بدستانكلوخ آمدمگر برنارپستان
دلش را زو كلوخی بود در راهكه آبی بركلوخش ریخت ناگاه
مگر سنگیش ازو در كفش افتادكه شد همچون كلوخی كفشش از یاد
مگر كفشش ازو در اندرون گشتبمن بگذاشت كفش ازدر برون جست
چنان بی كفش رفت آن شوم زادهكه مرد كفش دردامن پیاده
مگر هرمز چو مرد كشفگر شدكه گل را پاره بردوخت و بدر شد
مرا زین كفشگر رویی بنفشستكه كافر نعمت و كافر درفشست
اگر خوردی ز كفش من قفا اوبزیر كفش منشاندی مرا او
زن ناپارسا درخورد تیغستاگر روزی خورد روزی دریغست
سگ از بیگانه با فریاد گرددز روی آشنا دلشاد گردد
سگ از وی به كه سگ همخانه​یی رابنگذارد شود بیگانه​یی را
دریغا كان سگ از دامم برون جستوزو آتش ز اندامم برون جست
دریغا گر مرا بودی خبر زودولیكن چون كنم دیرم خبر بود
كرا افتاد هرگز در جهان اینزهی كار جهان، كار جهان بین
گرامی داشتم آن شوم زن رابپروردم بلای خویشتن را
سخن جز بر مذاق او نگفتمبسالی در فراق او نخفتم
چوجانی برگزیدم از جهانشپس آنگه خواندمی آرام جانش
شبی گر دست من بروی رسیدیبده روز آتش اندر نی دمیدی
بتندی پیرهن را چاك كردیبكندی موی و بر سر خاك كردی
برآوردی فغان از دل بزاریمرا از در برون راندی بخواری
وگر استادمی از دور بر راهچو چشم او در افتادی بدرگاه
دو چشم از چشم من برهم نهادیچنین این خسته را مرهم نهادی
بپوشیدی بپرده روی از منگریزان گشتی از هر سوی از من
ز زنگی، طفل چون آرد هراسیز من او بیش آوردی قیاسی
چه گر شاهی بقال و قیل بودمبچشم گل چو عزرائیل بودم
چنان ترسیدی از من آن جفا كیشكه من زومی بترسیدم ازو بیش
اگر دیدی مرا درجای خالیبگردانیدی از من روی حالی
نه گوهر خواستی نه جامه وزرنه آرایش نه مشّاطه نه زیور
ز شادی منش اندوه بودیز مهرم بر دلش صد كوه بودی
اگر روی مرا در آب دیدیبشب هندوستان درخواب دیدی
ز خود صد دستبردم برشمردیبنرد حیله صد دستم ببردی
مگر گفتم ز روی شرمگینیندارد آرزوی همنشینی
مگر گفتم كه از بس پارساییهمه ننگ آیدش از پادشایی
مگر گفتم ز بیماری چنانستكه گر با من بود، او رازیانست
چه دانستم كه ن شوم زبونگیردرون پرده خواهد شد برونگیر
مرا گوید سوی باغم كسی كنچوباز آیم تماشاها بسی كن
نبودش هیچ دامنگیر با منازان درچید ازین سرگشته دامن
دریغا گر كسم آگاه كردیسپه درحال عزم راه كردی
نمی​گردد كمم یكدم ز دل سوزچه سازم چون كنم بگذشت چل روز
چه سگ بود آنكه گل را برده از راهنترسید و نه اندیشید از شاه
حكیمی و پزشكی كرد تلبیسكه تا از راه برد او را چو ابلیس
ولیك آن مرد را این دست ازان بودكه بس نیكو و بس شیرین زبان بود
چو بس پاكیزه بود آن مرد داناشد از پاكیزگی بر گل توانا
درین معنی مرا اوّل گنه بودكه او در شهر همچون خاك ره بود
رسانیدم ز خاكش سر بگردونمكافاتم چنین كرد آن سگ دون
چو پای از جای شد بر پی چه پویمكه یار از دست دادم می چه جویم
شد القصّه ازین غصّه شب و روزچو شمعی اشك می​بارید در سوز
بشب در یك زمان خوابش نبودیبجز خون بر جگر آبش نبودی
چونی زاتش دلش در سینه میسوختز بی مهری گل در كینه میسوخت
بران بنشست آخر شاه خونخواركه تا از پرده چون آید برون كار
درون پرده زان دل بیقرارستكه كار پرده بیرون از شمارست
كنون با حال خسرو شاه آییمسپاهان رفت با این راه آییم