قرآن کریمبه زبان فارسی

رساله الطّيور

مکتوبات — احمد غزالی

امام ربّاني، سيد الاولياء، قطب‌الاصفيا، احمد بن محمد الغزالي ـ قدّس الله روحه العزيز ـ گفتا: اگرچه مرغان بسيار بودند و خوي و سرشت و آواز ايشان مختلف بود، و هر يك از ايشان را كشش به آشيانه دگر و منزلگاه ديگر بود، ليكن همگنان با يكديگر ياور شدند و اتفاق كردند كه: مارالابد پادشاهي بايد كه به هر وقت به درگاه وي رويم و حاجت خويش بر وي عرضه داريم. پس اتفاق كردند كه هيچكس را كلاه مملكت و تخت پادشاهي زيبنده تر از سيمرغ نيست، و شرايط پادشاهي او را ميسر است. او را به پادشاهي ببايد نشاند، كه اگر مابي مالكي در صحرا زندگاني كنيم، در دام دشمن افتيم. «اِنّ َالشَيطانَ لَكُم عَدوٌّ فَاتَّخِذُوهَ عَدُوّآ»، و بدان مبتلا شويم.

شهري كه درو سايه سلطان نبود

ويران شده گير اگرچه ويران نبود

و اگر سايه حشمت ملك بر ما نبود، از دشمن ايمن نباشيم. «اِنَّ عِبادِي لَيَسَ لَكَ عَلَيهِم سُلطانٌ۱» پس خبر پرسيدند و آشيان وي طلب كردند. كساني كه به حضرت رسيده بودند ايشان را خبردادند. گفتند كه: ملك سيمرغ در جزيره عزّت و شهر كبريا و عظمت است. آرزوي حضرت ايشان را، يك انديشه و يك همت كرد. و طوق شوق بر گردن افكندند، و نطاق اشتياق در ميان بستند، و نعلين طلب در پاي كردند، و به يكبار قصد برخاستن كردند تا پيش تخت ملك شوند، و از وي خلعت سعادت يابند، و در مرغزار كرم و روضة رضاي وي چرا كنند. و آتش شوق از دل ايشان شعله مي‌زد و راه را به زبان طلب مي جستند.

گفتم كه كجات جويم اي زيبا يار

گفتا كه دگر به وصل اميد مدار

ايشان بر سر اين آتش نشسته، منادي آواز داد كه: خويشتن را در تَهلُكه ميندازيد. «وَلا تُلقُوا بِاَيدِيكُم اِلَي التَّهلُكَهِ۲». و از آشيانه خويش بيرون، كه اگر شما پاي از آستانه به در نهيد، آسيا بلا بر سر شما بگردانند، و پاي شما به كنج رنج فرو شود. و مصلحت كار شما آن است كه همه در خانه خويش مُقام كنيد. چون اين ندا بشنيدند شوق ايشان زيادت گشت و بي‌آرام گشتند و گفتند:

بل تا بشود ز بهر جاني جانم

توبه نكنم ز عشق تا توانم

و همگنان گفتند: ما را از آن مقصد چاره نيست، تا كه هلاك شويم پشت نگردانيم.

چون دوري از آن روي نمي‌دارد روي

آن به كه از آن روي نگرداني روي

به حكم آنكه شفاي بيماري ما، جز در خدمت نيست، و آرزومندي ما به شفا جز به طبيعت نيست. و اگر ما بدين سعادت نرسيم، آن بود كه بي عقل و مدهوش شويم. فخر و شرف ما در بندگيست. «لَن يَستَنكِفَ المَسِيحُ اَن يَكُونَ عَبدَا للّهِ وَلاَالمَلئِكَهُ المُقَرَّبُونَ۳».

