قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۸۴

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
بود آن دیوانه خود از دل چکانزانکه سنگ انداختندش کودکان
رفته بود آخر به کنج گلخنیبود اندر کنج گلخن روزنی
شد از آنروزن تگرگی آشکاربر سر دیوانه آمد در نثار
تیره بود آن خانه افتادش گمانکاین مگر هم کودکانند این زمان
چون تگرگ از سنگ می‬نشناخت بازکرد بیهوده زبان خود دراز
داد دیوانه بسی دشنام زشتکز چه اندازند بر من سنگ و خشت
ناگه ازجائی دری بگشاد بادروشنی در خانه گلخن فتاد
باز دانست او تگرگ آنجا زسنگدل شدش از دادن دشنام تنگ
گفت یا رب تیره بود این گلخنمسهو کردم هرچه گفتم آن منم
گر زند دیوانۀ زینگونه لافتو مکن از سرکشی با او مصاف
آنکه اینجا مست ولایعقل بودبیقرار و بیکس و بیدل بود
می‬گذارد عمر در ناکامی ئیهر زمانش تازه بی آرامی ئی
تو زبان از طعنۀ اودرگذارعاشق دیوانه را معذور دار
گر نظر در سر بی نوران کنیجمله را بیشک ز معذوران کنی