مقاله رابع و ثلثون
سؤال مرغی دیگر
دیگری گفتش که پندارم که منکردهام حاصل کمال خویشتن
هم کمال خویش حاصل کردهامهم ریاضتهای مشکل بردهام
چون همین جا کار من حاصل بودرفتنم زین جایگه مشکل بود
دیدۀ کس را که برخیزد ز گنجمیرود در کوه و در صحرا برنج
گفت ای ابلیس طبع پرغروردر منی گم وز مراد خویش دور
در خیال خویش مغرور آمدیوز فضای معرفت دور آمدی
نفس بر جان تو دستی یافتهدیو در مغزت نشستی یافته
تو به پنداری گرفتار آمدهپای تا سر عین پندار آمده
گر ترا نوریست در ره نار تستور ترا ذوقیست آن پندار تست
وجد و ذوق تو خیالی بیش نیستهرچه میگوئی محالی بیش نیست
غره این روشنی ره مباشنفس تو با تست جز آگه مباش
با چنان خصم و چنین تیغی بدستکی تواند هیچکس ایمن نشست
گر ترا نوری ز نفس آید پدیدزخم کژدم را کرفس آید پدید
تو بدان نور نجس غره مباشچون نۀ خورشید جز ذره مباش
نی ز تاریکی ره نومید شونی ز نورش هم بر خورشید شو
تا تودر پندار خویشی ای عزیزخواندن و راندن نیرزد یک پشیز
چون برون آئی ز پندار وجودبر تو گردد دور پرگار وجود
ور ترا پندار هستی هست هیچنبودت در نیستی در دست هیچ
گر در این ره طمع هستی باشدتکافری و بت پرستی باشدت
گر پدید آئی بهستی یک نفستیر باران آیدت از پیش و پس
تا توهستی رنج جان را تن بنهصد قفا را هر زمان گردن بنه
گر تو خود آئی بهستی آشکارصد قفات از پس برآرد روزگار