بود مجنونی عجب در کوهساربا پلنگان روز و شب کرده قرار
گاهگاهش حالتی پیدا شدیگم شدی از خود کسی کانجا شدی
بیست روز او حالتی برداشتیحالت او حال دیگر داشتی
بیست روز از صبحدم تا وقت شامرقص میکردی و میگفتی مدام
هر دو تنهائیم و هیچ انبوه نهاین همه شادی و هیچ اندوه نه
کی بمیرد هر کرا با اوست دلدل بدو ده دوست دارد دوست دل
گر بشوق اودلت شد مبتلامرگ هرگز کی بود بر تو روا