سلطان عشق خواست كه خیمه بصحرا زند، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید.
شعر
ورنه عالم بابود نابود خود آرمیده بود، و درخلوتخانه شهود آسوده، آنجا كه: كان الله ولم یكن معه شیئی.
ناگاه عشق بیقرار، از بهر اظهار كمال، پرده از روی كار بگشود، و از روی معشوقی خود را بر عین عاشق جلوه فرمود،
فروغ آن جمال عین عاشق راكه عالمش نام نهی نوری داد، تا بدان نور آن جمال بدید، چه او را جز بدونتوان دید كه: لا تحمل عطا یاهم الا مطایاهم. عاشق چون لذت شهود یافت، ذوق وجود بخشید، زمزمه قول «كن» بشنید، رقص كنان بر در میخانه عشق دوید و میگفت: رباعیة.
ساقی بیك لحظه چندان شراب هستی در جام نیستی ریخت كه:
صبح ظهور نفس زده، آفتاب عنایت بتافت، نسیم سعادت بوزید، دریای جود در جنبش آمد. سحاب فیض چندان باران: ثمر ش علیهم من نوره، بر زمین استعداد بارید كه: واشرقت الارض بنور ربها، عاشق سیراب آب حیات شد، از خواب عدم برخاست،قبای وجود درپوشید، كلاه شهود بر سر نهاد، كمر شوق بر میان بست، قدم در راه طلب نهاد و از علم بعین آمد و از گوش بآغوش، نخست دیده بگشاد و نظرش بر جمال معشوق آمد، گفت: ما رأیت شیئا الاورأیت الله فیه. نظر در خود كرد همگی خود او را یافت، گفت: فلم انظر بعینی غیر عینی.
عجب كاری! من چون همه معشوق شدم عاشق كیست؟
اینجا عاشق عین معشوق آمد، چه او را از خود بودی نبود تا عاشق تواندبود؛ او هنوز: كمالم یكن؛ در عدم برقرار خود است و معشوق: كمالم یزل، در قدم برقرار خود، و هو الآن كما علیه كان.