شرح خطبة البيان
حضرت علي ابي ابيطالب عليه السلام
شارح
محمد بن محمود دهدار شيرازي
دیباچه کتاب
الحمدلله الّذی خلق الانسان، علّمه البيان، المنّان ذی الاحسان،الذی هوکلّ يوم فی شأن، فسبحان من لا يشغله شأن ان شأن، و صلواته و سلامه علی متّحد عوالم الامکان، حقيقة حقايق الاعيان، محمّد المصطفی الهاشمی من آل عدنان، و علی آله و اهل بيته الطّيبين الطاهرين، الذينهم خلاصة الامکان و الأکوان، و علی صحبه المخصوصين من الله تعالی بالرّضوان، الممتازين من البرية بصحبة حبيب الرّحمن- صلّی الله عليه و عليهم- مااستدام الدّوام و استدار الزمان.
و بعد چنین گوید پیکر گفتار و صورت دیوار محمّد بن محمود الملقّب به « دهدار»- غفرالله تعالی لهما-: که چون دهقان ازل تخم محبّت اهل بیت رسول- صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين- و شیعیان حقیقی ایشان که اکابر صوفیه اند- قدست اسرارهم- در زمین فطرت و مزرعۀ جبلتم ریخته و ساقی لایزل، شراب طهور موالات اولاد بتول- سلام الله عليهم اجمعين- را با شیرۀ جانم آمیخته و ایمان طاهر از لوث تعصّبات بار آورده و کیفیت ممزوج به اعتدال صافی از تکلّفات دِماغ دین مرا کَرم داشته، پس همیشه در تتبّع کلام تابع و متبوع از مکتوب و مسموع می باشد. و در ادراک معانی الفاظ از آن دست، که به کفّتین نقل و عقل، و شاهین حکم شرع توان سنجید می کوشد و گاهی از تار و پود گریز و تقریر پلاسی یافته، بر تن دریافته اهل خویش می پوشد، تا در یوزه دعائی از ابواب ارباب دل و اصحاب دیده نماید. از جمله توفیقات الهی و مواهب عینی که شامل نقد وقت این ناقص معیار هنرآمد، شرف مطالعه «خطبة البیان» بود که مستند احوال سردفتران دواوین کمال است. و این خطبه از جمله آن خطب است که در حین جذبات قدسیه و نفحات الهیه و غلبه نور الوهیت، بر بقعه بشریت از جان عالم و عالم جان، منظور علم و مشهود عیان، صورت سرّ وجود و منطبع مرآت نمود، سرّ الانبیاء و حقیقة الاولیاء، مطلوب کل طالب، امیر المؤمنین علی بن ابیطالب- علی نبينا و عليه و علی جميع الآل و الاصحاب من الله الصلوة و السلام الی يوم الحساب- به عالم تلفّظ درآمده و شأن ورودش آنستکه گاهی بر منبر از احوال سابق و لاحق و از کیفیات وجود اشیاء، وقایع و ملاحم بیان می فرمود و در آن اثناء سائلی به طریق امتحان سؤال می کرده که یا علی این بیان را از کجا می نمائی. چنانچه در خطبه سلونی دعلِب (دَعبِل) یمانی پرسیده که «هَلْ رَأَيتَ رَبَّکَ» و در خطبه ملاحم، سویدبن غفله نوفل هلالی گفته که تو اینها را حاضری و دانسته می گوئی یا مثل این، پس آن حضرت عبارت مشهوره مذکوره در خطبه ای که «انا سرّ الاسرار، انَا شجرة الانوار» و آنچه در این خطبه است در جواب سوید فرموده و سرّ وقوع این حال و حکمت در صدور این مقال آنستکه عقل غیر مشتق از عقال شطحیات ارباب حال را که رشاشۀ این نورند از جمله محال نشمرد و اهل کمال را سندی باشد، و الله اعلم.
