معشوق چون خواهد كه عاشق را بركشد، نخست هر لباس كه از هر عالمی با او همراه شده باشد از او بركشد وبدل آن خلعت صفات خودش در پوشاند، پس بهمه نامهای خودش بخواند و بجای خودش بنشاند. اینجا باز در موقف مواقفش موقوف گرداند، یا بعالمش بهر تكمیل ناقصان بازگرداند، و چون بعالمش مراجعت فرماید، آن رنگهای عالم كه از اوبركشیده بود برنگ خود در وی پوشاند، عاشق چون در كسوت خود نگرد،خود را برنگ دیگر بیند، حیران بماند:
از خودبوی دیگر یابد، گوید:
اشم منك نسیماً است اعرفه. بلكه همگی خود او را یابد گوید: انا من اهوی و من اهوی انا. در هر چه نگه كند وجوددوست بیند، معلوم كند كه: كل شیئی هالك الا وجهه، چه وجه دارد؟ چرا نشاید كه هاء-وجهه- عاید شیئی باشد، چه هر شیئی از روی صورت هالك است و از روی معنی باقی، چه ازوجه معنی آن وجه ظهور حق است كه: ویبقی وجه ربك، ای دوست چون دانستی كه معنی و حقیقت اشیاء وجه اوست، پس: ارناالاشیاء كما هی، میگوی تا عیان بینی كه:
شعر
قل لمن الارض و من فیها... سیقولون لله. سبحان الله: سخن مستانه میرود معذور دار كه:
شعر
بیت
نیز در بحری افتادهام كه كرانش پدید نیست.
بیت
اگر معانی این كلمات به نسبت با بعضی فهوم مكرر نماید معذور دارد، كه هر چند میخواهم كه خود را بساحل اندازم، ساحل یافته نمیشود از هر سوئی موجیام ربوده است و در لجهای افكنده.
شعر
و چندان كه خود را ملامت میكنم:
باز همت میگوید: ناامیدی شرط راه نیست.
شعر
دل نیز در بحر امید دست و پائی میزند و با جان بلب رسیده این خطاب میكند:
كی بود مازما جدا مانده؟
من و تو رفته و خدا مانده
٭٭٭