قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۸۸

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
یک شبی محمود دل پرتاب شدمیهمان رند گلخن تاب شد
رندبر خاکسترش بنشاند خوشریزه در گلخن همی افشاند خوش
خشک نانی پیش او آورد زوددست بیرون کرد شاه و خورد زود
گفت اگر این گلخنی امشب ز منعذر خواهد من سرش برم ز تن
عاقبت چون عزم رفتن کرد شاهگلخنی گفتش که دیدی جایگاه
خورد و خفتم دیدی و ایوان منآمدی ناخوانده تو مهمان من
گر دگر بار افتدت برخیز زودپس قدم در راه نه سر تیز زود
ور سر ما نبودت می‬باش خوشگلخنی کو ریزۀ می‬پاش خوش
من نه کمتر نی فزونتر آیمتمن کیم تا در برابر آیمت
خوش شد از گفتار او شاه جهانهفت بار دیگرش شد میهمان
روز آخر گلخنی را گفت شاهآخر از شاه جهان چیزی بخواه
گفت اگر حاجت بگوید این گداشاهش آن حاجت بگرداند روا
شاه گفتا حاجتت با من بگویخسروی کن ترک این گلخن بگوی
گفت حاجتمند آنم من که شاههمچنین مهمانم آید گاهگاه
خسروی من لقای تو بس استتاج فرقم خاک پای تو بس است
شهریار از دست تو بسیار هستهیچ گلخن تابرا اینکار هست
با تو در گلخن نشسته گلخنیبه که بیتو پادشاه گلشنی
چون از این گلخن درآمد دولتمکافری باشد از اینجا رحلتم
با تو اینجا گر وصالی می‬نهمآن به ملک هر دو عالم کی دهم
بس بود این گلخنم روشن بتوچیست از توبه که خواهم من زتو
مرگ جان باد این دل پرپیچ راگر گزیند بر تو دیگر هیچ را
من نه شاهی خواهم و نی خسرویآن چه می‬خواهم من از تو آن توئی
شه تو بس باشی مده شاهی مرامیهمان میآی گهگاهی مرا
عشق او باید ترا کار این بودآن تو او را غم یار این بود
گر تراعشق است از وی خواه نیزدست ازین دامن مکن کوتاه نیز
عشق کهنه عشق نو خواهد دگرگنجها نقدش دو جو خواهد دگر
دل بگیرد زان خویشش بیشکیبحر دارد قطره خواهد از یکی
می‬شد آن سقا مگر آبی بکفدید سقای دگر را پیش صف
حالی این یک آب در کف آن زمانپیش آن یک رفت و آبی خواست زان
مرد گفتش ای ز معنی بیخبرآب داری آب می‬جوئی دگر
گفت هین آبی ده ای بخرد مرازانکه دل بگرفت ز آب خود مرا
بود آدم را دلی از کهنه سیراز برای نو بگندم زد دلیر
کهنه‬ها جمله بیک گندم فروختهرچه بودش جمله در گندم بسوخت
عور شد دردی ز دل سر برزدشعشق آمد حلقۀ بر در زدش
در فروغ عشق چون ناچیز شدکهنه و نو رفت و او هم نیز شد
چون نماندش هیچ با هیچی بساختهرچه دستش داد در هیچی بباخت
دل ز خود بگرفتن و مردن بسینیست کار ما و کار هر کسی