گر علی بود و گر صدیق بودجان هر یک غرقه تحقیق بود
چون بسوی غار میشد مصطفیخفت آن شب بر فراشش مرتضی
کرد جان خویش را حیدر نثارتا بماند جان آن صدر کبار
پیش یار غار صدیق جهاناز برای جان او در باخت جان
هر دو جانبازان راه او شدندجانفشانان در پناه او شدند
تو تعصب کن که ایشان مردوارهر دو جان کردند بر جانان نثار
گر توهستی مرد این یا مرد آنکو ترا یا درد این یا درد آن
همچو ایشان جانفشاندن پیشه کنیا خموش و ترک این اندیشه کن
تو علی دانی و بوبکر ای پسروز خدا و عقل و جانی بیخبر
تو رها کن سر بمهر این واقعهمرد حق شو روز و شب چون رابعه
او نه یکزن بود بل صد مرد بوداز قدم تا فرق عین درد بود
زو یکی پرسید کای صاحب قبولتو چه میگوئی ز یاران رسول
گفت من از حق نمیآیم بسرکی توانم داد از یاران خبر
گرنه در حق جان و دل گم دارمییک نفس پروای مردم دارمی
آن نه من بودم که در سجده گهیخار در چشمم شکست اندر رهی
بر زمینم خون روان شد از بصرمن زخون خویش بودم بیخبر
آنکه او را این چنین دردی بودکی طلبکار زن و مردی بود
چون نبودم تا که بودم حق شناسدیگری را چون شناسم از قیاس
تو در این ره نی خدائی نی رسولدست کوته کن از این رد و قبول
از تولی و تبرا پاک شوتو کف خاکی در این ره خاک شو
چون کف خاکی سخن از خاک گوجمله را پاکیزه دان و پاک گو