قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۵۸

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
راه بینی بود بس عالی نفسهرگز او شربت نخورد از دست کس
سائلی گفت ای بحضرت نسبتتچون بشربت نیست هرگز رغبتت
گفت مرگ استاده بینم بر زبرتا که شربت باز گیرد زود تر
با چنین مرگ موکل بر سرمزهر باشد من اگر شربت خورم
باموکل شربتم چون خوش بودآن نه جلابی بود کاتش بود
هرچه آنرا پایداری یکدمستنیم جو ارزد اگر صد عالمست
از پی یک ساعت وصلی که نیستچون کنم بنیاد بر اصلی که نیست
گر تو هستی از مرادی سرفرازاز مراد یکنفس چندین مناز
ور شدت از نامرادی تیره حالنامرادی چون دمی باشد منال
گر تو را رنجی رسد در زاریئیآن زعز تست نی از خواریئی
آنچه آن بر انبیا رفت از بلاهیچکس ندهد نشان در کربلا
آنچه در صورت ترا رنجی بوددر صفت بیننده را گنجی بود
صد عنایت می‬رسد در هر دمتهست از احسان او صد عالمت
می نیاری یاد از احسان اومی به بینی اندکی رنج آن او
این کجا باشد نشان دوستیتیره مغزا پای تا سر پوستی