واسطی میرفت سرگردان شدهوز تحیر بیسر و سامان شده
این جهودان گفت معذورند نیکبا کسی این راز نتوان گفت لیک
این سخن از وی کس قاضی شنیدخشمگین او را بر قاضی کشید
حرف او چون در خور قاضی نبودکرد انکار و بدو راضی نبود
واسطی گفتش که این قوم تباهگر نیند از حکم تو معذور راه
لیک از حکم خدای غیب دانجمله معذوران راهند این زمان