پس چون این معدوم الالهیه از مطالعۀ آن بقدر حوصله قابلیت خود بهره ور شد خواست که به موجب کریمه «اَلمُؤمِنوُن اِخوَةٌ» برادران ایمانی را اطلاعی بر تأویل آن کلام حقیقت نظام بوجهی از وجوه که سهل المأخذ باشد حاصل آید پس به زبان پارسی از فائده آن اعمّ بوده التزام نمود که تحریر بعضی از مدرکات خویش نماید تا به حسّ سماع و نیت انتفاع طالبان حق را از این تاویل فائده جزیل رسد و بعد از جزم عزم و عقد نیت ناگاه صورت کمال معنی و معنی کمال صورت مجتمع استعداد نوعی هندسه عالم جمعی مرهم اصحاب درد نوع منحصر در فردالمخوف به عواطف الرحمن خان خانان- ايدالله تعالی بجوده و جنوده- بصورت مثال در بزم خیال نزول اجلال نمود و به زبان حال گره از رشته مقال گشود و چنین فرمود: که آن گوهر یتیم را نسبت ما، در سلک تحریر باید کشید که پاس حقوق مقتضی آنستکه در فائده دعائی که تو آنرا از مشفقان بر لوح توقّع می نگاری ما را شریک داری که از این معنی ترا صورت نفعی خاص در آینه حصول اختصاص انطباع می یابد، پس بر امتثال اشارت بطرع و رغبت اقدام نمود و این ارقام را «خلاصة الترجمان فی تأویل خطبة البیان» نام نهاد- و منه الهدایه و الرشاد- امید که حقّ سبحانه و تعالی از فیض صاحب خطبه همانگرا عموماً و اشارت نماید را خصوصاً بهره ور دارد بر این قلیل البضاعه، عدیم الاستطاعه، پاسبان فیض و حفظ خویش بگمارد بمنّه وجوده، و پیش از شروع، تمهیدی و مقدمه ای مذکور می شود و بعد از انجام، قصیده ای که به شکرانه این نعمت در مدح خطیب منبر سلونی و متعرّف حقائق شونی، سیاه قلزم لاهوت، سیاح عالم جبروت، صیاد طیور ملکوت، سلطان ملک ناسوت- علیه یلام الله الحی الّذی لا یموت- بنظم آورده ثبت می گردد.
و به الحول و القوّه و الحمدلله علی انعامه و صلّی الله علی نبينا و خلفائه.
تمهید
بر واقفان اسرار و ناقدان آیات و اخبار معین و مبرهن است که کلامی که افادۀ معنی کند که از آن اشتراک حکمی میانه واجب و ممکن لازم نیاید که آن حکم مناسب قدس الوهیت بود آن کلام را محکم می گویند. و اگر مفادّ کلام مستلزم اشتراک حکمی غیر مناسب تنزیه و تقدیس بود آن کلام را متشابه خوانند. اگر از قرآن یا حدیث باشد شطح نامند، اگر از قول اکابر باشد در وقت غلبه حال و سقوط بشریت بشرط آنکه بزرگی که قائل آن قول است صاحب تزکیۀ اوصاف و اخلاق و ضابط احکام و حدود شرع باشد و در باقی احوال به سر حدّ قتال نفس رسیده باشد و شربی تمام از جام مدام حبّ نوافل و بهره از حبّ فرایض او را روزی شده باشد، وجه تسمیه این کلام به متشابه آن است که عقل تکذیب قائلش نمی توان نمود و حکم بر مفهوم ظاهرش بطریق صدق مخالف قواعد شرعی می باید و راه ادراک باطنش بر او به سبب عدم رسوخ در علم بسته است چه آن مخصوص به صاحبان طریقت و واقفان اسرار حقیقت است و نفی باطن کلام کُفر است، زیراکه در حدیث نبوی صَلَّی اللهُ عَلَيهِ و آله هفت بطن قرآن را ثبوت رسیده پس ادراک و حکم آن کلام بر عقل مشتبه ماند و منع تأویل نمی تواند کرد چه علم تأویل از قرآن و حدیث مثبت و مضبوط است. پس آن کلام چون بظاهر صرف تشابه باکلام مشبّهه و مجسّمه و زنادقه دارد و بتأویل حقیقت آن تشابه باکلام شرع می یابد آنرا متشابه گفته اند، و اگر صاحب تأویل بر آن صفت است که در قرآن هست که (اِبتِغآءَ الفِتنَةِ) تأویل می کند و کجی و زیغ در دل دارد زندیق یا کافر است، بحسب قصد و تأویل اگر از روی رسوخ در علم یا اقتباس از مشکوة اهل تحقیق و عرفان می کند پس با آن حال اگر نیت حسنه با