عاشق باید بیغرض بادوست صحبت دارد، خواست از میان بردارد و كار بر مراد او گذارد، ترك طلب گیرد، چه طلب عاشق را سد راه اوست، زیرا كه هر مطلوب كه پس از طلب یافته شود، آن بقدر حوصلۀ طالب باشد، فی الجمله ترك طلب و مراد خود گیرد، و هرچه در عالم واقع شود مراد خود انگارد تا آسوده و شادمان بماند.
بیت
و اگر مواقع نامرضی باشد، در دفع و تغییر آن چندان كه تواند جهد كند، باشد كه واقع غیر آن بود و محبوب آن را خواسته باشد و اگر محب مكاشف باشد، چنانكه در هر صورتی روی دوست عیان بیند، باید كه در هر صورتی نامرضی اگرچه وجه او بیند رضا ندهد چه وجه او در نامرضی آنست كه راضی نیست. ولایرضی لعباده الكفر، محبی كه حق را بحق بیند و عالم را همه حق بیند، بر منكرات انكار كند بحق بر حق برای حق، و حجتش قایم بود، چه در هر چه شرعاً حرام است جمال حق نبیند، لاجرم از آن اجتناب نماید، بلكه در آن طبعاً رغبتش نبود، اینجا شبههای زحمت میدهد كه: چون او محكوم تجلی است و تجلی هم اشیاء را شامل است، تجلی را از نظر خود چگونه دفع تواند كرد؟ گوئیم: تجلی دو نوع است: تجلی ذات و تجلی اسماء و صفات، تجلی ذات دفع نتواند كرد، اما در تجلی اسمائی و صفاتی تواند كه تجلی قهری را بتجلی لطفی دفع كند و درهرچه نامشروع باشد نشان قهر و جلال بیند ودرهر چه مرضی بود نشان لطف و جمال، اینجا گوید: اعوذ برضاك من سخطك، و در تجلی ذات: اعوذ بك منك.
بیت