قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ ششم

لمعات — فخرالدین عراقی

نهایت این كار آنست كه محب محبوب را آینه خود بیند و خود را آینۀ او

قطعه

هر دم كه در صفای رخ یار بنگردگردد همه جهان بحقیقت مصورش
چون باز در فضای دل خود نظر كندبیند چو آفتاب، رخ خوب دلبرش

گاه این شاهد او آید و او مشهود این، و گاه او منظور این شودو این ناظر او، و گاه این برنگ او برآید و گاه او بوی این گیرد.

قطعه

عشق مشاطه‌ایست رنگ آمیزكه حقیقت كند برنگ مجاز
تا بدام آورد دل محمودبطرازد بشانه زلف ایاز

گاه عاشق را حلۀ بها و كمال درپوشاند و بحلی حسن و جمال خودش بیاراید، چون عاشق در خود نظر كند، همه رنگ معشوقی بیند، بلكه خود را همه او بیند، لاجرم گوید: سبحانی ما اعظم شأنی و من مثلی،‌و هل فی الدارین غیری و گاه لباس عاشق در معشوق پوشد تا از مقام كبریا و استغنا نزول فرماید و با عاشق لابه گری كند: انی و حقی لك محب،‌فبحقی علیك كن لی محبا

گاه دست این بدامن او آویزد كه: الاطال شوق الابرار الی. و گاه شوق او از گریبان این سر بزند:انی الیهم لاشد شوقاً. و گاه این بینائی او شود تا گوید:

رأیت ربی بعین ربیفقلت من انت؟ فقال انتا

گاه او گویائی این آید كه: فاجره حتی یسمع كلام الله، در عشق از این بوالعجبی‌ها باشد.