آن عمل باشد شریک بهره اهل انتفاع و بهره را ز فیض قائل کلام می شود. اکنون امثال این متشابهات اگر از جماعت اهل بیت- عليهم السلام من الملک العلام- روی یابد یا از کبار صحابه عظام – رضوان الله تعالی عليهم اجمعين- آنرا بنام شطح خواندن ترک ادبست و البته متشابه از آن تعبیر باید نمود و نسبت عموم و خصوص مطلق میانه مفهوم متشابه و شطح مرعی باید داشت که بر همه متشابه اطلاق شطح نکند، و اگر همه شطح را متشابه خوانند تواند بود. اکنون به اتّفاق جمیع علما محقّق و محدّثین مدقّق و اصحاب طریقت قاطبةً (ره) حضرت امام المتّقین و رئیس العارفین و مقتدی الصدّیقین و یعسوب الدّین اخو رسول الله صَلَّی اللهُ عَلَيهِ و آله ابوتراب علی بن ابی طالب عَلَيهِ السَّلام را در حقایق و معارف الهی و حلّ معضلات طریقت و کشف اسرار حقیقت کلام عالی بسیار است که از سوابق و لواحق صدور مثل این امتناع داشته و دارد و در تعریف کلام عرفان انجام توحید نظام آن امام الانام- عليه الصّلوة و السّلام- اکابرکرام فرموده اند که : (فوق کلام خلق و دون کلام خالق) زیرا که مقتبس از انوار محمّدی صَلَّی اللهُ عَلَيهِ و آله است کما قال- عَلَيهِ السَّلام-: (سلونی عمّا دون العرش فانّ ما بین الجوانح علماً جمّاً هذا اللعاب رسول الله -صَلَّی اللهُ عَلَيهِ و آله- فی فمّی هذا ماذقنی رسول الله صَلَّی اللهُ عَلَيهِ و آله ذقاّذقّا فوالّذی نفسی بیده او أذن للتّوریة و الانجیل ان یتکلّما لوضعت وسادة فاجزت بما فیهما فصدّقانی علی ذلک) . و از جمله متشابهات که در هنگام استتار بشریت و غلبه ظهور جذبات الوهیت از آن مهندس کارخانه لاهوتی و مقدّرات احکام جبروتی- عَلَيهِ السَّلام- صادر شده این خطبه است که به خطبة البیان اشتهار دارد امید بکرم وهّاب علیم و جواد کریم آن است که مؤمنان صادق الاعتقاد از این تأویلات انتفاع تمام یابند و باعث رستگاری این اسیر بند نفس آید.
بحقّ النّبی و آله و اهل بیته و صُحبه – صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين- .
مقدمۀ شارح
بدان جعلک الله و ايانا من اهله بحقّ اهل البيت – سلام الله عليهم اجمعين– که ذات مقدّسه الهی – تعالی شأنه و جلّ برهانه – از حیث اطلاق ، صاحب شئون کلّیه غیر متناهی است و این شئون کلّیه را افراد جزئیه متناهی است از روی ظهور و ظهور هر یک شأن کلی وجود تامّ است و عالم موجود (عبارت از مظاهر آنست و ایجاد افراد عالم به جهت اظهار آن شأن کلی است). و ماده شئون آن ظهور کلّیه لایتناهی حقیقة محمّدی صلّی اللهُ عَلَيهِ وَ اله است و هر یک شأن کلی که غایت ایجاد هر یک نشأتی از نشئات وجود است روح محمّدی صلّی اللهُ عَلَيهِ وَ اله آن نشأه است و لیکن غایت ایجاد از عالم قدس لاهوت به امر ارادی الهی بر عالم جبروت و عالم ملکوت و عالم مثال و عالم ملک گذر کرده، هنگامۀ این عالم به دور انداخته از بسایط عالم ملک متوجّه عالم ترکیب شده از امتزاجات طبایع هیئتی جمعی مزاجی وحدانی پرداخته آینه وار در برابر آورده جلوۀ شاهد خویش را مهیا می آید. که « نحن معاشر الانبياء أرواحنا اشباحنا» و این نزول امر و هنگامه پردازی عوالم مذکوره، عبارت است از تعلّق علم قدیم الهی بظاهر. پس ایجاد و اختراع و ابداع و خلق و امثال این أسماء تمام خبری است از تعلّق علم بظاهرش و ظهور حال همین است و چون نشئه وجود و ظهور هر شأن کلّی متناهی است بحسب ظهور جزئیات، پس دور معینی داشته باشد و در هر عالمی مناسب آن عالم، که چون دورۀ هر عالمی بانجام رسد علم هر عالمی