قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۸۱

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
گفت آن دیوانۀ تن برهنهچون میان راه می‬شد گرسنه
بود سرمائی و بارانی شگرفترشد آن سرگشته در باران و برف
نی نهفتی بودش و نی خانۀعاقبت می‬رفت تا ویرانۀ
چون نهاد از راه در ویرانه گامبر سرش آمد همی خشتی ز بام
سرشکست و خون روان شد همچو جومرد سوی آسمان بر کرد رو
گفت تا کی کوس سلطانی زدنزین نکوتر خشت نتوانی زدن
هر که جان را محرم دلخواه یافتچون شجر سرسبزی این راه یافت
یا کمالی یافت بر درگاه اوتا بشد دیوانه دل در راه او
هر که شد دیوانۀ آن دلنوازهرچه دل می‬خواهدش گوید بناز