عاشق با بود نابود آرمیده بود و در خلوتخانه شهود آسوده، هنوز روی معشوق ندیده كه نغمۀ- كن- اورا از خواب عدم برانگیخت، از سماع آن نغمه او را وجدی ظاهر گشت، از آن وجد وجودی یافت، ذوق آن نغمه در سرش افتاد. عشق شوری در نهاد ما نهاد.
مصراع: والاذن تعشق قبل العین احیاناً.
عشق مستولی شد، سكون ظاهر وباطن رابترانۀ: ان المحب لمن یهواه زوار، روان برقص و حركت درآورد، تا ابدالابدین نه آن نغمه منقضی شود و نه آن رقص منقرض، چه مطلوب نامتناهی است، اینجا زمزمه عاشق همه این گوید كه:
پس عاشق دایم در رقص و حركت مشغول است، اگرچه بصورت ساكن نماید. و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمر مر السحاب، خود چگونه ساكن تواند بود؟ كه هر ذره از ذرات كاینات را محرك اوست، چه هر ذره كلمه است و هر كلمه را اسمی و هر اسم را زبانی دیگر است و هر زبانی را قولی دیگر و هر قولی را ازمحب سمعی، چون نیك بشنوی قایل و سامع را یكی یابی كه: السماع طیر یطیر من الحق الی الحق؛ جنیدبا شبلی قدس سرهما عتاب كرد، گفت: سری كه مادرسردابها پنهان میگفتیم تو بر سر منبر آشكارا كردی، شبلی گفت: انا اقل و انا اسمع و هل فی الدارین غیری؟
مگر چنین میگوید:
رباعی