صوفیئی چون جامه شستی گاهگاهمیغ کردی جملۀ عالم سیاه
جامه چون پر شوخ شد یکباره گیشگرچه بود از میغ صد غمخواره کیش
از پی اشنان سوی بقال شدمیغ پیدا آمد و آن حال شد
مرد گفت ای میغ چون گشتی پدیدرو که میویزم همی باید خرید
من ازو میویز پنهان میخرمتو چه میدانی که اشنان میخرم
از تو چند اشنان فرو ریزم بخاکدست با صابون بشستم از تو پاک