قرآن کریمبه زبان فارسی

معاني برخي واژه ها

مکتوبات — احمد غزالی
ا ين كانكجا بود.
ابتهالزاري كردن
ابكاردختران دوشيزه
اتّكالاعتماد كردن بركسي، كاربه كسي گذاشتن، توكل كردن به خدا.
اثمگناه، ناشايست، ناروا.
اذيالدامنها.
ارجواميدوارم.
ازاحتدور كردن، برطرف كردن.
ازالتپاك كردن، از بين بردن.
استارپرده ها.
استبقاطلب بقا.
استحالتگشتن، دگرگون شدن، محال شمردن، ناروا داشتن.
استرواحآسايش جستن، آرميدن.
استوابرابر شدن، راست شدن، معتدل گرديدن، قرار گرفتن.
استيفاچيزي را به طور كامل طلب كردن.
استينافاز سر گرفتن.
اعنييعني.
اغضاچشم پوشي، گذشت.
اكنافكناره ها.
انموذجنمونه، نمودار.
ببرماسدلمس كند، دست بمالد.
بتفسدبه شدّت گرم شود.
بزيندزندگي كند.
بطرقدبتركد.
بكاءگريه كردن.
بنانانگشت، سر انگشت.
بهيمهچهار پا مثل گاو و گوسفند.
بيجادهاز احجار قيمتي و شبيه ياقوت.
بيطاردامپزشك
تأدبادب آموختن و ادب گرفتن.
تباكيخود را به گريه زدن.
تبيانبيان كردن.
تحازناندوهگين شدن.
تطوافگرد چيزي گرديدن.
تعبيهقرار دادن، مقرر نمودن، نصب كردن، متمكن كردن، جاي گرفته، پنهان داشتن.
تعلّلبهانه كردن، عذر ، دفع الوقت، مشغول شدن به كاري، درنگ.
تعليلعلّت آوردن.
تعمّمعمامه بستن.
تعميهكوركردن، نابينا ساختن، پوشيدن، پوشيده گفتن، معما، بيان كردن امري به وسيلة قلب و تصحيف و تبديل كلمات، يا به‌وسيلة‌رموز‌و محاسبات ابجدي كه پس از تعمق كشف گردد.
تفحلّتشبّ كردن به مردي، به تكلّف نمودن ‌فحولت ‌را در لباس و فطام و درشت گردانيدن آن هر دو را.
التقابرخورد كردن، بهم رسيدن.
تقليبديگر‌گون كردن، زير و رو كردن بدل كردن.
تمثّلخواندن بيتي را بعد ديگري و حجت آوردن.
تمهيدآماده كردن، مقدمه چيدن، آراستن.
تناهيبه پايان رسيدن، پايان داشتن، بعدها.
تنبهبيدار كردن، هوشيار كردن.
توقيعنشان كردن، امضاء كردن.
ثريزمين، خاك.
جذعچوب.
جولاههبافنده، نساج.
حدثانجوانان نوخاسته.
حراقهآينه.
حزّوقت و هنگام، زمين.
حسيرمانده و فرومانده ازهرچيزي، وامانده، خيره چشم.
حشواتافاضات.
حصنقلعه، دژ.
حصيفنيكو راي، محكم عقل.
حقاءازار.
حميگرمي.
حميتب.
حنانهبسيار نوحه كننده.
خدّروي ، رخسار.
خدرپرده ، چادر.
خرزمهره ، صدف.
خوافيپرهاي ريز.
دانه گانهاسباب و متاع دنيوي.
درّاعهجبه ، لباس دراز كه زاهدان و شيوخ مي پوشند.
دلالناز ، كرشمه ، غمزه.
دهرهحربة‌داس مانند، شمشير دودمة كوچك.
ديمومبيابان فراخ بي آب و علف.
ذرايرذره ها.
رعونتخودبيني ، خودخواهي ، خودآرايي.
رقمنشان ، علامت.
