عاشق را دلی است منزه از تعین كه مخیم قباب عزت است و مجمع بحر غیب و شهادت، و این دل را همتی است كه:
لاجرم سعت او بمثابتی است كه آنكه در همه عالم نگنجد، جملۀ عوالم در قبضۀ اوناپدید بود، سراپردۀ فردانیت در ساحت وحدانیت او زند، بارگاه سلطنت آنجا سازد و كارگاه كارها اینجا پردازد، حل و عقد و قبض وبسط و تمكین و تلوین همه اینجا بود. فاذا قبض اخفی ما ابدی، و اذابسط اعادما اخفی.
بیت
ابویزید از سعت دایرۀ دل خود چنین خبر داد كه: اگر عرش و صد هزار چند عرش وآنچه در اوست، در گوشۀ دل عارف گذر یابد، عارف از آن خبر نیابد. جنید گفت: چگونه خبر یابد؟ كه: المحدث اذا قورن بالقدیم لم یبق له اثر، ابویزید چون نظر در چنین دلی كند كه محدث را در او اثر نبود، همه قدیم بیند، لاجرم گوید:سبحانی.
یكی از یخ كوزهای ساخت و پر آب كرد، چون آفتاب بتافت، كوزه را و آب را یك چیز یافت، گفت: لیس فی الدار غیرنا دیار.
و سعنی قلب عبدی؛ و القلب بین الاصبعین من اصابع الرحمان. او در دل و دل در قبضۀ او، بنگر كه بر زبان ترجمان این حال چگونه میرود.
قطعه
هركه در بند خود بود پروای غیر ندارد، جز در خود نگنجد، بیگانگی جز در یگانگی قرار نگیرد، فردانیت جز در وحدانیت قرار نگیرد، از این حرف حقیقت دل نتوان دانست و كم كسی داند صاحبدلی از مناجات خود چنین خبر داد كه:
رباعی