قرآن کریمبه زبان فارسی

رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان

خسرونامه — فریدالدین عطار نیشابوری
برامد نالۀ كوس از در شاهبجوش آمد چو دریا كشور شاه
ز عالم، بانگ زرّین نای برخاستز بانگ نای،‌دل از جای برخاست
جهان در زیر گرد ره نهان شدهمه خاك زمین بر آسمان شد
بدین كردار، تاج پادشاهانسپه میراند تا دشت سپاهان
چو از رومی سپاهانی خبر یافتسپاهی گرد كرد و كار دریافت
ببالا،‌گرد دو لشكر چنان بودكه گویی نردبان آسمان بود
برامد از بیابان نالۀ كوستو گفتی كوس میزد بر زمین، بوس
ز آواز درای و بانگ شیپورتو گفتی در قیامت میدمد صور
سحرگاه از میان گرد لشكردُرفشان شد درفش شاه قیصر
ز عكس خود، همه سرهای نیزهشده مانندۀ خورشید ریزه
ز عكس جوش و بانگ تبیرهشده تفّیده مغز و چشم خیره
نماز دیگری خورشید شاهانفرود آمد بصحرای سپاهان
برون تافت از كنار جنگ جایشچو خورشیدی مه پرده سرایش
چو تاج چرخ سوی باختر شدعروس آسمان پیرایه درشد
جهان شد زیر خیمه ناپدیدارزمین چون آسمان شد خیمه كردار
شب تیره درین پیروزه خرگاهسیاهی بود، زرّین گویش از ماه
مگر بر تخت نرد چرخ، پروینبگردانید چندان مهره زرّین
شبی تاریك بر راه مجرّهشده خورشید روشن ذرّه ذرّه
شفق را جامۀ خونی كشیدهزدبران شكل مامونی كشیده
گرفته تختۀ افلاك جدولنشسته شب كه اقلیدس كند حل
ز آب زر، ذوابه بر كشیدهچو دیبای كبود زر كشیده
نیاسودند آن شب جمله در دشتكه تا چتر از سر افلاك بر گشت
چو خورشید از دم كژدم برامدز عالم بانگ رویین خم برامد
چو گیتی گشت چون دریای سیمابدو لشكر سر برآوردند از خواب
كشیدند آن دلیران صف ز هر سوباستادند هر یك روی در رو
خروش نای چون صور سرافیلبگردون شد ز پشت كوهۀ پیل
سواران آهنین دل كوه رفتارز سر تا پای در آهن گرفتار
دوباره صد هزار از پای تا فرقچو ماهی جمله در جوشن شده غرق
نخستین، پیش میدان شد پیادهقدم غرقه در آهن تا چكاده
بیك ره تیر بگشادند برهمبیك ساعت درافتادند بر هم
جهان پنهان شد از گرد سوارانهوا تاریك گشت ازتیر باران
چنان گردی پدیدار آمد از راهكه شد چون گنبد گل، گنبد ماه
بزیر گرد، مهر و ماه گم شدسپهر راه بین را راه گم شد
ز پیكان عالمی پر ژاله كردندزمین از خون مردم لاله كردند
هرانكس را كزان یك ژاله بگرفتجهان از خون آنكس لاله بگرفت
فلك از عكس چون دریای خون شدزمین از پای اسبان چون ستون شد
معلّق گر نبودی طاس گردونشدی تاسر چو طشت خاك پرخون
روان شد سیل خون فرسنگ فرسنگمیان خون سر مردان چو خرچنگ
برامد جوی خون از اوج گردونچو بحر خون همی زد موج، گردون
ز كشته كوه شد یكسوی كشورز خون دریا شد آن یكسوی دیگر
ز گرما، مركبان بی تن ببودندبجای كفك، خون افگن ببودند
چو تیغ از خون دشمن ریخت بارانقلم شد تیغ در دست سواران
ز خون، شنگرف گفتی میسرشتندهمه شنگرف، اسبان می​نوشتند
چنان برخاست ازعالم قیامتكه دیو آنجا گرفت از بیم اقامت
قیامت بود، امّا خلق زندهبسی مرده بسی هرسو فگنده
ز خون خصم روی هفت اقلیمگرفته جوی خون چون روی تقویم
همه كار زمین خونخوارگی بودفلك از دور، خود نظّارگی بود
چو طاس آتش ازگردون در افتادگهر از طشت گردون باسرافتاد
چو شد در قیروان خورشید غرقاببرون ریخت از مسام چرخ سیماب
گروهی كشته را از هم گشادندگروهی خسته را مرهم نهادند
چو پر بگشاد مرغ صبحگاهیمه روشن معلّق شد بماهی
بماهی همچو یونس صید شد ماهبرآمد یوسف خورشید ازچاه
