و قال عَلَيهِ السّلام : انا بکلّ شیء عليم.
اخباری فرمایند ـ سلام الله عليه ـ که علم الهی محیط است به جمیع اشیاء و من موجب «تخلّقوا باخلاق الله» تحقّق در اعلی مراتب حبّ فرایض یافتهام و علم من از مغایرت با علم الله من حیث وجود البشریه پاک شده چه فناء فی الله و الاندماج فی وجود الله در مرتبهای که فوق طور بشریت است مرا حاصل است و من حیث البقاء بالله اتحاد با علم ازلی قدیم یافته پس من به هر چیز که هست و بود و باشد دنا باشم چه من عین علم ازلیم و از حضرت امام محمّدباقر عَلَيهِ السّلام مروی است که فرمود: «علّمنا غاير و مذبور و نکث فی القلوب و تقرّ فی الاسماع و عندنا الجفر الاحمر و الجفر الابيض و مصحف فاطمة عَلَيهِ السّلام » و از خوشه چینان خرمن آن جناب ولایت مآب منقولست که: عالم نزد عارف چون سفره است پیش نظرش انداخته، و از قدوه الاولیاء خواجه بهاء الدین نقشبند منقول است که: عالم نزد عارف چون پشت ناخن اوست، و از سید التّابعین اویس قرنی رضی عنه الله روایت آمده که گفت «من عرف الله لايخفی عليه شیء»، و از حضرت قطب الاولیاء العارفین المحقّقین الشّیخ الحاج محمّد بن ابی النّجم الخنجی ـ قدس الله روحه العزيز ـ آمده که: بر اولیاء امّت محمّد سرّ خلقت پشه پوشیده نیست و هرگاه حال خوشه چینان این باشد چه گمان میرود در حقّ صاحب خرمن که وجودش من حیث الاتّحاد بالحقیقه المحمّدیه صَلَّی الله عَليهِ واله شامل جمیع جزئی و کلّی ممکنات است و روحش آیینه تجلّی ذات مع جمیع الاسماء و الصّفات و از شأن خود خبر داده که مفاتیح غیب نزد من است و یکی از مفاتیح غیب «اسم العلیم» است که امام الائمه است و شامل جمیع عوالمِ وُجوب و امکان و امتناع چه شکی نیست که آن حضرت عليه السلام اعرف خلق است بخدای سبحانه پس اعراف خلق است بنفس خود، و چون نفس خود را دانسته جمیع مندرجات نفس را نیز دانسته، پس جمیع اشیاء را دانسته و از این خبر فرموده:
«اترعم انّـک جـرم صغير و فيک انطوی العالم الاکبر»
و بعضی از محقّقین عرفاء گفتهاند:
«ليس علــی الله بمستنکر أن يجمـع العـالم فی واحد»
والله اعلم.
و قال عليه السلام: انا الّذی قال خير رسول الله: «انا مدينة العلم و علی
و در این حدیث شریف اشاره ایست لطیف که از خود خبر داده، همچنانکه مدینه شامل جمیع سکنه است من شامل جمیع علمم، پس محیط و عالم به جمیع معلومات باشم به طریق جمع، و علی عَلَيهِ السَّلام دروازه آن مدینه است پس او عالم به جمیع افراد آن معلومات باشد به طریق تفرقه و امتیاز، چه سکنه مدینه البته رجوع به در دارند داخلاً و خارجاً: لکن متفرّقهً، پس تفصیل آنچه در من مجمل است نزد علی عَلَيهِ السَّلام است پس هرچه از جهت ولایت به من در میآید و از من برمیآید البته به علی عَلَيهِ السَّلام میرسد و علی عَلَيهِ السَّلام او را میشناسد زیرا که حقیقت خود را میشناسد و به موجب: «انا من الله و الخلق منی» هیچ حقیقت جوهری و عرضی خارج از حقیقت محمّدی صَلَّي اللهُ عليهِ واله نیست و علی عَلَيهِ السَّلام بالحقیقه با آن حضرت متّحد است و آیه مباهله نیز مبین آن اتّحاد است، پس آن دانای حقایق وجودی نیز بالحقیقه حاوی جمیع بلکه عین حقیقه الحقایق باشد، و الله اعلم.
و قال عَلَيهِ السَّلام: انا ذوالقرنين المذکور فی الصُّحف الاوُلی.
