عمر و بوعثمان مکی در حرمآورید این گنج نامه در قلم
گفت چون حق میدمید این جان پاکدر تن آدم که آبی بود و خاک
خواست تا خیل ملایک سر بسرنی خبر یابند از جان نی اثر
گفت ای روحانیان آسمانپیش آدم سجده آرید این زمان
سر نهادند آنهمه بر روی خاکلاجرم یک تن بدید آنسر پاک
باز ابلیس آمد و گفت این نفسسجدۀ از من نه بیند هیچکس
گر بیندازند سر از تن مرانیست غم چون هست این گردن مرا
من همی دانم که آدم خاک نیستسر نهم تا سر به بینم باک نیست
چون نبود ابلیس را سر بر زمینسر بدید او زانکه بود اندر کمین
حق تعالی گفت ای جاسوس راهتو بسر دزدیدۀ این جایگاه
گنج چون دیدی که بنهادم نهانبکشمت تا وانگوئی درجهان
زانکه اندر خفیه پنهان از سپاههر کجا گنجی که بنهد پادشاه
بیشکی در چشم آنکس کان نهدبکشد او را تا خطش در جان نهد
مرد گنجی گنج دیدی آشکارسر بریدن بایدت کرد اختیار
ور نبرم سر ز تن این دم ترااین سخن باشد همه عالم ترا
گفت یارب مهل ده این بنده راچارۀ کن این ز کار افکنده را
حق تعالی گفت مهلت دادمتطوق بر گردن سپس بنهادمت
نام تو کذاب خواهم زد رقممی بمانی تا قیامت متهم
بعد از آن ابلیس گفت این گنج پاکچون مرا شد روشن از لعنت چه باک
لعنت آن تست رحمت آن توبنده آن تست قسمت آن تو
گر مرا لعن است قسمت باک نیستزهر هم باشد همه تریاک نیست
چون بدیدم خلق را رحمت طلبلعنتت برداشتم من بی ادب
لعنتی را همچو رحمت بنده نیستبندۀ لعنت منم کافکنده نیست
این چنین باید طلب گر طالبیتو نۀ طالب بدعوی غالبی
گر نمییابی تو او را روز و شبنیست او گم هست نقصان در طلب