قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۶۵

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
خواجۀ کز تخمۀ عکاف بودقطب عالم بود و پاک و صاف بود
گفت شب در خواب دیدم ناگهیبایزید و ترمذی را در رهی
هر دو دادندم بشفقت سروریپیش ایشان هر دو کردم رهبری
بعد از آن تدبیر آن کردم تمامکز چه کردند آن دو شیخم احترام
بود تعبیر آنکه در وقت سحربیخودم آهی برآمد از جگر
آه من می‬رفت تا راهم گشادحلقه می‬زد تا که درگاهم گشاد
چون پدید آمد مرا آن فتح باببی‬زبان کردند سوی من خطاب
کانهمه پیران و آن چندان مریدخواستند از ما برون از بایزید
بایزید از جمله مردی مرد خاستزانکه ما را خواست هیچ از ما نخواست
چونکه بشنیدم من آنشب این خطابگفتم این و آن مرا نبود صواب
من ز تو چون خواهم و درد تو نهیا ترا چون جویم و مرد تو نه
آنچه فرمائی مرا آنست خواستکار من بر وفق فرمانست راست
نی کژی نی راستی باشد مرامن کیم تا خواستی باشد مرا
بنده را رفتن بفرمان بس بودآنچه فرمائی مرا آن بس بود
زین سخن آن هردو شیخ محترمسبقتم دادند بر خود لاجرم
بنده پیوسته چو بر فرمان بودبا خداوندش سخن در جان بود
بنده نبود آنکه از روی گزافمی‬زند در بندگی پیوسته لاف
بنده وقت امتحان آید پدیدامتحان کی تا نشان آید پدید