گهی بر خاك و گه بر میغ میزدسپر بود و دو دستی تیغ میزد
سرافرازان دگر ره،‌صف كشیدنددو رویه صور در گیتی دمیدند
بپیش صف درآمد خسرو از پسكشید از خون بپای اسب اطلس
چو رعدی گشت، حالی یك فغان زدكه گویی این جهان بر آن جهان زد
گهی تاخت اسپ بر بالا و پستیگهی زد تیغ پیش و پس دو دستی
تو گفتی داشت آنجا میغ در تیغكه خون میریخت و میزد تیغ در میغ
اجل با تیغ او همسر همی رفتقضا همچون قلم بر سر همی رفت
چو برقی تیغ او میرفت و میریختبیك ضربت بسی سر از سران ریخت
چو لاله بود سر تا پای در خونكه میآمد ز كوهی كشته بیرون
ز لشكرگاه میشد نعره بر ماهز بسم اللّه وز الحمدللّه
جهان ازشعلۀ خورشید پرتفچو آتش گشته هر شمشیر در كف
زمین گل شد ز خون سرفرازانفرو ماندند بر جا اسپ تازان
زمین را خون چنان غرقاب میكردكه ماهی زمین اشناب میكرد
بآخر، بر سپهدار از سپاهانشكستی آمد از خورشید شاهان
چو در گردید این زرّین سطرلابازین نه تختۀ پاشیده سیماب
ز دست شب گریزان در افق شدمه از مشرق برین نیلی تتق شد
جهانی شد فلك پر دُرّ شهوارگرفت آفاق عالم میغ هموار
شبی همچون سیاهی بصر شدز گور كافران تاریكتر شد
شبی در چادر قیری نهفتهچو زیر چشم بندی،‌چشم خفته
طلایه بی خبر در خواب ماندهز غفلت بر ره سیلاب مانده
یكی نیكو مثل زد پیر استادكه خواب مرد سلطان هست بیداد
در آن تاریك شب خسرو برون شدشبیخون كرد و دشمن سر نگون شد
بگرد لشكر دشمن درامدجهان بر لشكر دشمن سرامد
سپاه از خواب درجستند ناگاهیكی زیشان نه لشگر دیدنه شاه
بهم گفتند هنگام گریزستكه شب چون هندوی انگشت تیزست
درافگند اسپ بر شه، خسرو نونبودش خانه، مانش كرد خسرو
درامد گرد شه پیل و پیادهز اسپ خویش رخ بر شه نهاده
چه گویم قصّه، وقت صبحگاهانبزاری كشته شد شاه سپاهان
شبی نابوده خوش در زندگانیشبش خوش كرده نوروز جوانی
جهانا تا كی از تو بس كه كشتینگشتی سیرچندین كس كه كشتی
چو میداری كهن افتاده​یی راچراپس میبری نوزاده​یی را
زهی مرگ پیاپی این چه كارستكه در هر دم نه مرگی صد هزارست
اگر نه مرگ مردم عام بودیزهی حسرت كه در ایام بودی
تو چون شمعی درین زندان همی باشمیان سوختن خندان همی باش
نیی تنها بنه تن، چند از اندوهكه تن را خوش بود مرگی بانبوه
كسی كو مُرد اگر تو پیش بینیبراندیشی و مرگ خویش بینی
چرا بر مردگان بسیار گرییكه می​باید كه برخود زار گریی
چو داری مرده​یی افتاده در پیشتویی آن مرده، بگری زار بر خویش
رهی دورست امّا بعد مرگتازینجا برد باید زاد و برگت
اگردر دست و گردرمان، از اینجاستكه زاد راه بی پایان ازینجاست
تو خود زینجا سر رفتن نداریكه جز خوردن و یا خفتن نداری
چو تو از زخم خاری خسته گردیچه سازی گر بدوزخ بسته گردی
چو ازخاری توانی شد دژم تومكن بر هیچ گلبرگی ستم تو
اگر شاه سپاهان بد نكردیبهر یك تیغ، زخمی صد نخوردی
بخوزستان چو چندانی جفا كردز قیصر در سپاهان آن قفا خورد
چو پیدا گشت تاج شاه انجمز زیر هودج چرخ چهارم
فرو شد شه با سپاهان چو جمشیدمنوّر كرد عالم را چو خورشید
در گنج گهر بر خویش بگشادببخشش هر دو دست از پیش بگشاد
بزرگان را بخلعت نامور كردهمه كار سپاهان معتبر كرد
ولی پیوسته خسرو در تعب بودكه از هر گلشن آنجا گل طلب بود
بسی زان بت خبر جست و نمییافتبهر دم بیشتر جست و نمییافت
بشه گفتند گشت آن ماه غرقابازو یا ماهی آگاهست یا آب
نشد یك ذرّه از گل شاه نومیدكه عاشق زنده ز امّیدست جاوید
دلش خالی نشد از مهر آن ماهخیالش بست نقش چهر آن ماه