چون زلف تو يك ساعتم آرام مباد

جز در حلقم حلقه تو دام مباد

تا نام و نشان عشق باشد به جهان

جز بنده و عاشق توام نام مباد

پس چون به يكبار به بال همت در پرواز آمدند، منادي آواز داد كه: «العافيه في‌الزاويه». سلامت را به غنيمت داريد، و پا در بيابان بي پايان منهيد، كه در راه شما درياهابلاي خونخوار است كه عمق آن را نهايت نيست، و كوههاي بلند است كه بلندي آن را غايت نيست. و شهرهاي گرمسير و شهرهاي سردسير. و بسياري از خلايق بدين سبب پشت بدين خدمت كرده‌اند، و از خطر راه ترسيده‌اند كه: «اِنّا عَرَضنا الا َمانَهَ عَلَي‌السَمواتِ وَالا َرضِ وَالجِبالِ فَاَبَينَ اَن يَحمِلنَها وَ اَشفَقنَ مِنها و حَمَلَها الا ِنسانُ۴». بر قوت خويش اعتماد مكنيد و بدانيد كه: هيچ زياني بيش از فرمان بردن دشمن نيست، و روا بود كه تقدير مرگ راه شما بزند و شما به مقصود نارسيده، و از كوي دوست هيچ ناديده. چون اين ندا بشنيدند، كه: «اَلنّاسُ حَريصٌ عَلي ما مُنِعَ»، حرص ايشان زيادت شد و به يكبار بيقرار شدند و به صفت اضطرار گشتند و گفتند:

ما خيمه عاشقي بر افلاك زديم

پس آتشي نيستي در املاك زديم

در عشق دلي بود سرآمد ما را

در بتكده‌ها شديم و در تاك زديـم

پس هر يك از ايشان بر بادگير همت نشستند، و لگامي از عشق بر كام وي كردند، و وي را فرهيخته شوق كردند و پاي در راه نهادند و هوش و قرار و آرام از خود مي بردند و مي گفتند.

هر دل شده‌اي بهوش نتوان بودن

بي نـاله و بي خــروش نتـوان بـودن

در محنت بي‌دلي و با درد فراق

زين بيــش همـي خموش نتوان بودن

پس پاي در باديه اختيار نهادند كه تا به كنار درياي اضطرار رسيدند. بعضي در دريا غرق شدند، و هركس كه در شهرهاي گرمسير خو كرده بود، چون به شهرهاي سردسير رسيدند هلاك شدند. پس چون به وادي كبريا رسيدند، باد تقدير برخاست و صاعقه عظيم تمتّن ايستاد و خلقي از ايشان هلاك شدند. پس گروهي اندك بماندند كه: «و قليلٌ مِن عِباديَ الشَكورُ۵» و به جزيره ملك آمدند و به درگاه عزت او نزول كردند و كسي را فرستادند تا ملك از ايشان خبر دادند. و ملك بر تخت عزتّ بود در حصار كبريا و عظمت. پس ملك سيمرغ فرمود تا از ايشان پرسيدند كه: به چه مقصود آمده‌اند؟ گفتند: آمديم تا تو ملك باشي كه: «اِيّاكَ نَعبُدُ وَ اِيّاكَ نَستَعينُ». ملك سيمرغ گفت: ايشان را بگوئيد كه ما پادشاهيم اگر شما گوئيد و اگر نه ـ و اگر گواهي دهيد و اگر نه، ما را به خدمت و طاعت شما حاجت نيست باز گرديد. پس همگنان نوميد شدند و خجل گشتند و متحير و سرگردان اندوهگين شدند. نه روي مقام ديدند و نه روي بازگشتن، و رنج از دل ايشان موج مي‌زد. گفتند: كارزار است اكنون.

اين بار دلم ز عاشقي جان نبرد

اينست سزاي آنكه فرمان نبرد

اندر بُنَه دارم از غم اكنون باري

دردي كه به هيچ روي درمان نبرد

پس همگنان در اين مقام عاجز گشتند و گفتند: بازگشتن با نوميدي كار نامردان بود، و بازگشتن نيز با چندين ضعف و بيماري كه به سبب اين راه دراز بر ما مستولي گشته است ممكن نباشد، كه يك بار ديگر پيغام فرستيم تا باشد كه ما را به حضرت خويش راه دهد. پيغام دادند و گفتند كه اگرچه تو از خدمت ما بي نيازي، ما از خدمت و دولت و مملكت تو بي نياز نيستيم، و اين درگاه نيازمندان است، ما را به حضرت خود راه ده.

