عشق هر چند خود را دایم بخود میدید، خواست تا در آینه نیز جمال و كمال معشوقی خود مطالعه كند، نظر در آینۀ عین عاشق كرد، صورت خودش در نظر آمد، گفت:
عاشق صورت خود گشت و دبدبۀ: یحبهم، در جهان انداخت و چون در نگری:
ماه آینۀ آفتابست، همچنانكه از ذات مهر در ماه هیچ نیست، كذلك لیس فی ذاته من سواه شیئی ولافی سواه من ذاته شیئی. و چنانكه نور مهر را بماه نسبت كنند، صورت محبوب به محب اضافت كنند، والا:
رباعی
كثرت و اختلاف صور امواج بحر را متكثر نگرداند، مسما را من كل الوجوه متعدد نكند، دریا نفس زند بخار گویند، متراكم شود ابر خوانند، فرو چكیدن گیرد باران نام نهند،جمع شود و بدریا پیوندد،همان دریا خوانند كه بود.
قطعه
قعر این بحر ازل است و ساحلش ابد. مصراع: ساحلش قعر است و قعرش بیكران، برزخ توئی تو، بحر بجز یكی نیست، از توئی موهوم تو دو مینماید، اگر تو خود را فرا آب این دریا دهی، برزخی كه آن توئی تو است از میان برخیزد و بحر ازل با بحر ابد بیامیزد، و اول وآخر یكی بود.
آنگاه چون دیده بگشائی همه تو باشی و تو در میان نه.
بیت