قدیم از تعلّق بظاهر خود در آن عالم روی گردانیده بباطن خود متوجّه شود و این باطن علم قیامت است و ظهور و جلال و اعلام آن عالم و استهلاک آن در غیبت ذات و چون علم به ظاهر تعلّق گیرد و در هر عالمی رابطه و واسطۀ فیض ذات مقدّس به آن عالم دقیقه ایست از دقایق نبوّت حقیقت محمّدی صلّی اللهُ عَلَيهِ وَ اله و چون به باطن عود کند رابطه واسطۀ نسبت عودش دقیقه ایست از دقایق ولایت حقیقت محمّدی صلّی اللهُ عَلَيهِ وَ اله و دورۀ عُود مطلق مطابق دورۀ ظهور است در امتداد مقدر معقول نامحسوس و نبوت حقیقت محمّدی صلّی اللهُ عَلَيهِ وَ اله حقیقت مطلقۀ نبوّت است و ولایت حقیقت محمّدی صلّی اللهُ عَلَيهِ وَ اله حقیقت مطلقه ولایت است که در هر نشئه معلوم و خصوص ظهور در سایر انبیاء و اولیاء می کند و آن شأن کلّی که غایت هر نشأة است ظهور آن – من حيث النبوّة – شخص محمّدی است و – من حيث الولاية – شخص علی است و این مفادّ حدیث « انا و علی من نور واحد» و به روایتی، «من شجره واحدة» و ایضاً « علی منّی و أنا من علی و لا يؤدی عنّی الّا انا اوعلی » و از این قسم احادیث بسیار است و همچنین مفادّ حدیث «کنت مع الانبياء سرّاً و صرت معی جهراً» . و چون آن شأن کلّی که غایت است در هر مرتبه ای از مراتب عوالم اربعه به کمال لایق آن مرتبه در آن مرتبه ظاهر بُوَد تا به تشخّص عنصری انسانی پس همین نسبت که در عالم محسوس این دو فرد را حاصل است- من حيث المقدّمتين و النتيجه – در جمیع مراتب حاصل است به فراخور آن مرتبه . پس اگر بعضی از احوال سیر خود را در مراتب وجود و مقام خود در منازل موجود به نوعی خبر دهند که عقول جزئیه عالم ملک در ادراک آن عاجز و متحیر شوند و قبول آن در حوصله آنها نگنجد کاملان نشأة آگاهند که آن خبرها خبر است از کمالات ربّی و دوری که در هر مرتبه ایشانرا حاصل است یا در هر دوره، چه کامل در همه جا کامل است و در هر دوره ای به کمال خود دایر، زیرا که قلب حقایق محال است ونشئه کمال مطلق، حاوی جمیع کمالات عام و خاص است. مثلاً کمال ناسوتی البته کامل ملکی و مثالی و ملکوتی و جبروتی است. پس در عالم جبروت اسم اعظم است، و در عالم ملکوت روح اعظم، و در عالم مثال و ملک عرش اعظم، و در عالم ناسوت انسان کامل، و دوره اش در عالم ملک مطابق ایام و سنین عالم ملک است، و در عالم مثال مطابق ایام و سنین عالم مثال است، و هم چنین است در عالم ملکوت و جبروت. و نیز باید دانست که مثال دو است : یکی مثال سابق که به واسطه ملک و ملکوت و برزخ بین الطّرفین است، دویم مثال لاحق که مستقر ارواح است بعد از مفارقت از اجساد و برزخ دنیا و آخرت، و هر یک را دوره ای است معین، و اهل حقایق از قرآن و اخبار اقتباس نموده، ادوار را به چهار اسم نسبت داده اند. هر یک را مرتبه عددی تعیین نموده اند و آن چهار اسم ائمه اسماء ذاتیه اند و اسم العلیم را جبروتی گفته که صفات و شئون و اعتبارات علمی اند و اسماء تعینات علمی و عالم جبروت عالم صفات و اسماء است پس مربّی عالم جبروت اسم العلیم باشد، و اسم الحی را مربی عالم ملکوت، ]که عالم ارواح و عقول و نفوس و مفارقه است یافته اند[ و اسم القدیر را عالم مثال، و اسم المرید را مربّی عالم ملک شناخته اند. دوره عالم جبروت را دوره عظمی گفته اند، و دوره عالم ملکوت را دوره کبری، و دوره عالم مثال را دوره وسطی، و دوره عالم ملک را دوره صغری، و آنچه این لاشیء در تعیین مدّت دورات اربعه از خرمن اهل تحقیق به خوشه چینی استراق نموده به اجمال مرقوم می سازد.