در عشق تو دل خود به وفا مي‌آريم

بد عهدي را به زير پا مي‌آريم

گر تو نكني هيچ خداوندي خويش

ما بندگي خوش به جا مي‌آريم

ما مهمان كرم توايم، به نظر لطف تو خرسنديم. پيغام ملك باز آمد كه: برخيزيد و با كلبه احزان خود شويد كه اين حضرت كبريا و بزرگي است، چشم شما طاقت تجلي اين حضرت را ندارد، چنانكه چشم خفاش را طاقت ديدن خورشيد نباشد، شما را طاقت حضرت ما نباشد. «فَلَمّا تَجَلّي ربُّهُ لِلجَبَلِ جَعَلهُ دكَّآ و خَرَّ موسي صَعِقآ۶». كار اين بار افتاده است. و به يك بار نوميد گشتند و مدهوش شدند و كأس يأس نوش كردند و لباس افلاس در پوشيدند و همه دل به قضاي آسماني بنهادند و جان بر كف دست نهادند كه: «لاراحه كالموت».۷

هر شب كه ز اندوه تو سرباز زنم

لختــي دگــر از اميــد بر باد دهم

اي كاش بسوزمي چو پروانه شمع

كآخر چو بسوختم ز خود با زر هم

پس چون نوميدي ايشان محقق شد، منادي آوا داد كه: نوميد مشويد «لا يَايئَسُ مِن‌رَوحِاللّهِ اِلاَّ القَومُ الكافِرونَ۸». اگر كمال استغناي ما و نهايت عزّ ما موجب ردّ است، كمال كرم ما موجب قبول است و نزديك گردانيدن و چون شما قدر بي قدري خويش بدانستيد و از درگاه ما عاجز گشتيد و نوميد شديد، لايق به كرم ما آن است كه شما را به سراي كرم و آشيانه نعم فرو آوريم كه بدين درگاه، نيازمندان و محتاجان و مسكينان و درويشان رسند، و منزل درويشان است و جايگاه نيازمندان و قرارگاه بي كسان. و براي اين بود كه صاحب شرح اعظم عليه‌السلام فرمود: «اَلّلهُمَّ اَحيِنِي مِسكينآ و اَمِتنِي مسكينآ واَحشُرنِي فِي زُمره ِالمَساكينِ۹». و هركه به حقيقت نيازمند و مسكين است، ملك سيمرغ را نديم و جليس و قرين است.

پس همگنان با قرار و سكون آمدند، و در رياض نزهت فرود آمدند، و لباس شادي پوشيدند و در خدمت ملك ايستادند و پيش تخت وي صف زدند. پس چون حال ايشان قرار آمد و به نظام شد و به پادشاه مقرّب گشتند، از ياران و حال او پرسيدند. گفتند: اين جماعت كه در باديه هلاك شدند حال به چه رسيد كه آرزومند ديدار ايشانيم و غمخوار ايشان؟

از بــس كــه برآورد غمت آه از من

ترسم كه شود به كام بدخواه از من

دردا كه ز درد هجرت اي جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

و آن جماعت ديگر كه موج دريا ايشان را هلاك كرد و تمساح تقدير ايشان را فرو برد، كجايند تا اين قربت و نزديكي ما بينند و بدانند كه چه منصب يافتيم و به كدام درجه رسيديم.

در كف سر زلف يار مي بايد نيست

بر لب مي خوشگوار ميبايد نيست

چون دامن وصل تو به دست آورديـم

زور و زر و روزگـــار مي بايـد نيست

گفتند: ايشان در حضرت ملك‌اند، «في مقعد صدق عند مليك مقتدر۱۰». و زندگي به حقيقت يافته‌اند. و لا تَقُولُوا لِمَن قُتِلَ في سَبيل‌اللّهِ اَمواتآ بَل اَحياءٌ عِندَ رَبِهِم‌۱۱». «و مَن يَخرُج مِن بَيتِهِ مُهاجِراً اِلَي‌اللّهِ و رسولِهِ ثُمَّ يُدرِكهُ المَوتُ فَقَد وَقَعَ اجرُهُ عَلَي‌اللّهِ۱۲». چنانكه كند لطف ما، شما بدينجا كشيد كه پاي در باديه طلب نهاديد و ياسمين طلب بوئيديد، دست لطف ما ايشان را برداشت و به حضرت نزديك گردانيد. ايشان در حضرت قدّوس و پرده جبروت‌اند.

