داشت ریشی بس بزرگ آن ابلهیغرقه شد در آب دریاناگهی
دیدش از خشگی مگر مرد سرهگفت از سر برفکن آن توبره
گفت این نی توبره ریش من استریش من اسباب تشویش من است
گفت احسنت اینت ریش و اینت کارتن فزوده اینت خواهد گشت زار
ای چو بز از ریش خود شرمیت نهبرگرفته ریش و آزرمیت نه
تا ترا نفسی و شیطانی بوددر تو فرعونی و هامانی بود
پشم در کش همچو موسی کون راریش گیر آنگاه این فرعون را
ریش این فرعون گیر و سخت دارجنگ ریشاریش میکن مردوار
پای در نه ترک ریش خویش گیرتا کیت زین ریش ره در پیش گیر
گرچه از ریشت بجز تشویش نیستیک دمت پروای ریش خویش نیست
در ره دین آن بود فرزانۀکو ندارد ریش خود را شانۀ
خویش را از ریش خود آگاه کنریش خود دستار خوان راه کن
نی بجز خونابه آبی یابد اونی بجز از دل کبابی یابد او
گر بود گازر نه بیند آفتابور بود دهقان نه بیند روی آب