قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۸۷

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
بود درویشی ز فرط عشق زاروز محبت همچو آتش بیقرار
هم ز تف عشق جان افروختههم ز سوز جان زبانش سوخته
آتش ازجان در دلش افتاده بودمشکلی بس مشکلش افتاده بود
در میان راه می‬شد بیقرارمی‬گریست و این سخن می‬گفت زار
جان و دل از آتش رشکم بسوختچند گریم چون همه اشکم بسوخت
هاتفی گفتش مزن زین شیوه لافاز چه با او درفکندی از گزاف
گفت من کی درفکندم با یکیاو در افکنده است با من بیشکی
چون منی را کی بود این مغز و پوستتا چو اوئیرا توانم داشت دوست
من چه کردم هرچه کرد او کرد و بسدل چو خون شد خون دل او خورد و بس
او چو با تو در فکندد داد بارتو مکن این کبر بر سر زینهار
تو که باشی تا در آن جاه عظیمیک نفس بیرون کنی پا از گلیم
با تو او کی عشق بازد ای غلامعشق او با صنع خود بازد مدام
تو نۀ هیچ و نۀ بر هیچ کارمحو گردد صنع با صانع گذار
گر پدید آری تو خود را در میانهم ز ایمانت برآئی هم زجان