مقاله سابع و عشرون
در عذر مرغی دیگر
دیگری گفتش که ای پاک اعتقادبرنیامد یک دم ازمن بر مراد
چون تمام عمر در غم بودهاممستمند کوی عالم بودهام
بر دل پر خون من چندین غمستکز غمم هر ذرۀ در ماتمست
دائماً حیران و عاجز بودهامکافرم گر شاد هرگز بودهام
ماندهام زین جمله غم در خویش منسرسری چون راه گیرم پیش من
گر نبودی نقد چندین از غممزین سفر بودی دلی بس خرمم
لیک دل چون هست پر خون چون کنمبا توگفتم حالم اکنون چون کنم
هدهدش خوش لهجه مرغ راه دانباخبر از سود و آگه از زیان
گفت ای مغرور شیدا آمدهپای تا سر غرق سودا آمده
نامرادی و مراد این جهانتا بجنبی بگذرد در یک زمان
هرچه آن در یک نفس می بگذردعمر هم بی آن هوس میبگذرد
چون جهان می بگذرد بگذر تو نیزترک او گیر و بدومنگر تو نیز
زانکه هر چیزی که آن پاینده نیستهر که دل بندد در او دل زنده نیست