بسی بگریست و چون دیوانه​یی شدز شرم مردمان در خانه​یی شد
زبان بگشاد چون بلبل بگفتاركه ای گل كردیم در خون گرفتار
چو مور از خانه بیرون اوفتادمچو مویی درجهان افگند بادم
تویی یار، از تو یاری می​نبینمتن خویش از نزاری می​نبینم
كجا رفتی كه من بیتو چنانمكه چون دریای آتش گشت جانم
ز چشمم خون گشادی و برفتیمرا در خون نهادی و برفتی
چنان زخمی بجان من رسیدستكه خوناب از مسام من چكیدست
ز بیخوابی چنان شد كار بر منكه دشمن می​بگرید زار بر من
همه شب خون دل از چشم بارمخیالت را چگونه چشم دارم
هران رازی كه در دل داشتم منز خون بر روی خود بنگاشتم من
بیا و یك نظر بر رویم اندازز روی من فرو خوان این همه راز
چو آخر از دلش آن سوز برخاستبدیدار جهان افروز برخاست
چو شیدایی دران ایوان همی گشتبیك یك خانه سرگردان همی گشت
درون خانه​یی یك تخت زر دیدبرو سر گشته​یی بی پا و سر دید
تنی چون شوشۀ زر از نزاریفرو مانده بصد سختی و زاری
ز جان سیر آمده ازناتوانیشده گلگونۀ او زعفرانی
چو یافت از چهرۀ او شاه بهرهجهان افروز بود آن ماه چهره
دل خسرو بدرد آمد ز دردشبرامد همچو زر از روی زردش
بدان رنجور گفت ای ماه چونیكه داری همچو گردون سرنگونی
چنین زار و نزار آخر چراییمگر بیماری از درد جدایی
مگر در علت عشقی گرفتاركه نتوان داد شرح آن بگفتار
جهان افروز او را آشنا یافتبنو، گفتی كه جانی از خدا یافت
نظر بگشاد و در خسرو نگه كردز دیده اشك خونین سر بره كرد
چنان بر چشمش از خون بسته شد راهكه نتوانست دیدن چهرۀ‌شاه
همه بیناییش از خون فرو بستوزان خون راه بر گردون فرو بست
بسی بگریست خسرو بر سر اوز نرگس كرد پرخون بستر او
میان اشك ازو آغشته تر شدبپای افتاد وزو سرگشته تر شد
جهان افروز چون با خویش آمدز سر در اشك چشمش پیش آمد
رخش چون ماه جان افزای میدیدخطش بر مه جهان آرای میدید
خطی همچون زمّرد گرد ماهیهزاران حلقه در زلف سیاهی
رخش چون دید، با دل درمری مانداز آن رخ همچو شاهی در غری ماند
دران دم می​نیندیشید از كسنگاهی می نكرد از پیش و از پس
كسی درد فراق یار بردهبسی در هجر او تیمار خورده
كجا اندیشد ازتیر ملامتكه دید از عشق ورزیدن سلامت؟
ز بی صبری برفت ازدل قرارشبدست آورد زلف مشگبارش
چو زلف یار خود در دست میدیدهمه خلق جهان را مست میدید
نهادش روی بر روی و بیكبارنه عقلش ماند و نه جان سبكبار
چنان از اشتیاقش جان همی سوختكه جان خویش بر جانان همی دوخت
چو لختی بیخودی كرد آن دل افروزبخسرو گفت كای شمع جهان سوز
مرا در جوی بیتو آب خونستترا در جوی بی من آب چونست
مرا زین درد كی خواهی رهانیدبكام خویش كی خواهی رسانید
ببین تا چون رگ جانم گشادیچگونه داغ بر جانم نهادی
بصد محنت گرفتارم تو كردیچو مویت سرنگونسارم تو كردی
منم جانی وفایت را بسر بردلی پرخون و چشمی تا بسر بر
زرنگ و بوی عالم چشم بستهببوی آشتی رنگی نشسته
چو كوزه دست بر سر پای در گلچو كاسه سوز و گرمی كرده حاصل
بدل بردن، برم چندان نشستیكه دل بربودی و در جان نشستی
مكن بر جان ودل چندین كمینمبترس آخر ز آه آتشینم
طبیبم بوده​یی درمان من كنببین دردم دوای جان من كن
چو هردم یاد آید از پزشكمبپهلو می بگرداند سرشكم
دو چشمم تیره​ بی آن ماهپاره​ستچگونه تیره شد چون پر ستاره​ست
چو چشم تیره كرد آن ماهپارهاز آن بیرون شد از چشمم ستاره
چو شمعم ازتف آن شهد شیریننداد این خسته دل راموم مومین
چنان مشغول جان افزای خویشمكه نیست از عشق او پروای خویشم