در این کلام خبر از مقام خود میدهد که من برزخ البرازخم چه مراد بذوالقرنین برزخ متقابلین است و مراد از صحف اولی، یا نشئات وجودی امکانی است، یا عوالم خمسه، یا ادوار و اکوار این نشأه، یا اشیاء متقدّمۀ بالوجود، یا ادوار ثلاثه جبروتی و ملکوتی و مثالی که بر مُلکی تقدّم دارند.
پس تأویل کلام حقیقت اعلام آن امام کلّ انام ـ عليه من الله تعالی السلام ـ این است که من برزخ وجود و عدمم و برزخ وجوب و امکانم و برزخ غیب و شهادتم و برزخ تمام این برازخم، و مجمع حقایق الهی و کونیام و مجمع تضاد و متقابلاتم و محتدّ اسرار نبوّت و ولایت و مقسّم سعادت و شقاوتم و مطلق نور و ظلمتم و سور مضروب و مالک اعرافم و مراکز دوائر طلوع و غرُب کواکب حقایقم و حاوی اسرار ظاهر و باطنم و مرتبۀ جامع تمام نشئات و ادوارم و این نسبت در جمیع مراتب سابقه و لاحقه، مرا ثابت است، به تحقیق حقیقت من در آن مرتبه و جمیع الجوامع این مجموعم، و الله اعلم.
و قال عَلَيهِ السّلام: انا الحجر المکرُّم الّتی يتفجر منه اثنتا عشرة ع
تأویل این کلام به انحاء متنوّعه میسّر است. لکن تأویلی که أخصر و انسب الی المقام و اقرب الی الافهام باشد این است که، حَجر مُکرّم مَرتِبت احدیتِ ذاتیه باشد که اجزای اسماء و صفات آنجا منتجة التمایز و متماسک الاعتبارند، که چون کلیم شأن الوهیت به عصای مشیت آنرا زده و دوازده عین از آن منفجر شده، چهار چشمة جبروتی و چهار چشمة ملکوتی و چهار چشمة مُلکی روان شدند.
اما چهار چشمة جبروتی: اوّل حیات ساری در مجاری اشیاء، دوّم علم محیط بر تمام حقایق وجودی، سیم قدرت شامله، چهارم اراده مخصّصه، و این چهار چشمه بسوی حیاض عالم اسماء جاری آمدند.
و چهار ملکوتی: اوّل منبع ارواح، دوم معدن عقول، سیم محتدّ نفوس، چهارم منشأ طبایع، و این چهار در جویبار عالم افعال روان گشتند.
و چهار مُلکی: کیفیات اربعه که جریان آنها در مرز و بوم عالم آثار بظهور پیوست یا آنکه مراد از حَجر مکرّم مرکز عالم باشد، و دوازده چشمه: اوّل هیولی، دوّم صورت، سیم عرش، چهارم کرسی، پنجم افلاک، ششم اثیر، هفتم هوا، هشتم آب، نهم خاک، دهم معدن، یازدهم نبات، دوازدهم حیوان، یا اینکه حَجر مکرّم حقیقت ولایت مطلقه باشد، که از آن دوازده چشمة شخصی که حضرت امیر المؤمنین و یازده امام که از اهل بیت طاهرینند (عليهِم السلامُ) بجویبار ظهور روان آمده. والله اعلم.
و قال عليهِ السّلام: انا الّذی عندی خاتم سليمان.
خبر میفرماید: که من آن کسام که متحقّقم بر جلوس به تخت اطلاق بر فوق اَبَر عالی به سلیمان حقیقة الحقایق که نبی (صَلَّی اللهُ عَليهِ و اله) است از غیب مطلق بشهادت مطلق و پادشاه است بر عالم نورانی و اشخاص عالم روحانی ملکی و انسانی و طیور عالم علوی و بر جنّ هیولائی مادّی و دیو و پری حجب ظلمانی و حیوانات عالم سفلی و بر سویدای اقلیم که نگین خاتم تشخّص من است اسم اعظم مخزون در خزاین غیب الغیب که انتقاش دارد و در هر نشأة از نشئات وجود که ماهی جلال احدیت آن خاتم را فرو برده به باطن بعد ولایت مختفی میشود، باز بعد از انقضای دوره اختفای تجدّد سلیمانی وجودی و خاتمی نوری میآید و در عالم ظهور بر تخت نشأة از نشئات انسانی متحقّق میشود و این همه تعینات حقیقت من است در اطوار عینی شهادتی. «بَل هُم فی لَبِسٍ مِن خَلقٍ جَديدٍ» یا اینکه آن خاتمی که سلیمان را جن و انس و وحش و طیر و ابر و باد مسخّر داشت به امر الهی، مَن حقیقت آن خاتم و سرّ آن سلیمانم که قدسیان لاهوتی و کرّوبیان جبروتی و انسیان ملکوتی و روحانیان ملکی و ساکنان عالم سفلی و متحرّکان علوی و جهان حقایق معانی در تحت حقیقت من مندرجند و در ضمن تشخّص من مسخّر. والله اعلم.
