قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۶۴

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
خسروی می‬شد بشهر خویش بازخلق شهرآرای می‬کردند ساز
هر کسی چیزی از آن خویش داشتبهر آرایش همه در پیش داشت
اهل زندان را نبود از جزء و کلهیچ چیز دیگر الا بند و غل
هم سر چندی بریده داشتندهم جگرهای دریده داشتند
دست و پای چند نیز انداختندزینهمه آرایشی بر ساختند
چون به شهر خود درآمد شهریاردید شهر و زیب و زینت پرنگار
چون رسید آنجا که زندان بود شاهشد ز اسب خود پیاده زود شاه
اهل زندان را بر خود بار دادوعده کرد و سیم و زر بسیار داد
هم نشینی بود شه را راز جویگفت شاها سر این با من بگوی
صد هزار آرایش افزون دیدۀشهر در دیبا و اکسون دیدۀ
گوهر و زر بر زمین می‬ریختندمشگ و عنبر بر هوا می‬بیختند
آن همه دیدی و کردی احترازننگرستی سوی چیزی هیچ باز
بر در زندان چرا بودت قرارتا سر ببریده بینی اینت کار
نیست اینجا هیچ چیزی دلگشاجز سر ببریده و جز دست و پا
خونیانند این همه ببریده دستدر بر ایشان چرا باید نشست
شاه گفت آرایش آن دیگرانهست آن بازیچه بازیگران
هر کسی در شیوه‬ئی در شأن خویشعرضه می‬کرد نه خویش و آن خویش
جملۀ آن قوم تاوان کرده‬اندکارم اینجا اهل زندان کرده‬اند
گر نکردی امر من اینجا گذرکی جدا بودی سر از تن تن ز سر
حکم خود اینجا روان تر یافتملاجرم اینجا عنان برتافتم
آن همه در ناز خود گم کرده‬انددر غرور خود فرو آسوده‬اند
اهل زندانند سرگردان شدهزیر حکم قهر من حیران شده
گاه دست و گاه سر در باختهگاه خشک و گاه تر در ساخته
منتظر بنشسته نی کار ونه بارتا روند از چاه و زندان سوی دار
لاجرم گلشن شد این زندان مراگه من ایشان را و گه ایشان مرا
کار ره بینان بفرمان رفتن استلاجرم شه را بزندان رفتن است