چونکه آن بقراط در نزع اوفتادبود شاگردیش گفت ای اوستاد
چون کفن سازیم و تن پاکت کنیمدر کدامین جای در خاکت کنیم
گفت اگر تو باز یابیم ای غلامدفن کن هر جا که خواهی والسلام
من چو خود را زندهدر عمری درازپی نبردم مرده کی یابی تو باز
من چنان رفتم که دروقت گذریکسر مویم نبود از خود خبر
نیست درمان مرگ را جز مرگ رویریختن دارد بزاری برگ روی
ما همه از بهر مردن زادهایمجان نخواهد ماند دل بنهادهایم
آنکه ملکی داشت در زیر نگیناین زمان شد توتیا زیر زمین
گر شهنشه بود و ور پرویز بودگشت درخاک لحد ناچیز زود
گر گدا ور شاه جمله میروندناقص و کامل دگرگون میشوند
زندگانی هست رنج و مرگ رنجگر نیابی زیندو رنج خویش گنج
گنج سیمرغست و باقی رنج و دردبیش از این بیهوده در دنیا مگرد