گفت آن دیوانۀ تن برهنهچون میان راه میشد گرسنه
بود سرمائی و بارانی شگرفترشد آن سرگشته در باران و برف
نی نهفتی بودش و نی خانۀعاقبت میرفت تا ویرانۀ
چون نهاد از راه در ویرانه گامبر سرش آمد همی خشتی ز بام
سرشکست و خون روان شد همچو جومرد سوی آسمان بر کرد رو
گفت تا کی کوس سلطانی زدنزین نکوتر خشت نتوانی زدن
هر که جان را محرم دلخواه یافتچون شجر سرسبزی این راه یافت
یا کمالی یافت بر درگاه اوتا بشد دیوانه دل در راه او
هر که شد دیوانۀ آن دلنوازهرچه دل میخواهدش گوید بناز