اندر ره عاشقي كم و بيشي نيست

بــا هيچكسي زمـانه را خويشي نيست

افكنــده عشق را ملامت چه كني

كين كـار به خواجگي و درويشي نيست

گفتند: ما را آرزوي ديدار ايشان است، به كدام طريق بديشان رسيم؟ گفتند: شما هنوز دربند بشريت و قيد اجل و هراسان از كاريد ايشان را نتوانيد ديد.

چون از اين خدمت فارغ شويد و از آشيانه قالب بپريد، آنگه يكديگر را ببينيد و به زيارت يكديگر شويد كه: «اَلنّاسُ نِيامٌ فاذا ماتوا انتَبَهُوا». اما تا مادام كه شما در قفس قالب باشيد و رسن تكاليف بر پاي شما، بديشان نرسيد.

چون رويم زرد ديد آن سبز نگار

گفتا كه به وصل اميد مدار

زيرا كه تو ضد ما شدي از ديدار

تو رنگ خزان داري و ما رنگ بهار

گفتند: كه حال اين جماعتي كه به حكم ناكسي و بدبختي و عجز از اين خدمت بازايستادند چگونه است؟ گفتند كه: هيهات! كه اين نه بحكم عجز ايشان بود، بلكه به حكم نادوستي ما بود. اگر ارادت ما بودي، اسباب آمدن ايشان ساخته شدي. «وَلَواَرادُ والخروجَ لاَ َعَدُّوا لَهُ عُدَّهً ولكِن كَرِهَ اللّهُ انبِعاثَهُم فَثَبَّطَهُم۱۳». اگر ما خواستمي، ايشان را به خود نزديك گردانيدمي، لكن نخواستيم ايشان را، برانديم. و همانا كه شما گمان بريد كه به خود آمديد و آرزومندي شما از ذات شما برخاست ـ نه، لكن ما شما را آرزومند گردانيديم، و بي‌آرام كرديم، و به نزديك خويش آورديم، كه: «و حَمَلناهُم في‌البَرِّ والبَحرِ۱۴». چون اين ندا بشنيدند، كمال عنايت ديدند و به غايت هدايت رسيدند و به لطف و كرم پادشاه استوار گشتند و ارباب دين كه: «وَلَتَعلَمُنَّ نَبَاَهُ بعدَ حِينٍ۱۵».

فصل

اين سخن كه: «ما به حضرت ملك آمديم». از كساني درست باشد كه ابتدا بدين حضرت آيند. اما آن كس كه از آشيانه ملك پريده باشد و به نداي ملك باز آنجا مي‌آيد كه: «يا اَيَّتُهَاالَنفسُ المُطمَئِنَّهُ اِرجِعِي اِلي رَبِّكَ راضيهً مرضيهً۱۶». نگويند كه چرا آمديد؟ بازگرديد. لكن گويند چرا شما را خواندند؟

ملك چرا شما را برداشتند و بياوردند؟ و اين بلاد بلاد قربت و دارالملك كبرياء و عظمت است. جواب بر وفق سوال، و سوال بر قدر جذبات ملك. «جَذبَهٌ مِن جَذَباتِ الحَقِ تُوازِي عَمَلَ الثَقَلَينِ».

فصل

هركه را حوصله فهم اين سخنها و نكتها نباشد، گو عهد تازه كن و به طور مرغان آي و بر آشيان مرغان مقام كن و آسايش روحيان طلب كن تا سليمان صفت گردي. زبان مرغان بياموزي كه: «عُلّمنا منطق‌الطير۱۷» كه «زبان مرغان، مرغان دانند». و تازه كردن عهد، به تازه كردن باطن است از جمله آلودگي و خباثت. و طهارت ظاهر از جمله نجاسات و احداث. پس از آن ملازم اوقات نماز باش، و زبان را جز به ذكر حق مگردان، كه خلق يا در خواب غفلت‌اند يا بيدار ذكراند و بر كشيده حق‌اند كه: «فَاذكُرُونِي اَذكُركُم۱۸». و اگر در خواب غفلت‌اند، رانده حق‌اند كه: «نَسُواللّهَ فَنَسِيَهُم۱۹» اَنفسهُم. هركه بيدار ذكر گشت قرين سلطان شد۲۰ كه «و مَن يَعشُ عَن ذِكرِ الرّحمنِ نُقَيِّض لَهُ شَيطانآ فَهُوَ لَهُ قَرينٌ۲۱». و آدمي در هيچ حالت ازين دو معني خالي نيست، و آن اثر بر وي ظاهر ميشود. گاهي اين صفت در حق وي درست ميشود كه: «يُعرَفُ المُجرِمونَ بِسِيماهُم۲۲» ـ و گاه اين صفت كه: «سيماهُم في وجُوهِهِم مِن اَثَرِالسُجودِ۲۳». حق تعالي توفيق كرامت كند، و بر راه راست و حقيقت كار هدايت دهد. «يَومَ لايَنفَعُ مالٌ و لابَنُونَ اِلاّ مَن اَتَي‌اللّهَ بقلبٍ سَليمٍ۲۴». تمّتِ الرساله بعونِاللّهِ و توفيقهِ.