بدانکه ظرف ظهور تجلّی ذاتی حقّ – سبحانه و تعالی – وقت مطلق است و آن عبارت است از معقولیت امتداد و دیمومیت وجود مطلق که سرمد نام آن امتداد است، ]از حیث تمامیت امتداد[ و دهر نام آن باعتباری و این امتداد را حصص مقدّره هست هر یک به نسبتی، چنانچه بعضی از آن در قرآن و اخبار وارد است که چون نسبت به الوهیت تقدیر کنند یک روز پنجاه هزار سال عالم مُلکی است که ( تَعرُجُ المَلائِکَةُ وَ الرُّوُحُ اِلَيهِ فی يومٍ کانَ مِقدارُهُ خَمسينَ اَلفَ سَنَةٍ ) و اگر نسبت به ربوبیت تقدیر کنند ]روزی هزار سال است که (اِنَّ يوماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدّوُنَ) و اگر نظر به عالم ملک تقدیر کنند[ روزی یک دوره فلک الافلاک که بیست و چهار ساعت باشد بر این قیاس، ایام بعضی از موجودات مثل عالم طبیعی و بروج و غیرها، در فتوحات مکیه مذکور است. سرّ سوّم آنکه ایام ربوبیت هزار سال است شاید که این باشد که هر هزار سال نقطه ای که محلّ پرتو نور نفس کلّی است تبدّل به نقطه ای دیگر می یابد و تا هزار سال قبول آن نور می کند و تا بر کمال خود استیفاء می نماید و باز نقطه دیگر بر جای آن می آید و روز ربوبیت در ادوار مثالی معتبر است و بس. و در ملکوتی و جبروتی روز الوهیت معتبر است و سرّ آنکه روز الوهیت پنجاه روز ربوبیت است همانا همین خواهد بود که مؤثر در عالم بحسب ظهور اثر ائمه اسماء الهیه اند که هفت اسمند و متأثر این اسماء روحانیت کواکب سبعه سیاره است و چون تأثیر کلّی واحد در کلّ واحد اعتبار شود هفت در هفت چهل و نه می شود و اسم جامع که محتدّ اسماء است و اسماء بدان قائم و به این اسم و بأذن آن اسم ظاهر بالأثر، چون بآن حاصل الضّرب اعتبار نمایند پنجاه می شود پس مدّت تربیت اسماء مذکوره باین روز تقدیر می کنند و چون ارتباط عوالم نازلاً و صاعداً ثابت است عقلاً و نقلاً، پس ضابطۀ تقدیر نیز مرتبط خواهد بود و چون تقدیر ایام اسبوعات و شهور و سنین عالم ملک مشهود و محسوس است آنرا معیار تقدیرات ساخته می گوئیم که سیصد و شصت روز یکسال است پس در همه عوالم سیصدوشصت روز آن عالم یکسال باشد و سبب این آنستکه دایره فلک الأفلاک سیصد و شصت درجه منقسم است بعدد دندانۀ قلم اعلی و چون این سیصد و شصت درجه یک دوره تمام کند یک روز است و چون دور آتش بعدد ایام رسد یکسال است و موجب تقسیم به سیصدوشصت، آنستکه از اسماء نود و نه گانه الهی دو اسم تعلّق بایجاد دارند من حیث العموم و الخصوص و هفت اسم ذاتی مربّی اند بحسب ظهور و تأثیر، و از این هفت چهار اصلند و سه فرع.
