مقاله ثالث و ثلثون
سؤال مرغی دیگر
دیگری گفتش که تا من زندهامعشق او را لایق و زیبندهام
از همه ببریده و بنشسته منلاف عشقش میزنم پیوسته من
چون همه خلق جهان را دیدهامدر که پیوندم که بس ببریدهام
کار من سودای عشق او بس استاین چنین سودا نه کار هر کس است
کاری آوردم بجان از عشق یارگوئیا جانم نمیآید بکار
وقت آن آمد که خط در جان کشمجام می بر طلعت جانان کشم
از جمالش چشم جان روشن کنمبا وصالش دست در گردن کنم
گفت نتوان شد بدعوی و بلافهمنشین سیمرغ را در کوه قاف
لاف عشق او مزن در هر نفسکو نگنجد در جوال هیچکس
گر نسیم دولتی آید فرازپرده اندازی ز روی کار باز
پس ترا خوش درکشد در راه خویشفرد بنشاند بخلوتگاه خویش
دوستداری تو آزاری بوددوستی او ترا کاری بود