قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۸۶

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
چون برفت از داردنیا بایزیددید در خوابش مگر آن شب مرید
پس سؤالش کرد کی شایسته پیرچون گذشتی تو ز منکر وز نکیر
گفت چون کردند آن دو نامداراز من مسکین سؤال کردگار
گفتم ایشان را نبوده این سؤالنی شما را نی مرا هرگز کمال
زانکه گر گویم خدایم اوست بساین سخن گفتن بود از من هوس
لیک اگر زینجا بسوی ذوالجلالباز گردید و ازو پرسید حال
گر مرا او بنده خواند آشکاربنده باشم من خدا را نامدار
ور مرا از بندگان نشمارد اوبستۀ بند خودم بگذارد او
با کسی آسان چو پیوندش نبودمن اگر خوانم خداوندش چه سود
چون نباشم بنده بندی اوچون زنم لاف از خداوندی او
در خداوندیش سر افکنده‬املیک او باید که خواند بنده‬ام
گر ز سوی او درآید عاشقیتو بعشق او بغایت لایقی
لیک عشقی کان ز سوی تو بودوانکه او درخورد روی تو بود
او اگر با تو دراندازد خوشیتو توانی شد ز شادی آتشی
کار این دارد نه آن ای بی بصرکی خبر یابد از او مر بی‬خبر