خاست اندر مصر قحطی ناگهانخلق میمردند و میگفتند نان
جملۀ ره خلق بر هم مرده بودنیم مرده نیم مرده خورده بود
از قضا دیوانۀ چون آن بدیدخلق میمردند و نامد نان پدید
گفت ای دارندۀ دنیا و دینچون نداری رزق کمتر آفرین
بیدلان چون گرم در کار آمدندا زوجود خویش بیزار آمدند
هرچه از دیوانه آید در وجودعفو فرمائید ازدیوان جود
گرچه نبود نیک بپذیرند ازوپس به چیزی نیک برگیرند ازو
هر دمی او را مراعاتی کنندنیک چون باشد مکافاتی کنند
عاشقانش پاک از نقص آمدندچون درختان جمله در رقص آمدند
پای همچون شاخ در گل میروندلاجرم در قرب کامل میشوند
هر که او گستاخ این درگه شودعذر خواهد باز چون آگه شود
گر کژی گوید بدین درگه نه راستعذر آن داند به شیرینی بخواست