و قال عليهِ السّلام: انا الّذی اتولّی حساب الخلايق.
ظاهر مفهوم این الفاظ به حسب تتبّع اخبار نبوی صَلَّی اللهُ عَليهِ و اله معتقد اهل ایمان و ارباب ایقان است، لکن آنچه مطلوب و مقصود ذوی العقول الصّافیه است از اسرار و باطن أدیان، خبر حقیقت اثر از روی احتمال آنست که میفرماید: من آنم که بقوّت ولایت، که حقیقت من حقیقت مطلقه آن است، متولّی و متصدّی حساب و جمع و خرج و فاضل و باقی ارباب التّماویل سرکار وجودم چه تعین ماهیات که تحوّل وهلۀ اولی است همه ممکنات را از خزانه وجود و تعین لوازم ماهیات که تحوّل ثانی است مر آن ماهیات را از خازن فیض و قهرمان وجود در دفتر سرّ حقیقت من ثبت است و آن ماهیات را اعیان ثابته باصطلاح محرّر آن اسرار از این روی میخوانند و تعین قابلیات و استعدادات کلّ واحد از سر دفترانِ اجناس و سرکار داران انواع در روزنامجات کلیت من مندرجاند و خرج کمالات کلیات وجودی، به ضروریات کارخانه تشخّص افراد، بوقوف قهرمان علم حقیقت من است و اخراجات یومیه عاملان کارگاه زمان از ادوار حال به حضور حقیقت شخصیه من است و در دفتر شعورم ابواب دخل و خرج هریک عین از اعیان ثابته تا مرتبه جمع تشخّص در تحت مدّ نظرم مفصّلاً تحریر یافته الف فراستم از صورت وجودی هر فردی از افراد موجودات تفصیل احوال عینی و شهادتی [آن فرد را اعلی الوجه الاتم بر لوح اظهار ] هریک مینگارد و حکم علمم یک یک جزء از اجزاء تشخص وجود بر صفحه عیان آشکار میدارد و نقیب بیانم کلّ واحد را به مرتبه لائق آن بزمگاه تحقیق جای میدهد و حساب أدهار جمالی و اکوار جلالی و ادهال جمعی نشئات یک یک متولّی قوّت ناطقهام کافل است و محاسبات عوالم اربعه بطریق اجمال در طومار سیرِ من در اطوار مثبت شده علماً و عیناً، زیرا که علم من از علم محمّد صَلَّی اللهُ عَليهِ و اله است و حقیقت من حقیقت محمّدی صَلَّی اللهُ عَليهِ و اله است. کما قال ابن عباس ـ رَضی الله عَنهُ ـ : علی عَلِمَ علماً علّمه اياه رسول الله و رسول الله علّمه الله تعالی فعلم النّبی صَلَّی اللهُ عَليهِ و اله من علم الله و علم علی عليهِ السَّلام من علم النّبی صَلَّی اللهُ عَليهِ و اله و علمی من علم علی و ما علمی و علم اصحاب محمّد صَلَّی اللهُ عَليهِ و اله فی علم علی عليهِ السَّلام الّا کقطرة فی بحر رواهاً صاحب دُرَرُ السِّبطَتين. والله اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا اللوح المحفوظ.