امّا آن دو اسم که تعلّق به ایجاد دارند الرّحمن الرّحیم و چهار اسم از ائمه سبعه که اصل اند الحی العلیم القدیر المرید است و سه اسم که فرع اند البصیر السّمیع المتکلّم اند که در تحت العلیم و القدیر تأثیر می نماید پس بالاصالة چهار اسم ظاهر السّلطنه اند و نود اسم سدنه و توابع از چهاراند و چون چهار در نود ضرب شود حاصل سیصد و شصت می شود و کلّ واحد از این نود سدنه تابع کلّ واحد از این ائمه اربعه اند لیکن از این سیصدوشصت در هر نود درجه غلبه سلطنت از یک اسم است و ظهور آن اظهر است و تفضیلش اینستکه در فصل ربیع ظهور سلطنت اسم الحی غالب است بواسطۀ موافقت طبیعت که دموی مزاج را اگر عوارض غریبه مضرّت نرساند طویل العمر می شود بالنّسبة الی غیره و در فصل صیف ظهور سلطنت اسم القدیر غالب است بواسطۀ موافقت بالطّبع، و اسم القدیر که روحانی است مرّیخ مظهر اوست و طبیعت او گرم خشک است چون هوای عالم مثال، و در فصل شتاء که زمستان است ظهور سلطنت اسم العلیم غالب است، چون مزاج هوای عالم جبروت بارد و مرطوب است و از این روی حامل وحی بانبیاء جبرئیل نام دارد فافهم.
و در خریف، غلبه سلطنت از اسم المرید است بر وجه مذکور و منشأ تقسیم این سیصدوشصت درجه بدوازده برج از روی حقیقت این است که، فیض اوّل که حقیقة الحقایق و روح محمّدی – صلی الله عليه و آله و سلم – مظهر مطلق اسماء و صفات الهی است محقّق مرتبه ثلاثه است زیرا که سه اعتبار اصلی با او است، تعقّل ذات، فاعل و تعقّل ذات، قابل و تعقّل جوهر فعل، و چون این سه تعقّل اصل جمیع اعتبارات آن حقیقت است و از این سه اعتبار سه تعین در عقل مدرک می شود، یکی لابشرط و مطلق، دویم بشرط لا و عام، سیم بشرط شی و خاص. پس این تثلیث در همه جا معتبر است و نمونه اش آنکه استدلال عقلی محتاج است به اصغر و اکبر و حدّ وسط و لهذا تثلیث در همه افعال سنّت نبوی است و معنی فعل نیز در اصطلاح علماء مشتمل است بر سه امر، حدث، اقتران به زمان و نسبت بفاعلٌ مّا.
امّا چون این سه نسبت در کلّ واحد از اسماء اربعه که مستقل التأثیرند در ظهور اعتبار شود دوازده می شود و اعتبار این سه نسبت در اسم چنانست که اسم عبارت از تعین ذات بصفتی از صفاتست پس در اسم ذات و صفت، تعین معتبر باشد و این نسبت تحقّق ثلاثه در جمیع موجودات ممکنه هست چه حقیقت هر شیئ ممکن مرکب است از وجود و ماهیت و تشخّص، اعمّ از آنکه شخصی باشد یا صنفی یا نوعی جنسی به این سبب مراتب اعداد بر نُه قرار یافته که نُه حاصل شده از ملاحظه سه در نفس سه و مقولات موجوده امکانی از این روی ده است یک مقوله جوهر و نه عرض و مراتب عقول و نفوس و تجویز اجتماع نه جفت مرجوهر وجود حقیقی را صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله از اینجا است، و سه عدد حروف جیم است که هندسۀ اصلی آن مثلّث متساوی الاضلاع است و اصل جمیع اشکال هندسی است چنانکه آنحضرت عَلَیهِ السّلام اصل جمیع موجودات است و سرّ اینکه سنّت است که عقد پنجاه و سه در تشهد بدست راست بگیرند تواند بود که همین باشد که عدد حرف جیم است و موافق اسم احمد صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله و بموجب الکلام یجرّ الکلام سر رشته مقصود مباد از دست برود و الّا اینجا بسیاری از اسرارمرقوم می گشت اکنون چون مقرّر شد که سیصد و شصت روز یکسال است و دورۀ این عالم شهادت که متأثر بوساطت عالم مثال است مطابق عالم مثال است، پس سیصدوشصت روز ربوبیت که یکسال عالم مثال است، یکدورۀ عالم ملک باشد که صغری است و این بنابر قاعده مستخرجه از قرآن است اگر نسبت بربوبیت ملحوظ شود و اگر نسبت به ایام الوهیت تقدیر کنند پس سیصدوشصت روز که صدوهشتاد و یک سال ملکی باشد و دوره صغری می شود و آنکه ربوبیت اسم المرید متوجّه باطن می شود و حکماء و منجّمان و سید ناصر خسرو در رساله جان بخش هر یک تقدیری دیگر کرده اند والله اعلم بخفیات الامور.
