قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ بیستم

لمعات — فخرالدین عراقی

عشق سلطنت و استغنا بمعشوق داد ومذلت و افتقار بعاشق، عاشق مذلت از عزت عشق كشد نه از عزت معشوق، چه بسیار بود كه بنده معشوق بود. یا عبادی انی اشتقت الیكم وعلی كل حال، غنا صفت معشوق آمد و فقر صفت عاشق، پس عاشق فقیری بود كه: یحتاج الی كل شئی و لایحتاج اليه شیئی. او بهمه اشیاء محتاج بودو هیچ چیز بدو محتاج نه، اما آنكه او بهمه اشیاء محتاج بود جهت آنكه نظر محقق بر حقیقت اشیاء آمد، چه در هر چه نظر كند رخ او بیند، لاجرم بهمه اشیاء محتاج باشد.

بیت

از بس كه دو دیده در خیالت دارمدر هر چه نگه كنم ترا پندارم

الفقر احتیاج ذاتی من غیر تعبین حاجة، و اما آنكه هیچ چیز بدو محتاج نبود، سبب ‌آنكه احتیاج به موجود تواند بود، و عاشق در حال تجرید و مقام تفرید، خلعت هستی و توابع آن در نزد او امانت بود، بحكم: ان تؤدوا الامانات الی اهلها، به محبوب بازگذاشته است و با سرخرقۀ نایافت خود رفته و هو الان مع الله كما هو فی الازل، حال او آمده در چنین حال هیچ چیز بدو محتاج نتواند بود، و در فقر مقامی است كه فقیر نیز بهیچ چیز محتاج نبود. چنانكه آن فقیر گفت: الفقیر لایحتاج الی نفسه و لا الی الله، زیرا كه احتیاج صفت موجود تواند بود، و فقیر چون در بحر نیستی غوطه خورد، احتیاجش نماند و چون احتیاجش نماند،‌فقرش تمام شود و اذاتم الفقر فهو الله، زیرا كه: الشیئی اذاجاوز حده انعكس ضده، والله سبحانه در هیچ چیز بهیچ چیز محتاج نیست.

بیت

فرد باشی چو جفت گردی توهمه باشی چو هیچ گردی تو

پس رتبت فقیری كه: لایحتاج الی الله، عالی‌تر آمد از منزلت فقیری كه: یحتاج الی كل شیئی،‌ولا یحتاج الیه شیئی، چه آنكه محتاج است بهمۀ اشیاء، مطلوب را پس پردۀ اشیاء می‌یابد، آنكه در خلوتخانۀ بود نابود، با یافت نایافت بساخت، فهو كما قال الجنید: الفقیر لایفتقر الی نفسه ولا الی ربه، و قال الشیخ لبوبكر الجریری: الفقیر عندی من لاقلب له ولا رب له، خود در این حال كه فقیر از سر وجود برخاست و با عدم خود بساخت، اگر بچشم خود نظر بر جمال دوست كند، عكس ظلمت نابود خودش در نظر آید، خود را بیند كه برقع: الفقر سواد الوجه فی الدارین، بر روی افكنده، نه در سرای وجود خود را نوری بیند كه بدان سپید روی گردد، و نه در سرای عدم ظهوری كه از سیه روئی خلاص یابد. كاداالفقر ان یكون كفرا.

در مذهب ما سواد اعظم آنست كه سواد فقر پوشد. بدانكه توانگر غالباً در غایت قرب بعید است و درویش در غایت بعد قریب است.

شعر

متی عصفت ریح الولا قصف اخاًغناء و لو بالفقر هبت لربت

دانی چه می‌گوید؟ اگر توانگری و درویشی قصد عالم عشق كنند، مثلاً در دست توانگر چراغ افروخته و در دست درویش هیزم نیم سوخته باشد، نسیمی كه از آن عالم بوزد چراغ افروخته توانگر را بنشاند و هیزم درویش را افروزاند، انا عند المنكسرة قلوبهم.

مصراع: بردند شكستگان از این میدان گوی.