زحيرناله و صدا به سبب آزردگي.
زفانزبان.
سخطغضب كردن.
سلوتشادي و خرسندي.
سمتريا و دورنگي.
سواقيجمع ساقيه، آب كم، آب ناودان، نهر كوچك.
سهربيدار ماندن به شب.
سهمتير.
سيفشمشير.
شرفاتكنگرة قصر، هريك از مثلثها يا مربع هايي كه نزديك به‌هم در بالاي قصر يا ديوار گرد قلعه و نهر بنا كنند.
شغافپردة دل، غلاف دل، خال سياه دل.
شمنبت پرست.
شواهقبلنديها.
صمصامشمشير و تيغ برنده.
صوّامهميشه روزه دار.
ضحيچاشت.
طغراخطي كه در صدر فرمانهاي بالاي بسم الله مي‌نوشته اند به شكل قوس شامل‌نام و القاب سلطان وقت، و آن در حقيــقت حكم امضاء و صحــة پادشاه را داشته است.
طلقدرد زادن ، درد زه.
عزيمتآهنگ از روي‌استواري و به‌طور‌حزم.
عشّآشيانه.
عوايقعوارض، موانع، حوادث، سختيها.
غديرالماءبركة آب، گودال آب.
غلّتعطش شديد، سوزش.
غنجكرشمه و ناز.
غوايتغايتها.
فتراكتسمه و دوالي كه از پس و پيش اسب آويزند.
فرزينوزير شطرنج.
فرهختهادب كرده.
فطامجداكردن طفل از مادر،گرفتن طفل از شير بعد از دو ساله شدن.
فطنزيرك، هوشيار.
قارورهبول، شاش.
قرّه‌العيننور ديده.
قوادمپرهاي درشت.
كدهخانه، سراي.
كليچهقرص نان، نان كوچك روغني.
گلخن‌تابآنكه تون و اجاق حمام را گرم كند.
لجّهعميق ترين جاي دريا.
لواحظجمع لاحظه به دنبال چشم نگرنده.
مأمولاميدوار.
متبرّمملول، آزرده، به ستوه آمده.
متحرّقسوخته و افروخته.
متسحّقنابودشدن.
متواريپنهان شونده، پوشيده شونده.
مجدودصاحب بخت، بختيار.
محبولصيدي كه دام براي وي‌گسترده باشند اگرچه هنوز به دام نيافته باشد.
مخبيمخفي.
مخذولخوار كرده شده.
مرتزقهكساني كه وجه ارتزاق دريافت دارند.
مرديمردن.
مسامحتمدارا‌ كردن، به نرمي رفتار‌كردن، كوتاهي.
مستقباباقي ماندن.
مستوفي ترجامع تر، بهتر، كاملتر.
‌مشافحت‌‌روبرو شدن.
مشكاتآلتي كه در آن چراق و قنديل گذارند.
مصطفيبرگزيده.
معالمجمع معلم، نشانه هاي راهها.
مغويگمراه كننده.
مقرعهكوبه.
مكارهبازار ساليانه كه سالي چند روز در محلي داير شود.
مكيالپيمانه، مقياس، آنچه بدان چيزها را وزن كنند.
ملاذپناهگاه.
ممكورمكر كرده شده.
مناقلهبا يكديگر سخن گفتن.
منطمسنيست شونده.
منفسحگشاد، گشاده دل.
مهوّسانصاحبان هوس.
نبع‌العينچشمة جوشان.
نبلهتير، و جمع آن نبال.
نجيبشتر.
نزلروزي، آنچه كه قبل از طعام پيش مهمان نهند، هديه.
نطاقكمربند.
نغنودنخوابيد، نياسود.
نقضشكستن.
نورغنچه.
نهمتهمّت، اهتمام.
نيّرآفتاب، ماه.
وادلبا دل.
هديراه يافتن، راهنموني.
ينابيعجمع ينبوع، چشمة بزرگ.