نهایت این كار آنست كه محب محبوب را آینه خود بیند و خود را آینۀ او
قطعه
گاه این شاهد او آید و او مشهود این، و گاه او منظور این شودو این ناظر او، و گاه این برنگ او برآید و گاه او بوی این گیرد.
قطعه
گاه عاشق را حلۀ بها و كمال درپوشاند و بحلی حسن و جمال خودش بیاراید، چون عاشق در خود نظر كند، همه رنگ معشوقی بیند، بلكه خود را همه او بیند، لاجرم گوید: سبحانی ما اعظم شأنی و من مثلی،و هل فی الدارین غیری و گاه لباس عاشق در معشوق پوشد تا از مقام كبریا و استغنا نزول فرماید و با عاشق لابه گری كند: انی و حقی لك محب،فبحقی علیك كن لی محبا
گاه دست این بدامن او آویزد كه: الاطال شوق الابرار الی. و گاه شوق او از گریبان این سر بزند:انی الیهم لاشد شوقاً. و گاه این بینائی او شود تا گوید:
گاه او گویائی این آید كه: فاجره حتی یسمع كلام الله، در عشق از این بوالعجبیها باشد.