قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت ۱۱۲

منطق الطیر — فریدالدین عطار نیشابوری
وقت مردن بود شبلی بیقرارچشم پوشیده دلی پر انتظار
بر میان زنار حیرت بسته بودبر سر خاکستری بنشسته بود
گه براندی اشک بر خاکستر اوگاه خاکستر فشاندی بر سر او
سائلی گفتش چنین وقتی که هستدیدۀ کس را که او زنار بست
گفت می‬سوزم چه سازم چون کنمچون زغیرت می‬گدازم چون کنم
جان من کز هر دوعالم چشم دوختاین زمان از غیرت ابلیس سوخت
چون خطاب لعنتی او راست بساین اضافت آمد افسوسم بکس
ماند شبلی تشنه و تفته جگراو بدیگر کس دهد چیز دگر
گر تفاوت باشدت از دست شاهسنگ با گوهر نۀ تو مرد راه
گر عزیز از گوهری وز سنگ خوارپس ندارد شاه اینجا هیچکار
سنگ و گوهر را نه دشمن شو نه دوستآن نظر کن تو که این از دست اوست
گر ترا سنگی زند معشوق مستبه که از غیری گهر آری بدست
مرد باید کز طلب وز انتظارهر زمان صد جان کند در ره نثار
نی زمانی از طلب ساکن شودنی دمی آسودنش ممکن شود
گر فرو استد زمانی از طلبمرتدی باشد دراین ره بی ادب