اگر درمان نخواهد كرد یارمز عشقش كشته​یی انگار زارم
بگفت القصّه از هر گونه یابیتوقع بودش از خسرو جوابی
شه اوّل گفت ای سرو سمن بویمرا از قصّۀ گلرخ خبرگوی
خبرده تا درین ایوانست یا نهكجاست این جایگه پنهانست یا نه
بسی سوگند خورد آن ماهپارهكه گل شد غرقه چون در آبساده
كسی را در جهان از وی خبر نیستمرا زین بیش آگاهی دگر نیست
چو خسرو این خبر بشنید دانستكه هرچ آن ماه میگوید چنانست
دگر ره در میان آتش افتاددل او در غم آن دلكش افتاد
دگر ره گفتاز سر كارم افتادز گل در راه چندین خارم افتاد
بدل گفتم رخ دمساز بینمگلم را در سپاهان باز بینم
بكام خویشتن نابوده روزیشبم خوش كرد وصل دلفروزی
چو گلرویم شود الحق پدیدارشود كار مرا رونق پدیدار
كز اوّل رونقی بگرفت حالمگرفت آخر ولی از جان ملالم
مرا تا سر نیاید زندگانیز گل گویم، ز گل جویم نشانی
چوبی جان یك نفس نتوان نشستندگر ناید ز من بی جان نشستن
چو در دل شد، ز دل بر در نیایدبتركش گویم از دل برنیاید
لبش چون بازم آورد از لب گورنپیچم از پی او یك پی مور
دل من میدهد گویی گواهیكه دارد حال آن دلبر تباهی
بجویم تا بیابم زو نشانیكه جانی بهتر ارزد از جهانی
بدست آرد بجهدش زود هرمزجز این خود كی تواند بود هرگز
نیاسایم بعالم در زمانیكه تازان بی نشان یابم نشانی
چو در دریا نهان شد درّ جانمچو دریا گشت چشم دُر فشانم
كنون دریا نشینی كاردارمكه درّم را ز دریا باز آرم
چو دریا دارد از گل چشم هرمزز دریا برنگیرد چشم هرگز
چو در دریا بود آغشته یارمچو دریا خویش را سرگشته دارم
ز دریا باز باید جستن او رادل از دریا نباید شستن او را
بسوزم ماهی دریا بآهیبرآرم گرد از دریا بماهی
چو درّی بالب دریاش آرماگر در سنگ شد پیداش آرم
من از دریا كنون یك چشم زد رابخشگی بازآرم درّ خود را
كنون خواهم ره دریا گرفتنكم هامونی و صحرا گرفتن
شوم گل را ازین دریا طلبگارو یا چون گل شوم من هم گرفتار
كرا بر گویم این كارم كه افتاددلم برخاست زین بارم كه افتاد
كجایی ای گل پنهان بماندهز چشمم رفته و در جان بمانده
شدی چون مردمك در هفت پردهبیا از مردمی هر هفت كرده
مرا هر بی خبر گوید ببرهاننگردد آفتاب از آب پنهان
ازان در آب شد گم آفتابمكه بود او مردم چشم پر آبم
جهان بر چشم من تاریك ازان شدكه از من مردم چشمم نهان شد
چو بشنود آن جهان افروز شیداهمه صحرا ز اشكش گشت دریا
بخسرو گفت كای دیرینه یارمچو میبینی كه شد دریا كنارم
اگر راز دلم پیدا كنم منجهان از خون دل دریاكنم من
درین دریا مرا تنها بمگذاردلم را در چنین سودا بمگذار
تویی در چشم من هم مهر و هم ماهمنم در دشت و دریا با تو همراه
بهرجایی كه خواهی شد پس و پیشمكن از بهراللّه دورم از خویش
بترس از آه همچون آتش منمرا برهان ز عیش ناخوش من
ترا سهلست این تدبیر آخرترا دارم مرا بپذیر آخر
بدیداری قناعت كردم از توتو میدانی كه چون خون خوردم از تو
اگر از من جداگردی ازین غمدمار ازمن برآید اندرین دم
منم در آتش عشق و جوانیتو دانی گر بخوانی گر برانی
اگر گویی بخون برخیزمت منمیان خاك ره خون ریزمت من
بتیغ عشق گر خونم بریزیچه برخیزد ز خونم چند خیزی
عنایت كن عنان را باز بركشو یا در پایم آور دست دركش
مده رنگم كه دل صد باره مُردیاگر بوی وصال تونبردی
ندانم كرد، اگرچه غیرتم كشتبسوی چادر وصل تو انگشت
چو شد ز اندازه سوز اشك آن ماهبدیدار خودش شد میزبان شاه
كه تا بااو گذارد روزگاریولی نبود ز وجهی نیز كاری