عاشقی هنگام مردن میگریستزو بپرسیدند کاین گریه ز چیست
گفت میگریم چو ابر نوبهارزانکه این دم می نیارم مرد زار
شایدم گر نوحه درگیرم کنونچون دلم با اوست چون میرم کنون
همدمی گفتش چو دل با او بودگر بمیری مردنی نیکو بود
مرد گفتا هر کرا دل با خداستگر بمیرد مرگ بروی کی رواست
دل چو با او در وصال آید همیمردن او بس محال آید همی
گر بدینسر شاد گشتی یک زمانجا ندارد که بگنجی در جهان
هر که از هستی او دلشاد گشتمحو از هستی شد وآزاد گشت
شادی جاوید کن ازدوست توتا بگنجی همچو گل در پوست تو