پوشیده نماند که چون سلسله ارتباط و تناسب فقرات این خطبه با یکدیگر در تقدیم و تأخیر در نظر فکر صافی صاحب فطنت ظاهر است به فی الجمله تأملی، پس قصداً للاختصار درصدد اظهار آن نمیآید و نزد اهل تحقیق لوح محفوظ را شاید عبارت است از نفس کلیه که بانوی خانه عقل کلّ است و آن کدخدای خانه وجود عام مفاضّ است که آن خانه نگارستان مهندس شئون الوهیت است و این نفس کلّیه مربی افراد عالم هیولائی است و حصول طبیعت کلّیه اثر تربیت اوست اکنون این پادشاه اقلیم ولایت عليهِ السَّلام میفرماید که چون جمیع اجزای شخص من بحسب اقتضای حقیقت من خواه اجزای مُلکی من و خواه اجزاء ملکوتی من همه در مرتبه کلّی خود تحقّق دارند، پس نفس من نفس کلّی است که لوح محفوظ است که جمیع جزئیات وجودی بر وجه کلّی در آن مرقوم و ثبت است همچنانکه عقل من عقل کلّ است که امّ الکتاب کتب وجودی است و چون دو مرتبه جمع این شمع بزم الهی اتّحاد جزوی و کلّی تحقّق دارد پس از جزء خود به انا تعبیر فرموده. و الله اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا مقلّب القلوب و الابصار «اِنَّ اِلَينا اِيابَ
این کلام هدایت اعلام را تأویلات حقیقت انتظام است که اندکی از بسیارش صورت تحریر مییابد اوّل آنکه تقلّب قلوب ارباب استعداد و ابصار اهل قابلیت را از ادراک مرائی کُونی و مشاهده مظاهر خلقی به سوی دریافت تجلّی و معاینه ظهور خفی اختصاص به من دارد هر که این نسبت یافته از من یافته زیرا که من ساقی کوثر و قسیم جنّت و نارم و دیگر آنکه وجود کُونی من بوجود حقّانی من تبدیل یافته فانی من باقی بالله شده در تحقّق من به تخلق باخلاق الله و بر مسند حبّ فرایض تکیه کردهام پس جمیع صفات الله حلّیه شاهد حقیقت من باشد.
قال الامام الحجة السلام ابوحامد محمّد الغزّالی سمعت شيخی ابا علی الفارندی انّه قال: انّ الاسماء التسعة و التسعين مغير و اوصافاً للعبد و هو بعد غير و اصل انتهی، پس شخص کامل مطلق متّصف بجمیع صفات غیر وجوب ذاتی باشد.
قال الحسین بن منصور الحلّاج: لافرق بينی و بين ربّی الّابصفتين وجودنا منه و قيامنا به. و ایضاً قال:
بينی و بينک انی ينازعنی فَارفع بلطفک انّی من البين
تأویلی دیگر آنکه من در وقت خود مرکز وجود و ابوالوقتم و در هر آن متحقّق به آن شأن از شئون الهی که اختصاص به آن یافته و آینه تجلّیات آنی شأنی روح من است که غایت وجود زمان خود است و باقی موجودات متطفّلاند پس آن تقلّبی که مرا در شهود تجلیات شأنی «کُلَّ يومٍ هُوَ فی شَأنٍ » حاصل است سرایت در ذوی العقول و اولی الابصار میکند چه تشخیص وجودی عالم تابع تشخّص وجود مرکز است که غوث الأعظم است پس بعین آن تقلّبِ مَن قلوب و ابصار تقلیب یابند بسرایت حال من در آنها و بحسب استعداد ذاتی و مناسبت فطری با آن حال که من در آن تحقّق دارم اثر در ایشان ظهور یابد پس بنابراین وجود بازگشت احوال من حیث الحقیقه بسوی حال ما باشد و حسنات و تعین مراتب همه در تحقّق بدان حال و تقلّب ایشان در آن اطوار تجلّیات بر ما، چه حالت متحقّق ما در آن تجلّی آنی، حقیقت حال همه است و شکّی نیست که «کل شیء يرجع الی اصله».