  1. - قرآن ۱۵/۴۲ هرگز تو را (ابليس) بر بندگان (مخلص) من تسلّط نخواهد بود. ↑
  2. - قرآن ۲/۱۹۵ و خود را به مهلكه خطر نيفكنيد. ↑
  3. - قرآن ۴/۱۷۱ هرگز مسيح از اينكه بنده خداست استنكاف ندارد و فرشتگان مقرب هم [به بندگي خدا] معترفند. ↑
  4. - قرآن ۳۳/۷۲ ما به آسمانها و زمين و كوهها امانت الهي را عرضه كرديم همه از تحمّل آن امتناع كرده تا انسان ( ناتوان) آنها را بپذيرد. ↑
  5. - قرآن ۳۴/۱۳ هرچند عدّة قليلي از بندگان ما شكر گزارند. ↑
  6. - پس وقتي رب او به كوه تجلّي كرد موسي را صاعقه‌اي گرفت و مدهوش افتاد. قرآن ۷/۱۴۲. ↑
  7. - آسايشي مثل موت نيست. ↑
  8. - از رحمت خدا نا اميد نمي گردند الا گروه كافران. قرآن ۱۲/۸۷. ↑
  9. - خدايا مرا با بيچارگان زنده گردان و با بيچارگان بميران و در زمره مساكين محشور گردان. ↑
  10. - قرآن ۵۴/۵۵ در منزلگاه صدق نزد خداوند مقتدر قرار دارند. ↑
  11. - قرآن ۳/۱۶۹ مگوئيد كه آنها كه در راه خدا شهيد شده اند، مرده اند بلكه نزد خدا روزي خوارند. ↑
  12. - قرآن ۴/۹۹ هرگاه كسي از خانه خود براي خدا و رسولش هجرت كرده و بيرون آيد و در راه مرگ را درك كند اجر وثواب چنين كسي با خداست ↑
  13. - قرآن ۹/۴۷ اگر آنها قصد جهاد داشتند، درست مهيّا مي شدند ليكن خداوند كراهت داشت از اينكه آنها را [براي جهاد] بر انگيزاند پس آنها را باز داشت. ↑
  14. - قرآن ۱۷/۷۰ و آنها را بر خشكي و دريا [مسخّر] و سوار كرديم ↑
  15. - قرآن ۳۸/۸۸ شما منكران بعد از مرگ [بخوبي] آگاه مي شويد. ↑
  16. - قرآن ۸۹/۲۷ اي صاحبان نفس مطمئنه برگرديد به سوي ربتّان خشنود و راضي. ↑
  17. - قرآن ۲۷/۱۶ به ما زبان پرندگان آموختند. ↑
  18. - قرآن ۲/۱۵۲ مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم ↑
  19. - هركه ياد من كند همنشين من است. ↑
  20. - «اَنَا جَليسُ مَن ذَكَرَنِي». ↑
  21. - قرآن ۴۳/۳۶ هركه از ياد خدا اعراض كند شيطان را بر انگيزيم تا همنشين وي گردد. ↑
  22. - قرآن ۵۵/۴۱ مجرمين به صورت شناخته مي شوند. ↑
  23. - قرآن ۴۸/۲۹ بر سيماي آنها از اثر سجده نشانه هاي [نورانيّت] پديدار است. ↑
  24. - قرآن ۲۶/۸۹ روزي كه مال و فرزندان هيچ يك سودي به حال انسان نمي كنند مگر آن كس كه با دل پاك به درگاه خدا روي آورد. ↑