و چون روز مثال متقدّم ظاهر شد که هزار سال است روز برزخ که مثال متأخّر است صد سال است بقرینه کریمه (کَم لَبِثتَ قالَ لَبَثتَ يوماً اَو بَعضَ يومٍ قالَ بَل لَبِثتُ مِأَةُ عامٍ ) این یوماً اشاره به روز برزخی تواند بود و بعضی یوم اشاره بمثالی و العلم عندالله تعالی.
پس یکسال مثالی سیصدوشصت هزار سال شهادت است و سیصدوشصت هزار سال مثالی یکدوره وسطی است و گفته شده که در عالم ملکوت سنین الهی معتبر است پس یک روز ملکوت پنجاه هزار سال ملکی باشد و سیصدوشصت روز یکسال شد و سیصدوشصت هزار سال ملکوتی دوره کبری باشد و امّا دورۀ عظمی که جبروتی است یک روزش (سیصدوشصت هزار سال ملکوتی است و سیصدوشصت روزش) یکسال جبروتی است و سیصدوشصت هزار سالجبروتی یک دورۀ عظمی است. که چون از این دورات هر کدام که منقضی شود اسمی که مربّی آن عالم است بباطن عود کند و قیامت آن عالم قائم شود و ظهور جلال قهّاری و سرّ ولایت ظاهر شود و امتداد بطون همان مدّت امتداد ظهور باشد و الله اعلم بحقائق الامور.
اکنون به موجب کریمه (قال فما بال القرون الاولی قال علمها عند ربی فی کتاب لایضل ربّی و لا ینسی) نفس نفیس آن کاملی که محلّ تجلّی آن شأن کلّی است یا بالاصاله چون نبی مطلق که محمّد رسول الله است و یا ولی مطلق که سرّ محمدی است که منبسط است بر اسرار انبساء یعنی علی بن ابیطالب یا بالتّبع چون کلّ ذریه و ورثه محمّد نسخه این کتاب است و چون لایضلّ ربّی و لا ینسی وصف آن کتاب است، پس آن کامل متبوع یا تابع وقتیکه از تنگنای تشخّص به فضای پیشگاه حقیقت خود نقل نمود از جام شهود ذات سرمست شده نقل مجلس قدم آیینش ذکر بعضی از آن احوال قرون اولی است چنانچه از زبان حقایق بیان امام العالم و سرّ الوجود در این خطبه ظاهر شده و از مستقبل نیز شمّه ای بیان می نماید چنانچه در خطبه ملاحم مذکور است همانا که سبب ورود این خطبه بر آن لسان که قلم أعلی است این تواند بود که ذوی العقول الضّعیفه ورثه را معذور دارند چون اطلاع بر این خطبه یابند و بدانند که آن کمّل بوارثه امام الموحدّین و قائد الغرّ المحجّلین سرّالله فی العالمین لیث بنی غالب علی ابن ابیطالب این خبر می دهد چنانچه به کمیل (رض) گفت که (ولکن یترشّح علیک ما یطفح منّی) و مراد اینجا به ورثه کمّل آنست که سرّ حقیقت ایشان در تمام ادوار شده باشد نه آنانکه مختص به بعضی یا بیکی باشند چه هر کاملی از مقدار سیر دور حقیقت خود آگاهی می یابد و بقدر تحقّق خود در مقامات ادوار از حال و مقام خود خبر می دهد و جمعی که صاحب حقیقت جمعیت کلّی اند بوارثت حضرت علی ابن ابیطالب مر ایشان را عطا شده آگاهی از تمام سوابق و لواحق می یابند و اگر عقل ضعیف گوید که چگونه شخص بشری را این گونه از علم میسّر شود گوئیم که منجّمی مثل جاماسب احوال لاحق تا آخرالزمان از روی علم بقرانات کواکب که مظاهر اسمااند و احکام آنها را تمام نوشته و الی الان تمام مطابق آمده و هر گاه از روی نجوم اطلاع بر لواحق توان یافت چرا از روی حقیقت و تحقق باسماء که مؤثّرات نجوم اند خبر از حال سابق و لاحق خود و عالم چنین کمّل را حاصل نشود و حال آنکه علم ایشان در مقام حبّ فرائض اتّحاد با علم ربّ خویش یافته و الله اعلم.