خواجه احرار قدِّس سرُّه حکایت کردهاند که: در امری از جمع حیوانات اسرار بلند و سخنان حقیقت پیوند استماع میافتاد و ایشان اهل آن نبودند و تعجّب روی میداد که منشأ ظهور این اسرار از غیر اهل چه بوده باشد پس ظاهر شد که به واسطه صفای طبیعی احوال سید قاسم تبریزی ـ قدِّس سرُّه ـ در ایشان سرایت کرده بدان الفاظ به ظهور میآمده، و الله اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی قال رسول الله صَلَّی الله عليهِ و اله:
اخبار از صفت برزخیت خود میفرماید، که حضرت صَلَّی الله عليهِ و اله آن حضرت را بدین برزخیت ستوده چه مراد از صراط اینجا حقیقت کلّیه اعتدالیه است که جامع جمیع انواع مراتب اعتدال است که انسان اکمل جامع آنست و مزاج معتدل صورت آن و هر خط فاصله میانه در طرف صراط است و برزخ این صراط حقیقتی است معقوله در میان طرفین متقابلین مثل: نور و ظلمت و علم و جهل و افراط و تفریط و ظاهر و باطن، پس حضرت رسول الله صَلَّی الله عليهِ و اله این شخص کامل مطلق و برزخ حقیقی را خبر داده از مقام خود که یا علی صراط از روی تحقیق و حقیقت همین است که تو بر آنی چه نشأ عنصری بشری را زیاده بر این ممکن نیست و چون تحقق تو در این مرتبه است از اعتدال و استقامت صراط پس در جمیع محشرها که در ادوار و نشئات میشود و موقف تو باشد که آن مرکز حقیقی دوایر وجودی جمالی و جلالی است و آن که فرموده که: «انا النّقطة تحت الباء» اشارت به این مرکزیت است، و الله اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا الّذی عنده علم الکتاب علی ما کان و مايکون.
میفرماید: منم آنکه چون بوجود خود پردازم و حقیقت خود را کتاب مطلق جامع جمیع کتب وجودی نشئات و کتب علمی ادوار و اکرار و کتب کلامی شهادی و کتب معنوی غیبی عوالم الهی بینم، از صور آن حقایق مراتب کلّیه وجود و از آیات آن اسرار ظهور و بطون علم و قدرت و از کلمات آن تجلّیات شئون کلّیه الهیه و غایات آن مطالعه نمایم، پس علم قرون و ادوار ماضیه نزد من باشد که مصداق کریمۀ: «عِلمُها عِندَ رَبّی فی کِتابٍ لايضِلُّ رَبّی وَ لاينسی» منم و علم نشئات مستقبله را حاوی باشم که کواکب اسماء الهی در فلک حقیقت من سیر و دور و قرانات سباعی و غیره و اتصالات و انظار دارند و حال من در تحقّق در جمیع شهود است، و الله اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا آدم الاوّل. انا نوح الاوّل. انا ابراهيم الخل
بدان ایدک الله تعالی و ایانا بدرک الحقائق، که ادراک این کلام حقیقت مقام بر نهجی که مطابق عقل و نقل باشد و شکّ و وهم را در آن تصرّفی نرسد موقوف است بر تحقیق مقدّمهای و آن بطریق تمثیل اینست که شکّی نیست که حقیقت نوعیه انسانیه که در نشأة عنصری بصور افراد کامله و متوسط و ناقصه متشخّص و ظاهر است حقیقتی است وجودی و تحقّق وجودش نزد محقّقین کامل عینی است و نزد مستدلّین فاضل عملی، پس علی ایحال موجودی حقیقی است اعمّ از هر دو قول.
