بود در کاریز بی سرمایۀعاریت بستد خر از همسایه
رفت سوی آسیا و خوش بخفتچون بخفت آن مرد حالی خر برفت
گرگ آن خر را بدرید و بخوردروز دیگر گشت و تاوان خواست مرد
هر دو تن میآمدند از ره دوانتا به نزد میر کاریز آن زمان
قصه پیش میر برگفتند راستزو بپرسیدند کاین تاوان کراست
میر گفتا هر که گرگ گرسنهسر دهد در دشت و صحرا هرسنه
بیشک این تاوان بر او باشد درستهر دو را تاوان از او بایست جست
ور بود صد خر نه از صد بیشتریک بیک بر هم درد از یکدگر
گرگ را او آفرید ای کم خردزین بلائی ناگهت او واخرد
یا رب این تاوان چه نیکو میکندهیچ تاوان نیست هرچ او میکند
بر زنان مصر چون حالت بگشتزانکه مخلوقی بدیشان برگذشت
چه عجب باشد اگر دیوانۀحالتی یابد ز دولتخانۀ
تا در آن حالت شود بیخویش اوننگرد هیچ از پس و از پیش او
جمله زو گوید بدو گوید همهجمله زو جوید بدو جوید همه