و چون این مقدمه از روی اجمال، تمهید یافت شروع در تأویل خطبه می نماید و آنچه از ضروریات ادراک مطلب باشد در جای خود – علی قدرالاستعدادالنّاقص- تحریر خواهد یافت و بالله سبحانه التّوفيق و منه الاستعانه فی طريق الحقّ و التّحقيق.
هذا الکتاب خلاصة الترجمان فی شرح خطبة البيان
شرح خطبة البيان
«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم»
قال الامام المتحقّق فی مشاهده الذّات البحث المحقق و الوجود المطلق، ابوالوقت و الحال العالم بالسّابق و المَآل، مقدّم الآل حجّة الله تعالی علی العالمين اميرالمؤمنين و امام العارفين الموحّدين وارث خاتم النّبيين (ع) ليث نبی غالب امام الثّقلين زوج البتول ابوالحسنين ابوتراب الحيدر علی بن ابيطالب حاکياً عن تحقّقه بالاسماء الحسنی.
و قال عَلَيهِ السّلام:انا الّذی عندی مفاتيح الغيب لايعلمها بعد محمّد صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله غيری.
چون اقفال خزاین وجود و ابواب فیض وجود بر روی ماهیات عدمیه اوّلاً بر چهرۀ حقایق امکانیه که اعیان ثابتهاند ثانیاً به مفاتیح غیب گشوده شد که آن مفاتیح ائمه را مفاتیح غیب از آن گویند که باب غیب بر روی شعور و اشعار و ظهور و اظهار گشودهاند و تحقق به حقایق این اسماء چنانچه در اعلی درجه حبّ فرایض باشد موجب تخلّقوا باخلاق الله و به وراثت محتدّ اسماء محمّد مصطفی صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله جز صاحب سرّ آن حضرت علی بن ابیطالب عَلَيهِ السّلام را نبود و پس به موجب «وَ اَمّا بِنِعمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّث» خبر از آن میدهد که مفاتیح غیب که ائمه ائمه اسماء الهیاند که از محتدّ محمّدی صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله ظهور یافته نزد من است یعنی در حقیقت من به نوعی متحقق است که بعد محمّد صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله این نوع تحقّق در هیچ مظهری از مظاهر علمی ندارد در غیر من، زیرا که من مظهر جمیع تعینات ادواری و أکواریام، اما در عوالم اربعه چون هیچ موجودی از ممکنات خارج از تأثیر این ائمه نیستند و این ائمه در حقیقتِ من اندراج دارند از روی تحقّق من در تخلّق به آنها پس از احوال جمیع موجودات امکانی آگاه باشم و از این روی «سَلونی» گفتن، حقّ من باشد که هندسه ظاهرم به تابعیت نبوّت محمّدی صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله مشتمل بر تمام اشکال جمالی است در تمام عوالم و جمیع ادوار ظهور آن و تعین باطنم به مظهریت ولایت محمّدی محتوی بر جمیع حقایق جلالی است در تمام اکواربطون آن عوالم و اصل حقیقتم با حقیقت محمّدی صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله متحد است پس مرتبه جمع الجمع اطلاقی بزمگاه عشرت شهودی من است و به موجب حدیث «علی منّی و أنا من علی» و «لايؤدّی عنّی الاّ انا او علی» اسرار حقایق این مفاتیح را به اهل قابلیت و استعداد ذاتی میرسانم که عالِم بآنم بعد از محمّد مصطفی صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله یعنی حضرت خاتم الانبیاء صدرنشین پیشگاه کبریائی که خداوند هر دو سرای محمّد مصطفی فحوای آن مفاتیح را به بیان تنزیل و لسان تشریع که لازم نبوّت است اظهار فرموده و من مرموزات ظهورات آنرا مع مایندرج فیها به زبان تأویل و تبیان حقیقت که شأن ولایت است آشکارا دارم و الله اعلم.