اکنون ما فرض وجود عینی آن کنیم بجهت ادراک معنی این کلام پس گوئیم بنابر قول کاملاً محقّق، اگر حقیقت نوعیه انسانیه حقیقی موجودۀ عینیه ظاهره در مرائی تشخّصات فردیه کامله و متوسطه و ناقصه باشد و از حضرت آدم عليهِ السَّلام تا انقضاء نشأه عنصریه انسانیه تمام صور صفات مندرجه در ذات آن حقیقت باشد پس صحیح و حقّ است که اطلاق آن حقیقت بر کلّ افراد کنند که گویند مر آن حقیقت را که اوست آدم و نوح عليهِ السَّلام و اوست محمّد و علی عليهِما السَّلام و اوست فرعون و شدّاد و اوست زید و عمر و اوست صالح و فاسق یعنی ظاهر از مرائی افراد همان حقیقت است و چون این اطلاق حقّ و صدق است پس اگر فردی اکمل خود را در مرتبه آن حقیقت متحقّق ببند مر او را رسد که نسبت به حقیقت و ذات خویش همین اطلاق نماید و قولش حق و صدق باشد و نشأة نهایت تحقّق در مرتبه حقیقت کلّیه خویش و انخلاع از وجود شخصی بشری آنستکه از مؤثرات شعوری متأثر نشوند، چنانکه بدن مبارکش را ـ سلام الله عليه ـ در اثناء نماز شکافته و پیکان را برآوردند و خبر نداشت و چون این مقدمه در اعتقاد ثبوت یافت پس همین نسبت فردی را که با حقیقت نوعیه ادراک نمودند نسبت با حقیقة الحقائق باید ادراک نمود که جنس الاجناس است و حقایق نوعیه را به جای افراد، فرد باید گرفت، و بدانکه فرد اوّل هر نوع از انواع موجودات آدم آن نوع و الف آن نوع است و باقی افراد باقی حروف. و باز آدم اوّل عبارت است از حقیقت نوعیه و آن را آدم معنوی نیز گویند و فرد اوّل که آدم نوعی است آن را آدم ثانی و صوری میگویند و چون حضرت امیرالمؤمنین و امام المشارق و المغارب علی بن ابیطالب عليهِ السَّلام حقیقت ولایتِ مطلقه است، از این روی آنحضرت را آدم ولایت میگویند. که شخص اوّل حقیقت مطلقۀ ولایت است و چون این مقدّمه یافته شد، پس مفاد کلام حقیقت انتظام آن را سرّ الانبیاء ظاهر شد که من آدم اوّلم یعنی من حقیقت مطلقه انسانیم که در مرتبۀ اوّل به حقیقت نوعیه بشریه که آدم معنوی است متعین شدهام و ثانی الحال در مرتبه آدم صوری که ابوالبشر است چون شاهد از آینه به جلوۀ انطباع نمایان آمدم. و نوح اوّل به همین معنی است و غرض اندراج حقیقت همه است در حقیقت واحده و این حکم بر انحصار در فرد بشری خودش- عليهِ السَّلام - نفرموده بلکه خبر از تحقیق تحقّق خود در این مرتبه میدهد بالاصالة به حکم اتّحاد نوری با حضرت محمّد رسول الله صَلَّی اللهُ عَلَيهِ وَ آله نه بالتّبع و سرّ اینکه حضرت ابراهیم عليهِ السَّلام را تخصیص فرموده «بحين القی فی النّار» یحتمل این باشد که در این حین حضرت خلیل تحقیق در مقام توحیدی وجودی داشت که به حضرت جبرئیل عليهِ السَّلام گفت: که بتو حاجتی ندارم و علم حق را پسندیده بر جای سئوال خویش و این مرتبه ظهور سرّ ولایت است و به نوبت تعلّق ندارد چه توحید نبوی عند الهیجان از جمیع ذرّات موجودات سئوال میکند و به همۀ اشیاء محتاج است پس چون در آن حین حکم ولایت بر حضرت خلیل الرّحمن عليهِ السَّلام غلبه و هیجان داشت شاه اقلیم ولایت تخصیص به همان وقت فرموده حضرت موسی را با مونس المؤمنین، سرّش میتواند این باشد همچنانکه بموجب کریمه: «انَسَ مِن جانِبِ الطّوُر» از آفرینش جهان ادراک و اطلاق فاعلیت بر غایت شیء صادق است و الله اعلم.
و قال عليهِ السَّلام: انا مفجّر العيون، انا مطرّد الانهار.
میفرماید: که من گشاینده چشمههای معارف و علوم و حقائقم از ینابیع قلوب اهل استعداد و قابلیت، همچنانکه مُنشیء سحاب غیب بودم بر مزارع شهادت، و از این روی سقایت کوثر به من اختصاص دارد، که آن صورت این است و این معنی آن و چون این حال مرا دائمی است پس من پیوسته دارنده جویهای روانم از دریای حقیقت بر ساحل دلهای تشنگان بادیه طلب، چه از دریای حقیقت من که حقیقت تمام دریاها است عیون حیات و علم و قدرت و اراده سمع و بصر و کلام به جانب شخم زار امکان روان است و غایتش بار آوردن معرفت شخصی من که منبع ینابیع معارف و علوم است.
از سید الطّائفه جنید بغدادی رَضی اللهُ عَنهُ مرویست که گفت: کاش مشغول نمیداشتند حضرت امیرالمؤمنین عليهِ السَّلام را به غزوات تا بیشتر از آنچه رسیده، از او اثر فیض به ما میرسید، و الله اعلم.